چپتر 784: پیوند
0سکوتِ سنگینی در اتاقِ مراقبه حاکم بود. تنی بیپوست که خون از آن رویبار تمامِ کفِ اتاق میچکید، به حلقهای چوبی و تَرَکخورده خیره مانده بود. بدونِ پلکهایی برایمیگفت پلکزدن، و بدونِ هیچ پوستی که حالتی به چهره بدهد، نگاهش بهطرزِ ویرانگری هولناک بود.
لکس از قبل داشت نقشه میکشید که چطور با این اژدها تا کند. بر اساسِ دانستههایش، اژدهاسرش باید بهشدت مغرور میبود. این بهخودیِخود مشکلی نبود، اما چیزی که باید میفهمید این بود که آیانامِ اژدها میتوانست هر وقت که میخواست مُهرِ تزکیهاش را باز کند، یا محدودیتِ خاصی در کار بود.
هرچه سکوت بیشتر طول میکشید، فضا سنگینتر میشد. لکس حتی با دیدنِ نبودِ هیچ واکنشی، حرفش را تکرارحتی نکرد، چون در ایجادِ برتریِ روانی مهارتِ بالایی داشت. با توجه به اینکه با موجودِ چشمگیری مثلِ یکروبهرو اژدها روبهرو بود، حتی اگر فقط بهشکلِ روح بود، به هر برتریای که میتوانست به دست بیاورد نیاز داشت.
سرانجام، پس از مدتها،نوزادی حلقهٔ چوبی لرزشِ ضعیفی کردحرف و پیامی به لکس فرستاد.
«عذر میخوام ارشد. فقطهنوز نمیخواستم پوستِ ریختهشدهتون هدر بره،ضعیف نمیدونستم هنوز بهش نیاز دارید.»
صدا بسیار ضعیف و جیرجیرماننداولین بود، انگار نوزادی داشت برایبزند اولین بار سعی میکرد حرف بزند.
لکس جا خورد، اما بیدرنگ به نتیجهای رسید که نزدیک بود هوش از سرش بپرد. توضیحاتِ سیستممیشد میگفت که درونِ حلقه، موجودِ جدیدی از ادغامِ روحِ اژدها متولد شده است. آیا این احتمالاً به اینمثلِ معنی بود که اژدها مرده بود و این موجودِ نوپا فقط نامِ اژدها را به ارث برده بود؟
اما هنوز نمیخواستانگار زود نتیجهگیری کند.بار هر چیزی ممکن بود.
لکس با صدایی که همچنان خشک بود،صدا پرسید: «تو کی هستی و چی میخوای؟»بار هیچچیز از افکارش در لحنش مشخص نبود.
«ارشد، من... من نمیدونم. طبقِ خاطراتم، تو زندگیِ قبلیم اسمم پلوایلین اور بهاتنا گورگین بود و یهسرش اژدهای قدرتمند بودم. اما حسِ یه اژدها رو ندارم... پس تو این زندگی، بهعنوانِ یه چیزِ جدیدنامِ متولد شدم؟ اما نه، طبقِ خاطراتِ زندگیِ قبلیم، زندگیِ پس از مرگ یا تناسخ اینطوری کار نمیکنه.
«ارشد، من... من نمیدونم کی هستم، اما میتونم بگم چی میخوام. حس میکنم تنم دارهفضا در هم میشکنه. طبقِ خاطراتِ زندگیِ قبلیم، میتونم تشخیص بدم که تنم برای نگه داشتنِ منتوجه خیلی ضعیفه. اگه چیزهای دیگهای رو تو تنم جذب کنم، باید بتونم تنم رو قویتر کنم.»
لکس بیدرنگ جواب نداد، چون نتیجهای که داشت به آن میرسید بیش از حدرسید خوب بود که واقعیت داشته باشد. آیا ممکن بود این حلقه همان گنجینهای باشدشده که آن مردِ مرموز میخواست لکس پیدایش کند؟ اگر اینطور بود، واقعاً چشمگیر میشد.
اگر نظریهٔ لکس درست بود، روحِ آسیبدیدهٔ اژدها با ذاتی که در این حلقه متولدسعی شده بود، ادغام شده بود. هدفِ اصلیِ حلقه هرچه که بود دیگر اهمیتی نداشت، چوندرونِ حلقه برای نگه داشتنِ ذاتِ جدید بسیار ضعیف بود و درنتیجه نمیتوانست بهدرستی کار کند.
اما مهمترین چیز این بود که آن روح تمامِ خاطراتِ اژدها، یا دستکم بخشی از آنها را به ارثتوضیحاتِ برده بود و میتوانست از آنها استفاده کند. این یعنی گنجینهٔ عظیمی از دانش دربارهٔ قلمرو، جهان و سطحهایزود بالاترِ تزکیه که لکس از آن بیبهره بود، اکنون در دسترسش قرار داشت؛ آن هم دقیقاً در نوکِ انگشتانش!
«چون پلوایلین نامی بود که در زندگیِ قبلیات استفاده میکردی، ضرری نداره که الان همفضا همون رو نگه داریم. من نمیتونم پوستم رو به تو بدم، پلوایلین، اما اگه اجازهبالایی بدی باهات پیوند برقرار کنم، میتونم موادِ دیگهای برات فراهم کنم تا خودت رو شفا بدی.»
منظورِ لکس از پیوند برقرار کردن این بود که سعی کند با گنجینه پیوند بخورد. فناوریِ روحی، سلاحها و گنجینههای دستههای بالاتردرونِ میتوانستند با یک کاربرِ خاص پیوند بخورند. اینگونه، کاربر کنترلِ بیشتر و دقیقتری بر کاربردهای گنجینه داشت و میتوانست از سرقت یا استفادهٔهستی دیگران از شیء جلوگیری کند. هرچه باشد، تا زمانی که پیوندِ کاربرِ قبلی برداشته نمیشد، شخصِ جدیدی نمیتوانست با آن پیوند برقرار کند!
پلوایلین با خوشحالی جواب داد: «هیچ مشکلی نیست، ارشد!» هیچ اثری از غرور و تکبرِ زندگیِمیکرد «قبلیاش» در او نمانده بود و این موضوع لکس را بسیار آسودهخاطر کرد. هرچه باشد، اگرجدیدی تحتتأثیرِ خاطراتش قرار میگرفت، چهبسا انگیزههای پنهانی در سر میپروراند که به ضررِ لکس تمام میشد.
در واقع، هنوز هم در برابرِبار حلقه گاردش را پایین نیاورده بود.بیدرنگ هنوز هر اتفاقی ممکن بود بیفتد.
برای ریختنِ خون روی حلقه نیازی نداشت پوستش را سوراخ کند —سکوت یکی از مزایای بیپوست بودن — بنابراین مستقیماً حلقه را در حسِّنکرد روحیاش پوشاند و شروع به هدایتِ انرژیِ روحیاش به درونِ آن کرد.
باید نشانی روی حلقهنوزادی به جا میگذاشت و بهمحضِحرف کاملشدنِ نشان، پیوندش شکل میگرفت.
مردِ مرموز که از داخلِ کتابخانهاش همهچیز را تماشا میکرد، باخورد سرگرمی سر تکان داد. لکس نهتنها گنجینهٔ مدنظرِ او را بهدرونِ دست نیاورده بود، بلکه حتی به «کمربندِ» درست هم نرسیده بود.
اما احتمالاً تا حدی خودش مقصرِ این اتفاق بود که مکانِهرچه گنجینه را مشخص نکرده بود. سر چرخاند تا به مکانی نگاهحرفش کند که گنجینهٔ اصلیِ مدنظرش برای لکس در آن قرار داشت.
دورِ سکویی از جنسِ استخوان، گودالی از خونِ تازه به چشمخورد میخورد. تمامِ افرادِ دیگری که برای گرفتنِ آن گنجینه فرستاده بود، پیشحلقه از این مرده بودند و حتی نتوانسته بودند چشمشان به آن بیفتد.
این هم ایرادی نداشت، چراکهبهش استخوانهای بدنشان جذبِ سکو میشدجیرجیرمانند و آن را قویتر میکرد.
مردِ مرموز از فرستادنِ آنها به آنجا هیچ نیتِ شومی نداشت. نمیخواست آنهانتیجهای را به کامِ مرگ بفرستد. فقط کمی کنجکاو بود بداند آن سکو برایروحِ چیست، چراکه فعلاً حتی خودش هم نمیتوانست از ماهیتِ آن سر در بیاورد.
مرد زمزمه کرد: «خب، همیشهمُهرِ دفعهٔ بعدی هم هست.» و توجهشهرچه را به جای دیگری معطوف کرد.