چپتر 1398: نمیشود از زور استفاده کرد
0لکس نمیدانست دربارهٔ گروهِ عجیبی که برای وکس کردنِ یک نفر به میخانهاش آمده بودند، چه فکری بکند. در عوض، داشت سفینهشان را بررسی میکرد که چطور توانسته بود کاملاً از حواسِمیرفت او پنهان بماند. با توجه به اینکه هنوز هیچچیز و هیچکسِ قدرتمندی در امپراتوری ندیده بود و شواهد نشان میداد این امپراتوری در مقایسه با امپراتوریهایی که معمولاً با آنها سروکار داشتخودش بسیار ضعیف است، این غافلگیریِ نادری به حساب میآمد. مهمتر از آن، شماری از آدمکشها که مخفیانه در تعقیبِ سفینه به سمتِ میخانهٔ خانهدرختی میآمدند، اصلاً به خوبیِ خودِ سفینه پنهان نشده بودند.
کمی ناامیدکننده بود که قابلیتهای مخفیکاریِ شگفتانگیزِ سفینه بهخاطرِ خائنی در میانِ خودشانبالاخره بیاثر شده بود، اما لکس اهمیتی به این موضوع نمیداد. از آنجا کهلذتهای همهٔ آدمکشها در بهترین حالت در عالمِ هستهٔ زرین بودند، اصلاً جای ترسی نداشتند.
در عوض، به بررسیِ سفینه و تواناییِ عجیبش دربالاخره پنهان شدن از دیدِ خود ادامه داد و همزمانانگار بخشهایی از ذهنش را روی چیزهای دیگری متمرکز کرد.
الفها به خانهدرختی برگشته بودند و حالا بدونِ ترس داشتند باغِ پایین را میگشتند.بالا بالاخره راهشان را به بالا پیدا میکردند و احتمالاً مدتِ زیادی میماندند. انگار داشتند چیزهاییزیرِ دربارهٔ پیدا کردنِ برگزیده و همینطور لذتهای باغ و اینجور چیزها زیرِ لب زمزمه میکردند.
آن تزکیهگرِ نوزادِ روح که با عجله به سمتِ میخانه میآمد،برگزیده به طرزِ عجیبی درست بیرونِ باغ ایستاده بود و مدام جلوی آینهمیخانه با کراواتش ور میرفت، انگار که نگرانِ ظاهرش برای قرارِ عاشقانهای بود.
هزارتوی زیرزمینی هم که قراربرگشته بود بهزودی به اتاق فرارِباغِ میخانه تبدیل شود، تقریباً آماده بود.
سرانجام، الفهایی که داشتند مثلِ بچههای کوچک روی چمنها غلت میزدند و کیف میکردند، با تذکرِ شمنمیماندند از جا بلند شدند. البته جدی گرفتنِ شمن وقتی خودش هم پر از علف و چمن بوددرست کمی سخت به نظر میرسید، اما الفها آنقدر احمق نبودند که این موضوع را به رویش بیاورند.
تتسویا که در بالکنی نشسته بود و برای اولین بارپایین در عمرش پیتزا میخورد، ورودشان را تماشا کرد و افکارِمیماندند بیشماری از سرش گذشت. راستش بیصبرانه منتظرِ دیدنِ الفها بود.
بهمحضِ اینکه به آنها میفهماند چه کسی است، یعنی همان پالِ بزرگ و قدرتمند،باغ الفها کمکش میکردند تا بدونِ برانگیختنِ شکِ امپراتوری از خانهدرختی فرار کند. یا حتیمدام اگر امپراتوری شک میکرد، باز هم کمکش میکردند تا جانِ سالم به در ببرد.
دلیلش این بود که فقط او میتوانستبدونِ شورش را رهبری کند و فقط او میدانستبالا چطور باید آن را تماموکمال به راه بیندازد.
با این حال، همانقدر که از بالا آمدنِ الفها خوشحال بود، از حضورِ نیروهای امپراتوری هم وحشت داشت. سربازها رابرگزیده راحت نادیده گرفت؛ خودشان بیش از حد آشفته به نظر میرسیدند. در عوض، این تزکیهگرِ نوزادِ روح در طبقهٔ پایین بودمیرفت که تتسویا او را شناخت و باعثِ نگرانیاش شد. با وجودِ چنین شخصی در آن نزدیکی، هیچ نقشهٔ فراری تضمینشده نبود.
یک تزکیهگرِ نوزادِ روح میتوانست همهٔ آنها را از روی زمینمیگشتند محو کند. شورشِ او هنوز آنقدر قدرت نگرفته بود که باچیزهایی آنها روبهرو شود، وگرنه تا الان آن را به راه انداخته بود.
اما با اینکه خودش نمیتوانست با یک تزکیهگرِ نوزادِ روح روبهرو شود، انگار لکس اصلاً نگرانِ آنها نبود. خودِ لکسنوزادِ کاملاً قدرتمند به نظر میرسید و تتسویا اصلاً نمیتوانست سطحش را بسنجد. اما کارکنانِ میخانه کلاً داستانِ دیگری داشتند. بابهزودی اینکه تزکیهشان را بهخوبی پنهان میکردند، اما هر بار که تتسویا با یکی از آنها چشمتویچشم میشد، غریزهاش بهشدت هشدار میداد.
تتسویا با توجه به تجربههای گذشتهاشحالا از این هشدارها، بهراحتی میفهمید کهمیگشتند همهٔ آنها در عالمِ نوزادِ روح هستند.
میخانهای که کارمندانِ بیشمارش، همانهایی که چای میآوردند و تختها را مرتب میکردند، همگی تزکیهگرانی درزیادی سطحِ نوزادِ روح بودند. تتسویا اصلاً نمیتوانست این موضوع را هضم کند. همین یک میخانه بهتنهاییمیخانه آنقدر قدرت داشت که کلِ سیاره را کنترل کند، پس چرا فقط داشتند یک میخانه را میچرخاندند؟
با اینکه تتسویا جوابِ این سؤال را نمیدانست و فقط چند حدس و گمان داشت، امامیکردند مطمئن بود حضورشان به او اعتمادبهنفس میدهد تا کمی ریسک کند. بقیهٔ پیتزایش را قورت داد،نوزادِ از جا بلند شد و به سمتِ گروهی از سربازهای امپراتوری رفت که گوشهای ایستاده بودند.
دست تکان داد و گفت: «سلام. ببخشید مزاحم میشم. شما تنهابرگزیده مهمانهای دیگهای هستین که تو این میخانه دیدم و میخواستم دربارهٔعجله اینجا باهاتون گپ بزنم. اینجا محشره! میدونید چطوری سر از اینجا درآورده؟»
صدای تتسویا تمامِ شور و هیجانِ مهمانی تصادفی را داشتباغِ که گذارش به میخانه افتاده بود، و اصلاً شبیهِ جنگجوییزیادی باتجربه نبود که بهوضوح میفهمید یک جای کارِ این مکان میلنگد.
تتسویا گفت: «اولش فکر کردم این رو امپراتوری ساخته، واسهراهشان همین با عجله اومدم یه نگاهی بهش بندازم. اما دربرگزیده کمالِ تعجب هیچ ربطی بهشون نداره! وقتی شنیدم اصلاً باورم نمیشد!»
سربازها معذب به یکدیگر نگاه کردند. اما از آنجاباغِ که مأموریتشان کسبِ اطلاعات دربارهٔ میخانه بود، صحبت بامدتِ تنها مهمانِ دیگرِ آنجا ایدهٔ خوبی به نظر میرسید.
یکی از سربازها طوری ظاهرسازی کرد که انگار میخانه هنوز تحتِ فرمانِ امپراتوری است و گفت:چیزها «با اینکه این میخانه مالِ امپراتوری نیست، مقاماتِ ردهبالای امپراتوری مستقیماً با میخانهدار در تماس هستن.»میرفت از نظرِ فنی دروغ نمیگفت، چون خودِ میخانهدار گفته بود که با مافوقهایشان تماس گرفته است.
تتسویا گفت: «آه بله، میخانهدار. آدمِ خوبیه، حتی خودش اینجاباغِ رو بهم نشون داد. واقعاً باید یه سر به فروشگاهِ سوغاتیمیماندند بزنید، خرتوپرتهای معرکهای اونجا ریخته. راستی، شما اسمِ میخانهدار رو نشنیدید؟»
پیش از آنکه سربازها بتوانند جواب بدهند، درهایمیگشتند غذاخوری باز شد و مردی فوقالعاده خوشلباس امازیادی مضطرب وارد شد که چند نگهبان به دنبالش میآمدند.
مرد بهمحضِ دیدنِ سربازها صدایشان زد وترس گفت: «آهای شماها. من فرمانده اسکرو بِهبالا هستم. رهبرِ تیمتون کجاست؟ فوراً احضارش کنید!»
سربازها فریاد زدند: «بله قربان!»احتمالاً و پس از ادای احترام،چیزهایی بهسرعت از اتاق بیرون دویدند.
تازه در آن لحظه بود که اسکرو بِهترس متوجه شد آنها داشتند با تتسویا صحبت میکردند.پیدا با لبخندی بر لب به او نزدیک شد.
«ببخشید که حرفتون رو قطع کردم، مردِپایین جوان. لطفاً از رفتارِ ناگهانیام ناراحت نشید، فقطمدتِ یهکم هیجانزده بودم. اصلاً باورم نمیشه که اینجام.»
تتسویا با لبخندی گرم گفت: «اختیار دارید، فرمانده اسکروب. فقطپایین داشتم از اون افراد میپرسیدم که احیاناً اسمِ میخانهدار رومیماندند میدونن یا نه. طوری حرف میزدن که انگار خوب میشناسنش.»
فرمانده حرفش را اصلاح کرد: «اسکرو بِه، نه اسکروب.» هرچند بهبرگزیده نظر میرسید حواسش پرتتر از آن است که به این موضوععجله توجه کند. از قضا در همان زمان، الفها نیز واردِ اتاق شدند.
«اسمِ میخانهدار؟ چرا به یه اسم راضی میشی؟ اون آدمِ نامهای متعدده. دیوِ خوشتیپ. حرومزادهٔ دیوانه. برگزیده. شاهِ جزیرهٔ عاشقان. فرشتهکُش—البته این آخری بهخاطرِ اینهمینطور نیست که فرشتهها رو کشته، بلکه ظاهراً بیشمار فرشته عاشقش شدن. حتی شنیدم بهش میگن صندوقچهٔ گنجِ متحرک، چون ظاهراً یه زمانی بهاندازهٔ چندتا سیاره میارزیده.زیرزمینی نه، یه اسمِ تنها براش کافی نیست و اسمهای زیاد هم حقِ مطلب رو در موردش ادا نمیکنه. فکر کنم همون بهتر که بهش بگی میخانهدار.»
تتسویا از این جواب کمی ناراضی بود، هرچند فهمید که ظاهراً این آشنای قدیمیاش بسیار محبوبترزیادی از آن چیزی است که تصور میکرد. چیزی که نمیدانست این بود که درحالیکه به فکرِمیخانه بیرون کشیدنِ اسمِ میخانهدار از زیرِ زبانِ اسکروبِ روبهرویش بود، الفها نیز به مرد خیره شده بودند.
یکی از الفها دربرگشته گوشِ دیگری زمزمه کرد:داشتند «گفت میخانهدار همون برگزیدهست؟»
دیگری جواببالا داد: «نمیتونهمیکردند تصادفی باشه.»
شمن درحالیکه اشک از چشمانشبرگشته جاری بود، زمزمه کرد: «شایدباغِ رستگاریمون رو پیدا کرده باشیم.»
در همان حوالی، حدود دوازده آدمکش با لباسهای مبدلِ مختلف واردِ میخانه شدند و از قضا، لکس هم درست در همان زمان ساختِ زیرزمینش را تمام کرد. حالا،تزکیهگرِ او نمیتوانست مستقیماً جلو برود و مهمانانش را مجبور کند واردِ اتاق فرارش شوند؛ اتاقی که چهبسا بیش از حد خطرناک بود، هرچند لکس یک قابلیتِ فرارِ اضطراری درالفهایی آن تعبیه کرده بود تا از مرگ یا جراحاتِ شدید جلوگیری کند. با این حال، میتوانست به راههای مختلفی برای ترغیبِ مهمانانش به شرکتِ داوطلبانه در آن فکر کند.
الفها داشتند با هم پچپچ میکردند، تتسویا و اسکرو بِهپایین مشغولِ گپ زدن بودند، هنری داشت جاهای ناجوری از بدنشمیماندند را وکس میکرد، و آدمکشها بهآرامی از پلهها بالا میرفتند.
ناگهان همهٔ آنها دیدند که یک صفحهٔ مجازی روبهرویشان ظاهرچیزهایی شد و در ابتدا همهشان را از جا پراند. اما وقتیروح بیشتر به صفحه دقت کردند، دیدند که فقط یک اعلان است.
اعلان: برای جشن گرفتنِ افتتاحیهٔ میخانهٔ خانهدرختی، رویدادی با این پاداش برگزار میشود: طلسمِ دفاعیِ اوجِ نوزادِ روح. این طلسم میتواند بهمدتِ ۱۵ دقیقه در برابرِ تمامِ حملات در عالمِ نوزادِ روح دفاع کند. این رویداد در اتاق فرارِ میخانه برگزار میشود. اولین کسی که اتاق فرار را حل کند و از آن خارج شود، پاداش را دریافت میکند.
تسلیم شدن و خروج از اتاق فرار، تکمیلِ آن به حساب نمیآید.