---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 947: لنگر فضایی • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 947: لنگر فضایی

0

آزادیِ ناگهانی لکس را کمی گیج کرد. در چند ماهِ‌فقط​ گذشته، تک‌تکِ ثانیه‌های هر روز برایش سفری طاقت‌فرسا بود. اینکه این‌تازه‌ساخته‌اش​ وضع این‌قدر ناگهانی و بی‌هیچ هشداری تمام شود، کمی دلهره‌آور بود.

اما خیلی زود با این حس کنار آمد. وقتی از نظرِ جسمی در‌بی‌میلی​ وضعیتِ بی‌نقصی قرار داشت، سخت بود که از سختیِ کار شکایت کند. سلامتِ‌دیگه​ روانش هم وقتی مثلِ پیشنهادِ لوتر در اتاقِ وانِ آب‌گرم استراحت می‌کرد، برمی‌گشت.

احتمالاً برای آخرین بار از غلافِ خوابش بیرون آمد و به‌سمتِ‌فقط​ جایی راه افتاد که بی‌شک ضیافتی مجلل انتظارش را می‌کشید. واردِ‌تازه‌ساخته‌اش​ اتاق شد و زی را دید که رنگ‌پریده پشتِ میز می‌لرزید.

کاشف به عمل آمد که لکس هم درست فکر می‌کرد هم غلط. سفره‌ای که برایش چیده‌واردِ​ بودند باشکوه بود، اما هیچ‌کدام از آن غذاهای لذیذ و دهان‌آب‌اندازی نبود که به آن‌ها عادت کرده‌غذاهای​ بود. در عوض، ضیافتی از غذاهایی بود که تمایلِ فضایی، ادراک و کنترلش را موقتاً تقویت می‌کرد.

پیش‌تر در طولِ تمرین کمی از آن‌ها خورده بود، برای‌فقط​ همین می‌دانست چه مزه‌ای دارند. نوعِ خاصی از حالتِ تهوع‌کلونِ​ را به وجود می‌آورد که ناشی از تلاطمِ سفرهای فضایی بود.

خوشبختانه در برابرش مقاومت پیدا‌سفرهای​ کرده بود. بدبختانه، این فقط‌بدبختانه​ مقاومت بود و نه مصونیت.

لکس با بی‌میلی پرسید: «مجبورم همه‌شو بخورم؟» کاساندرا که تله‌پورت نکرده بود و با کلونِ تازه‌ساخته‌اش قدم‌زنان وارد‌کاساندرا​ شد، گفت: «دیگه به خودت بستگی داره. تو زمانی که داشتم، به بهترین شکلی که می‌تونستم آموزشت دادم.‌دادم​ اما تویی که می‌دونی چه‌جوری باید به مهمان‌خانه برسی. خودت باید قضاوت کنی که به چی نیاز داری.»

این فقط راهی مؤدبانه برای گفتنِ «بله» بود. به هر مزیتی که می‌توانست به دست بیاورد نیاز داشت. برای‌رنگ‌پریده​ یک بار هم که شده بدونِ عجله نشست و شروع کرد به خوردنِ ذره‌ذرهٔ آن غذای حال‌به‌هم‌زن. مشکلِ خاصِ‌عادت​ این یکی این بود که از اعضای نپختهٔ بدنِ نوعی کرم تشکیل شده بود که در فضا تونل می‌زد.

لکس و زی‌تلاطمِ​ هم‌زمان لرزیدند. بهتر بود‌مقاومت​ به آن فکر نکنند.

کاساندرا در حالی که پشتِ میز‌خوشبختانه​ می‌نشست و یک فنجان چای احضار‌مصونیت​ می‌کرد، پرسید: «خب، چیزی نیاز داری؟»

لکس بینِ لقمه‌هایش گفت: «یه منبعِ انرژیِ عظیم واسه تأمینِ انرژیِ تله‌پورتم.» از انرژیِ‌پرسید​ روحی استفاده کرد تا روی زبانش را بپوشاند و بینی‌اش را ببندد تا مزه‌اش‌بستگی​ را نفهمد. انگار زی هنوز به این فکر نیفتاده بود. هنوز خیلی خام بود.

او با اشاره به کاساندرا گفت: «راستی، اون منبع قراره تو باشی. ولی فقط برای بارِ دوم، وقتی که قراره همه رو با‌کاشف​ خودم ببرم. اول می‌خوام تنهایی یه اجرای آزمایشی داشته باشم. واسه اون هم به یه منبعِ انرژیِ عظیم نیاز دارم، ولی دقیقاً به‌موقتاً​ همین خاطره که از چند ماه پیش بهت گفتم تزریقِ انرژی به لوتوس رو شروع کنی. اون قراره نقشِ باتریِ من رو بازی کنه.»

زی گفت: «می‌دونی، اگه من رو با خودت ببری، می‌تونم کمکت کنم.» او هم‌مجبورم​ در چند ماهِ گذشته پیشرفتِ چشمگیری کرده بود، مخصوصاً در زمینهٔ تزکیه‌اش که حتی‌داره​ تمرکزِ اصلی‌شان هم روی آن نبود. همین حالا هم نزدیکِ اوجِ عالمِ هستهٔ زرین بود.

چنین پیشرفتِ سریعی لکس را نگران کرد،‌برابرش​ اما کاساندرا به او اطمینان داد که این‌مجبورم​ نتیجهٔ تکاملِ اوست و تزکیه‌اش را بی‌ثبات نمی‌کند.

لکس گفت: «ممنون، ولی من پشتیبانیِ خارجی رو با تله‌پورت تمرین نکردم. الان وقتِ بدی‌مجبورم​ واسه امتحان کردنِ این چیزاست. الان فقط باید مطمئن بشم تو بهترین حالتِ خودم هستم و‌داشتم​ بعد امتحانش می‌کنم. راستی زی، حواست رو با انرژیِ روحی ببند. این‌جوری خوردنِ اینا خیلی راحت‌تره.»

بعد از صبحانه، کاساندرا او را به تالارِ مراقبه‌ای راهنمایی کرد‌بی‌شک​ که بی‌شباهت به اتاق‌های مراقبهٔ مهمان‌خانه نبود. آنجا به او کمک کرد‌کاشف​ تا آرام شود، اضطرابش را رها کند و آمادگی‌اش را بالا ببرد.

با رسیدنِ وضعیتش به اوج، لکس آزمایشِ نظریه‌ای را آغاز کرد که تمامِ کارهای قبلی‌اش را‌بخورم​ بر پایهٔ آن بنا کرده بود. مدتی پیش، لکس مأموریتی گرفته بود تا کاری کند مجمعِ‌شکلی​ هنالی مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب را به رسمیت بشناسد. با تکمیلِ آن مأموریت، دفترِ ثبتِ مهمانان را دریافت کرد.

کارکردِ دفتر ساده بود. مهمان‌هایش آن را‌برابرش​ امضا می‌کردند و دفتر به‌طورِ خودکار دستاوردهای زندگی‌شان‌مجبورم​ را می‌سنجید و سپس آن‌ها را رتبه‌بندی می‌کرد.

۱۰۰۰ مهمانِ برتر می‌توانستند از دفتر به‌عنوانِ لنگرِ فضایی استفاده کنند. برای ۱۰۰، ۱۰ و ۱‌همه‌شو​ نفرِ اول پاداش‌های بزرگ‌تری در نظر گرفته شده بود که به نظر می‌رسید همهٔ آن‌ها هم نوعی‌شکلی​ لنگر باشند. آن زمان، لکس نمی‌دانست این لنگرها دقیقاً چه معنایی دارند، هرچند نظریه‌هایی در سر داشت.

خودِ لکس مدت‌ها جایگاهِ نخستِ دفتر را در اختیار داشت. مطمئن نبود هنوز هم‌انتظارش​ نفرِ اول است یا نه، چون زحمتِ بررسی‌اش را به خود نداده بود. اما‌سفره‌ای​ مهم‌تر از آن، این بود که هنوز دفتر را به‌عنوانِ لنگرِ فضایی در اختیار داشت.

لنگر حکمِ مجموعه‌ای از مختصات را داشت که لکس فارغ از اینکه کجا بود،‌مجبورم​ می‌توانست آن را حس کند. اما مهم‌تر از آن، اگر سعی می‌کرد در فضا‌داره​ به‌سمتِ لنگرش حرکت کند، کارش به‌مراتب آسان‌تر از حرکت به‌سمتِ مختصاتِ فضاییِ عادی بود.

پیش‌تر امتحان کرده بود که آیا با وجودِ توقفِ پذیرشِ مهمان در مهمان‌خانه،‌بی‌میلی​ باز هم می‌تواند لنگرِ فضایی را حس کند یا نه؛ و بله، می‌توانست. حالا‌خودت​ تنها کاری که باید می‌کرد، استفاده از انتقالِ آنی و حرکت به‌سمتِ لنگرش بود.

دست‌کم روی کاغذ و طبقِ اطلاعاتی که در معبد و همین‌طور‌فقط​ کتابِ خاصیتِ فضایی خوانده بود، نباید مشکلی پیش می‌آمد؛ کتابی که‌تازه‌ساخته‌اش​ در نهایت پس از خواندنش، آن را به زی داده بود.

حالا فقط باید‌بار​ این نظریه را‌بیرون​ به بوتهٔ آزمایش می‌گذاشت.

پس از چند ساعت مراقبه، به نقطه‌ای رسید که لکس فهمید فقط دارد وقت‌کشی می‌کند. دیگر محال بود‌تله‌پورت​ از این آماده‌تر شود. غذایی خورد که توانش را بالا می‌برد و لباسی به تن داشت که کنترلِ‌تویی​ فضایی‌اش را تقویت می‌کرد. سیاره‌ای لبریز از انرژی هم پشتش بود. حالا فقط باید دست به کار می‌شد.

ناولها | novelha.net