چپتر 1294: عذاب وجدان و شرم
0الیزا که تزکیهکننده هسته طلایی بود، نزدیک بودمهمانِ با پریدنِ مگسی در گلویش خفه شود، چونشما خودِ مگس هم در قلمرو هسته طلایی بود.
مگس که مدام جلوی الیزا تعظیم میکرد، گفت: «از ته دل عذرمصیبتِ میخوام. تماشای بازیهای نیمهشب یهکم حواسم رو پرت کرد. اصلاً ندیدم دارممیکنه کجا پرواز میکنم. لطفاً این رو به نشانهٔ پشیمانیِ عمیقِ من قبول کنید.»
مگس سعی کرد مقداری امپی بهمهمانِ الیزا تعارف کند، اما خودِ الیزابدی خجالتزدهتر از آن بود که بپذیرد.
الیزا که متقابلاً به مگس تعظیم میکرد و کاملاً خبر داشت این مگسِ تزکیهکنندهتمیز بدن اگر میخواست میتوانست وقتِ گیر کردن گردنش را پاره کند، گفت: «اختیار دارید. تقصیرِدیدنِ من بود که دهنم رو باز گذاشته بودم. عذر میخوام که نزدیک بود قورتتون بدم.»
چند قدم آنطرفتر، لکس تعظیم کردنِ خواهرش و مگس را به یکدیگر تماشا میکرد و دست روی لبهایشنذاره گذاشته بود تا معلوم نشود چقدر برای نخندیدن به خودش فشار میآورد. الیزا همین چند لحظه پیش بهشدتباشه بدبین بود و با همه مثلِ دشمنِ احتمالی رفتار میکرد. اما حالا داشت به یک مگس تعظیم میکرد.
جلوی او را هم نگرفت ووانِ فقط تماشا کرد تا اینکه اوضاع بهپیشامد بنبست رسید. سرانجام مجبور شد مداخله کند.
«مهمانِ عزیز، امیدوارم این اتفاقِ کوچیک تأثیرِ بدی روی تجربهٔ شما در مهمانخانهٔ نیمهشب نذاره. برای جبران،جبران لطفاً از یک نوبت استفادهٔ رایگان از اتاقِ وانِ آبگرم لذت ببرید تا تمیز بشید و از مصیبتِمهمانخانه این پیشامد به آرامش برسید. لطفاً خیالتون راحت باشه؛ مهمانخانه خسارتِ اون یکی مهمان رو هم جبران میکنه.»
مگس با دیدنِ اینکه مهمانخانه خسارتِ هراستفادهٔ دویشان را جبران میکند، بالاخره کوتاه آمدتمیز و گذاشت الیزا بدونِ پرداختِ غرامت برود.
لکس پرسید: «من اشتباه میکنم یا اون مگس بیشازحد دوستانهامیدوارم رفتار میکرد؟» در واقع نیازی به پرسیدن نداشت. حتی بدونِنوبت بررسیِ دقیق هم میفهمید که پای کالبدِ الیزا در میان است.
الیزا که از این وضعیت حسابی گیج شده بود، هنوز هم گاردش را کاملاً پایین نیاوردهخیالتون بود. در واقع، لکس تهِ دلش حس میکرد الیزا هیچوقت گاردش را پایین نمیآورد. شاید اینبدونِ همان بدگمانیِ طبیعیِ کسی بود که هر آدمِ سرِ راهش ممکن بود بخواهد از او بچهدار شود.
با اینرسید وجود، الیزامجبور کمی توضیح داد.
او اعتراف کرد: «همهٔ نژادها بهجز انسانها، بهطورِ طبیعی باوانِ من مهربونترن. مخصوصاً اونایی که میتونم برای تزکیهم ازشون استفادهخیالتون کنم، ولی حتی بقیه هم بازم باهام دوستانهتر رفتار میکنن.»
لکس گفت: «به نظر میادسرانجام میتونی صاحبِ حیوونخونگیِ معرکهای بشی.» واتفاقِ سرانجام الیزا را پیشِ مون برد.
بهمحضِ ورود به اتاق، الیزا سرِ جایشآبگرم خشکش زد. نتوانست از آستانهٔ در جلوتر برودبرسید و فقط از دور به مون خیره ماند.
لکس نگاهی بهسرانجام الیزا انداخت ومهمانِ پرسید: «چی شده؟»
«بهت قول میدم مون صدمه ندیده. فقط از وقتی با آرمانشهرِآبگرم ییلدیریم ادغام شده، تو خوابه. داریم روحش رو تقویت میکنیم وباشه قراره بهزودی بگم یه متخصص بیاد معاینهش کنه. باید کاملاً خوب بشه.»
با این حال، الیزا حتی با شنیدنِ توضیحاتِ او هم نتوانست از چارچوبِتأثیرِ در پا به داخل بگذارد. لکس که نسبت به احساساتِ دیگران بهشدت حساس بود،ببرید بیدرنگ متوجهِ عذاب وجدان و پشیمانیِ لبریز در وجودِ الیزا شد و آهی کشید.
سرانجام الیزا با صدایی آرام و گرفته گفت: «گفتی همهٔ اونایی که بهش آسیب زدن رو کشتی؟»راحت به کسی نگفته بود که تواناییاش او را نسبت به دیگر موجوداتِ زنده بهشدت حساس میکند؛ برایغرامت همین توانسته بود در دم تشخیص دهد که این مونِ واقعی است، نه یک بدل یا کپی.
لکس گفت: «تقریباً همه رو. دیمیان فرار کرد. یه نیمهسرورِکوچیک دائو داره قایمش میکنه، واسه همین گیر آوردنش سخته. ولی اگهاتاقِ یه روزی برگرده به قلمروی خاستگاه، پیداش میکنم و اونم میکشم.»
الیزا گفت: «میدونی... همهٔ ما میدونستیم که یه اتفاقِ خیلی بدی داره برای مون میافته. اما هیچکس نپرسید دقیقاًبرسید داره چی میکشه... و خودش هم هرگز حرفی نزد. هیچکدومِ ما اونقدر قوی نبودیم که بتونیم کاری براش بکنیم.غرامت فکر کنم... فکر کنم همون موقع بود که مامان و بابا از اینکه زود بچهدار شدن واقعاً پشیمون شدن.»
چهرهٔ لکس در هم رفت.
«دربارهٔ اونا با من حرف نزن. مهم نیست تو گذشته چی شده، الیزا. من روی زمین رها شدم، مون تویخسارتِ ییلدیریم رها شد، تو یه جای دیگه رها شدی و بِل هم به امانِ خدا ول شد تا تو جنگها بجنگه.نیازی ما بچههای رهاشدهٔ پدر و مادری هستیم که معلومه دستشون به رازهایی رسیده که نباید میرسید. اما ما دیگه بچه نیستیم.
«اینجا، توی مهمانخانهٔ نیمهشب، میتونم ازمون محافظت کنم. مجبورت نمیکنم بمونی، مون یا بِل رو هم مجبور نمیکنم بمونن. ولی پیشنهاد میکنم بهآبگرم این جا یه فرصت بدی. مهمانخانه اونقدر بزرگه که یه عمر برای گشتن توش کافی نیست و آدمهای بیشماری اینجا هستن. آدم میتونهآمد تمامِ عمرش رو اینجا بگذرونه و هیچچیزی رو از دست نده. هر چیزی که بیرون میتونی به دست بیاری، اینجا هم پیدا میشه.
«چه بخوای یه زندگیِ عادی داشته باشی، چه بخوای تزکیه کنی، قویتر بشی، یا هر چیزِ دیگهای، میتونی توی مهمانخانهٔ نیمهشب پیداشباشه کنی. از همه مهمتر، هیچکس اینجا بهت آسیب نمیزنه؛ هیچکس اینجا نمیتونه بهت آسیب بزنه. اما اگه میخوای بری، اگه چیزهایی داری کهنیازی نمیتونی رهاشون کنی، بازم مشکلی نیست. یه کلیدِ طلایی تنها چیزیه که نیاز داری، و میتونی از هر جای جهان به مهمانخانه برگردی.»
الیزا همچنان جلوی در ایستادهسرانجام بود و به مون نگاهامیدوارم میکرد. تا مدتها چیزی نگفت.
«حداقل تو نعمتِ بیخبری رو داشتی،وانِ لکس. اما ما... اما منم رهاش کردم.پیشامد من... من نمیتونم اینطوری باهاش روبهرو بشم.»
لکس گفت: «نمیتونی باهاش روبهرو بشی چون احساسِ گناه میکنی. اما تنها چیزی که اونمهمانخانهٔ میخواد خانوادهشه. سالهای زیادی رو تنها گذرونده؛ سالهای زیادی احساسِ تنهایی کرده. میخوای اجازه بدیآرامش احساسِ گناهِ خودت مانع از این بشه که بالاخره چیزی رو که میخواد بهش بدی؟»
الیزا همچنان که به مون خیره بود، لبش را گزید؛ ذهنش بهشدت درگیر بود.تمیز دنبالِ یک جوابِ آسان میگشت، اما چنین جوابی وجود نداشت و احساسِ گناهش اجازهمیکنه نمیداد خودش را بهخاطرِ تمامِ رنجهایی که مون کشیده بود، به این راحتی ببخشد.
بیاختیار رویش را برگرداند. شاید تا وقتی که مونعزیز بیدار میشد، میتوانست شجاعتِ نزدیک شدن به او رانذاره پیدا کند، اما در این لحظه، توانش را نداشت.
«گفتی اینجا میتونم هر چیزی کهوانِ میخوام رو به دست بیارم. میتونم اینجاپیشامد یه جانور با تبارِ اسطورهای پیدا کنم؟»