چپتر 1107: استرسزا
0برخلافِ هوسبازیهای فراوانش در روزهای نخستِ تزکیه، لکس بهخوبی از خطراتِ تزکیه با آتشِدست اژدها آگاه بود. او همچنین این واقعیت را در نظر داشت که اژدهای دمندهٔمیداد آن آتش، دو عالمِ بزرگ از او بالاتر است، آن هم دو عالمِ جاودانه!
با این حال همچنان به خودش مطمئن بود و دلیلش آمادگیِ همهجانبهای بود که برایآغاز این کار تدارک دیده بود. در پانزده سالِ گذشته، تمامِ تمرکزِ لکس روی پر کردنِآنجا خلأهای عظیمِ دانشش در زمینهٔ تزکیه و همچنین یافتنِ مسیرِ رشدِ آیندهاش معطوف شده بود.
طبیعتاً، مأموریتهای فراوانی که برای سیستمش تکمیل کرده بود و پاداشهایشان نیز در این راه به او کمک کرده بودند. عادت کردن به دو جریانِآغوشِ زمانیِ متفاوت، یکی در قلمروی آغاز و دیگری در قلمروی نیمهشب، در واقع بسیار آسانتر از چیزی بود که حدس میزد. در نتیجه، میخانهاش رامیدادند در قلمروی آغاز به سفر فرستاد و با استفاده از آواتارش مأموریتهای آنجا را تکمیل کرد، و همزمان در اینجا روی پیشرفتِ خودش متمرکز شد.
بنابراین، در مدتی که میخانه حدودِ پنج سال در قلمروی آغاز میگشت، لکس پانزده سالِ تمام بهپیشِ آبدیده کردنِ خودش پرداخته بود. او بهعمد روندِ تزکیهاش را که کاملاً آمادهٔ ارتقا بود کُند کرده بود؛باور نه فقط برای آبدیده کردنِ خود، بلکه برای اینکه درکِ بهتری از مسیرِ پیشِ رویش به دست بیاورد.
تبدیل شدن به یک جاودانه ایجاب میکرد که لکس باورهای جاودانگیاش را مشخص کند.دست اگر به استفاده از آغوشِ شاهانه ادامه میداد، تنها یک باور میداشت و آن دفاعِتنها مطلق بود. اما از آنجا که چنین نکرد، لکس باید خودش برای آنها تصمیم میگرفت.
این باورها اهمیتِ فوقالعادهای داشتند، چرا که بنیانِ قدرت و رشدِ اومتفاوت را در عوالمِ جاودانه شکل میدادند. به همین دلیل، در چند سالِنتیجه گذشته با حوصله و دقتِ فراوان به این موضوع فکر کرده بود.
در این مدت، او سرِ فرصت در قلمروی نیمهشب جا افتاد و کاملاًرویش به آن عادت کرد. تا دلش میخواست ماجراجویی کرد و برای یک بار همادامه که شده، از اینکه در مقایسه با بقیه بهطرزِ رقتانگیزی ضعیف نبود لذت برد.
این مسئله بسیار مهم بود، زیرا میخانهٔ نیمهشبِ او در چند سالِ گذشته باید بهشدت بیسروصدا باقی میماند. از آنجا که کلِ قلمرو درگیرِ جنگ بود،جاودانگیاش تزکیهگرانِ قدرتمند فعالیتِ بسیار بیشتری داشتند و همین مسئله یکی از دلایلی بود که او را واداشت یاد بگیرد چطور پشتِ پرده پنهان بماند. مگر درقدرت مواقعِ کاملاً ضروری، او از میخانه برای تکمیلِ تمامِ مأموریتهایش و تغییرِ سرنوشتِ افرادِ بیشماری استفاده میکرد، بیآنکه هیچ توجهی را به خود و میخانه جلب کند.
نتیجهای که در نهایت به آن رسید ساده بود. او از گمنام بودن لذت میبرد، اماتبدیل گمنامی برای زیرِ نظر گرفتنِ دیگران بدونِ لو رفتن، با گمنامی برای فرار از دردسر، دودفاعِ تجربهٔ کاملاً متفاوت بود. اساساً، این کار تنها در صورتی لذتبخش بود که طبقِ شرایطِ خودش باشد.
همین موضوع باعث شد تا به ایدهٔ مبهمی از ماهیتِجریانِ باورهای مدنظرش برسد. در این میان، او تصمیم گرفت تا زمانیچیزی که در عالمِ نوزادِ روح است تا حدِ ممکن قوی شود.
از قرار معلوم، تواناییاش، «کورهٔ آسمان»، برای این کار عالی بود. لکس نامش را کورهٔ آسمان گذاشته بود چون زمانِ خلقش، اساساً از آن برای همین کارادامه استفاده میکرد. اما با تمرینِ بیشتر، چیزهای عالیِ دیگری هم دربارهاش یاد گرفت. برای بهدامانداختنِ آدمها عالی بود، چرا که کورهاش میتوانست شوک، گرما و فشارِ شدیدی رادقتِ تحمل کند. در واقع، تا به حال با هیچ موقعیتی روبهرو نشده بود که کوره حتی به مرزِ فروپاشی نزدیک شود، بنابراین بهعنوانِ یک زندان هم عالی بود.
در عین حال میشد از آن استفادهٔ دفاعیآمادهٔ هم کرد، چون اگر چیزی را داخلش میگذاشت،بهتری برای رسیدن به آن شیء باید کوره را میشکستند.
اما از همه مهمتر، لکس فهمید که کوره میتواند هر چیزی را که درونشدست قرار میگیرد، فشرده و تصفیه کند. حتی میتوانست دو یا چند شیء را بامیداد هم ترکیب کند تا شیءِ واحدی بسازد که از مجموعِ تمامِ اجزایش برتر باشد.
به این ترتیب، کوره تواناییِ او را در ساختِ گنجینهها بهشدت بهبود بخشید. مهمتر ازآغاز آن، به لکس اجازه داد تا با نیرو و فشاری بسیار بیشتر از هر چیزِآنجا دیگری در قلمروی نیمهشب روبهرو شود و فضایی بینقص برای صیقلدادنِ دفاعش در اختیار او گذاشت.
لکس با استفاده از آتشِ اژدهای خودش، بهطورِ منظماینکه در کوره تمرین میکرد و امروز بالاخره به نقطهایایجاب رسید که آتش دیگر هیچ آسیبی به او نمیرساند.
حالا میرفت تا یک بارِ دیگر تنش را در دریایکُند هستی محک بزند و بعد فردا با آتشِ اژدهای واقعی روبهروتبدیل میشد. بعد از آن، باید مُهرِ قلمروی نیمهشب را باز میکرد.
هرچند این وقفهٔ پانزدهساله برای او و کارمندانش عالی بود و به تقریباً همهٔ آنها اجازه داد به عالمِ نوزادِباورهای روح برسند، اما برای رشدِ بیشتر، به قلمروی آغاز و مهمتر از آن، به معبدِ روزهداری نیاز داشتند. از همهمیگرفت مهمتر، تنها چند روز تا تاریخِ بسیار دقیقی که ورا برای رفتن به آرمانشهرِ ییلدیریم به او داده بود، فاصله داشت.
ورا هنوز نگفته بود قضیه از چه قرار است، اما همین چندمتفاوت روز پیش برگشت و به او یادآوری کرد که مهلت دارد تمام میشود.میخانهاش او بیشتر نگران بود که مهمانخانه بهموقع باز نشود و لکس نتواند برود.
در عین حال، نگرانِ خودش هم بود. از آنجا که پانزده سال را اینجادست گذرانده بودند، همهٔ آنها پانزده سال بزرگتر شده بودند. ورا بالاخره به سنِ قرارمیداد گذاشتن رسیده بود، اما اینجا گیر افتاده بود و نمیتوانست دنبالِ عشقِ مقدّرش بگردد.
بله، این یعنی ورا بدونِ اینکه حتی یک دوستپسر داشته باشد، بهخود ۳۰ سالگی رسیده بود. اگر سنِ روح را در نظر میگرفتند، لکس همباورهای از ۳۰ سالگی عبور کرده بود، هرچند سنِ جسمانیاش تنها ۱۵ سال بود.
مثلِ او، همهٔ کارمندانِ مهمانخانه هم از نظرِبلکه فیزیکی نوجوان محسوب میشدند، هرچند جیمیِ عزیز و دارودستهٔشدن جنگجویانِ طاووسش رسماً واردِ دههٔ ۲۰ زندگیشان شده بودند.
لکس بیاختیار آه کشید.
گفت: «چقدر زود بزرگ میشن.» خوشبختانه، جرارد و لیلیت هنوز فقط با همرویش قرار میگذاشتند و از آن مرحله فراتر نرفته بودند. قرار گذاشتن برای چندشاهانه قرن در میانِ دیوها کاملاً رایج بود، بنابراین لیلیت این موضوع را عجیب نمیدانست.
لکس نمیدانست اگر جرارد هم مثلتزکیهاش هری بچهدار میشد، چه کار بایدخود میکرد. عمو بودن بهشکلِ عجیبی استرسزا بود.
لکس افکارش را پس زد و آنی به دریای هستیدرکِ منتقل شد. وقتِ یک آبتنیِ سریع بود و امیدوار بودباورهای این بار بتواند جلوی ادغام شدنش در دریا را بگیرد.