چپتر 865: مکافات با دمپایی آمد
0مکا ناگهان از آسمان میانِ ارتشِ خلأنشینان سقوط کرد. خستگیِ ذهنی داشت غلبه میکرد، برای همین واکنشِ زی کُند بود،کشتارِ اما خوشبختانه توانست جانِ سالم به در ببرد. او از سپرش بهعنوانِ پوشش استفاده کرد، به یکی از خلأنشینانِ بزرگبلکه کوبیده شد، نیزهاش را در بدنِ جانور فرو برد و از آن کمک گرفت تا سرعتِ سقوطش را کم کند.
درست همانطور که حدس میزدند، پیکرِ عجیبِ رداپوش درست وقتی داشتند ارتشِ اول را تنک میکردند، آنها راافت آنی به میدانِ نبردِ دیگری منتقل کرد. حتی منتظر نماند مبارزه تمام شود. بهمحضِ اینکه آمارِ کشتارِ اهریمنهاکار پایین آمد، دوباره ظاهر شد، آنها را آنی به بنای یادبودِ دیگری انتقال داد و خودش ناپدید شد.
مشکلِ پیشِ رویش نبردهای طولانی یا دشمنانِ بیپایان نبود. بلکه انگار دشمن حملاتش را مشخصاً برای میدانهایاندیشیده نبردِ بعدی آماده میکرد. برای مثال این بار، اهریمنهای قویتر همگی زرههایی داشتند که اختصاصاً برای دفعِپیدرپی نیروی نفوذیِ نیزهٔ زی طراحی شده بود و سپرهایی در دست داشتند که جلوی حملاتِ انرژیاش را میگرفت.
حتی الگوهای حملهٔ مارزو را هم کاملاً بررسی کرده و برایش چاره اندیشیده بودند. طبیعتاً این به آن معنا نبود که مکا و مارزویجنگیشان مهیب تمامِ قابلیتهای جنگیشان را از دست دادهاند، بلکه اثرِ حملاتشان بهشدت افت کرده بود. اگر پیشتر مکا میتوانست پیدرپی اهریمنهای غولپیکرِ فراوانی رابسته زخمی کند و رفتهرفته از پا بیندازدشان، حالا زخمی کردنِ حتی یک اهریمن هم چالش بود، چرا که تاکتیکهای دفاعیِ گوناگونی به کار بسته بودند.
در واقع دیگر حتی مثلِ قبل تلاش نمیکردندنبردِ بیوقفه حمله کنند. در عوض، فقط میخواستند آنهاشود را خسته کنند و نقشهشان هم داشت میگرفت.
مکا با استفاده از بالهایش به پرواز درآمد تا کمی فاصله بگیردقابلیتهای و بتواند چند حملهٔ دوربرد پیاده کند. اما بالها که انرژیشان از منبعیزخمی خارجی تأمین میشد، ناگهان ناپدید شدند و مکا همانطور در هوا سقوط کرد.
بهمحضِ اینکه مکا به زمین رسید، نیزه را از بدنِ خلأنشین بیرون کشیدبررسی و از جثهٔ آن جانور برای حمله به تمامِ دشمنانِ محاصرهکنندهاش استفاده کرد.دادهاند اما خستگیِ زی داشت خودش را در جزئیاتی کوچک اما مهم نشان میداد.
اصلاً متوجه نشد زمینی که رویش فرود آمده بهشکلِ عجیبی پوک است، برای همین وقتیچاره زیرِ پایش فروریخت غافلگیر شد. با این حال مهارتش آنقدر بود که نیزهاش را دراگر دیوارهٔ تونلی که داشت در آن سقوط میکرد فرو کند و بیدرنگ خودش را بالا بکشد.
این حرکت تنها یک لحظه زمان برد، اما همان هم کافی بود تا دشمنان محاصرهاشتمام کنند. بیشترشان سپرهایشان را بالا گرفتند، انگار که آمادهٔ دفعِ حملاتش باشند، و در همانخودش حال چندتایی از آنها در پناهِ امنِ دفاعِ همرزمانشان، با سلاحهای دوربرد به او حمله کردند.
مکا پس از مدتها در موضعی انفعالیطبیعتاً قرار گرفته بود و باید بهجای حمله،دادهاند بیشتر روی دفاع از خودش تمرکز میکرد.
مارزو هم وضعیتِ مشابهی داشت. اهریمنها گنجینههای خاصی آماده کرده بودند که وردهای جادوییشان را به هماندیشیده میریخت یا در اجرای طلسمهایشان اختلال ایجاد میکرد. تمامِ افرادِ مارزو با بیمیلیِ تمام مجبور شدند بهجایپیدرپی قدرتهای جادویی، از زورِ بازوی عظیمشان برای پارهپاره کردنِ دشمنان استفاده کنند. این برایشان امتحانِ بزرگی بود.
هرچند وضعیت فعلاً قابلتحمل به نظر میرسید، اما هرچه بیشتر طول میکشید، اوضاع بدتر میشد. بااندیشیده افتِ عملکردِ زی، مکا ضرباتِ پیدرپی میخورد. در مقایسه با قدرتِ هجومیِ کوبندهاش، دفاعِ مکا کاستیهاییمیتوانست داشت و برای همین کلِ گردان مجبور بود فشارِ ناشی از آن آسیبها را تاب بیاورد.
زی برای جبرانِ این ضعف چارهای نداشت جز اینکه از حملاتِ قویتری استفاده کند. دیگر نمیتوانست مثلِبهمحضِ قبل دقیق باشد، اما همین هم مشکلاتِ خودش را داشت. بدونِ کمکِ فیوره، حملاتِ مکا مدام امواج ونبردهای تلاطمهای فضایی ایجاد میکرد. هرچند این امواج کمی به اهریمنها آسیب میزد، اما روی خلأنشینان هیچ اثری نداشت.
از این زاویه، امواج حتی میتوانستند امتیازی برای زی و گردان به حساب بیایند،دادهاند البته اگر خودشان هم مجبور به تحملِ اثراتِ این امواج نبودند! گذشته از این،حالا اگر فقط کمی زیادهروی میکرد و شکافی در فضا باز میشد، خلأنشینانِ بیشتری بیرون میریختند.
بنگ!
درست وقتی مکا داشت پرتویی از انرژی شلیک میکرد، حملهای پنهانی از پشت به آن اصابت کرد! زی اصلاً حمله را نه شنیدقابلیتهای و نه حس کرد، اما این از ویرانگر بودنِ ضربه چیزی کم نمیکرد. مکا براثرِ حمله تلوتلو خورد و به جلو افتاد وگوناگونی نتوانست بهموقع واکنش نشان دهد. انگار که از مدتها پیش دقیقاً برای همین لحظه آماده شده باشند، حملاتِ بیصدای بیشتری به مکا برخورد کرد.
با این وجود، نمیتوانستند تشخیص دهند حملات از کجا میآید یا چه کسی دارد به آنها حملهبهمحضِ میکند! زی با وجودِ گیجی، وقتی حس کرد کنترلش روی مک دارد از دست میرود، وحشت کرد.رویش از سرِ استیصال، سعی کرد حملهٔ قدرتمندی به کار ببندد. شاید این کار میتوانست قاتل را متوقف کند!
اما بیفایده بود! پیش از آنکه زی بتواند واکنش نشان دهد،تمامِ ضربهٔ نهایی به سینهٔ مک خورد و سرانجام یکپارچگیِ فنّی راپیدرپی که آن را سرِ پا نگه داشته بود، در هم شکست.
مک ناپدید شد ودست تمامِ ۱۰۰۰ عضوِ گردان رویالگوهای زمینِ میدانِ نبرد پرتاب شدند!
اما درحالیکه زی از نظرِ ذهنی بهشدت خسته بود، بقیه اینطور نبودند. هرچند آنها هم عوارضِ استفادهٔ طولانیمدتطبیعتاً از مک را به دوش میکشیدند، اما فقط از نظرِ جسمی خسته بودند. بیدرنگ، انگار که دقیقاً همینزخمی لحظه را صدها بار تمرین کرده باشند، گردان دورِ زی را که هنوز کاملاً به خود نیامده بود، گرفتند.
همزمان، حملاتشان را با تمامِ توان و بیهیچ ملاحظهای روانه کردند. هرچند بهاندازهٔ مک قویتمام نبودند، اما دستوپابسته هم نبودند. روشها و ترفندهایشان برای به راه انداختنِ موجی از ویرانی درناپدید اطرافشان بیش از حدِ نیاز بود. از این گذشته، اهریمنها برای تواناییهای فردیِ آنها آمادگی نداشتند.
حملاتشان بسیار دقیقتر و سریعتر از مکطبیعتاً بود و اجازه میداد همان دشمنانی رادادهاند که مک درگیرشان بود، راحتتر از پای درآورند.
در عینِ حال، دیگر نمیتوانستند نگرانِ خطراتِ شکافهای خلأ باشند. اگر ذرهایکاملاً کوتاه میآمدند، جانِ خودشان به خطر میافتاد. پس حالا که در هر صورتجنگیشان خطر تهدیدشان میکرد، روشی را برگزیدند که بیشترین آسیب را به دشمنانشان میزد.
پاملا، امدادگرِ رزمی، تمامِ تمرکزش را روی کمک به زیمارزو گذاشت و خودش را کاملاً بیدفاع رها کرد. نیازی بهمارزوی گفتن نبود که اعضای گردان بیقیدوشرط به یکدیگر اعتماد داشتند.
«اوضاع خرابه لوتر. زی بیهوش شدهآنی و بهوش نمیاد. انگار قطعشدنِ زوریِمنتظر ارتباطش با مک بدجوری بهش آسیب زده.»
لوتر با آرامش گفت: «هر چقدر وقت لازم داری روی اون بذار.» انگار نه انگار که در محاصرهٔ هزاران دشمنپیشتر بودند. اما اعتمادبهنفس بهتنهایی نمیتوانست اوضاع را درست کند. لوتر نفسِ عمیقی کشید و خودش را آماده کرد تا بهمثلِ مرزِ تواناییهایش و حتی فراتر از آن برسد. زی هر کاری از دستش برمیآمد کرده بود، حالا نوبتِ او بود.
در آن لحظه، موجِ فضاییِ بنفش و غیرعادیایمیگرفت از بالا، کلِ میدانِ نبرد را درنوردید. لوتر کهاندیشیده نگرانِ آمدنِ دشمنانِ بیشتری بود، سرش را بالا گرفت.
اما بهجای دشمنانِ بیشتر، آتشبازی دید. فقط لوتر نبود که با گیجیبررسی به بالا نگاه میکرد. بسیاری از اهریمنها، ساکنانِ خلأ و برخی از نژادهایدادهاند دیگری که در آن سیاره پنهان شده بودند هم سرشان را بالا گرفتند.
یکی پس از دیگری، جرقههایی دوردست در آسمانِ شب روشن میشدند و در پیِمبارزه آن، چند رگهٔ شعلهور از آسمان به پایین میافتاد. تنها بعد از اینکه چند تاداد از این «آتشبازیها» رخ داد، لوتر تازه فهمید واقعاً دارد به چه چیزی نگاه میکند.
آتشبازی در کار نبود،چاره آنها سفینههایی بودند کهمعنا در فضا منفجر میشدند.
ناگهان فکری به ذهنِ لوتر رسید و بیدرنگ با استفاده از یک فنِ روحی، روی فضای بالای این سیارهٔطبیعتاً نفرینشده زوم کرد. صدها سفینه را دید که پرواز میکردند و به سمتِ یک شبحِ سیاه شلیک میکردند ورفتهرفته در تعقیبش بودند. با این حال، هیچکدام نمیتوانستند نزدیک شوند و حتی یکی از حملاتشان هم به هدف نمیخورد.
در عوض، این شبحِ دوم و کوچکتری بود که در خلأِ فضابررسی میتاخت و سفینههای پرشمار را از هم میدرید. لوتر با تشخیصِ آنجنگیشان لباسِ آشنا، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و بعد زد زیرِ خنده.
درحالیکه از گردان فاصله میگرفت، شعلههای بنفشش او را در بر گرفتند. تنها فکرش این بودشود که سیگنالی بفرستد تا نیروهای کمکی بفهمند کجاست. با این حال، حتی وقتی به دلِ جنونِمشکلِ ارتشِ اهریمنها و ساکنانِ خلأ میزد، آخرین منظرهای که دیده بود همچنان او را به خنده میانداخت.
چیزی که دیده بود، فقط آن لباسِ بهشدت آشنا نبود. پیکرِ مردی را دیده بود با نقابِ دیو براگر چهره، که در میانِ بقایای تمامِ سفینههایی که نابود کرده بود، او را شبیه به تجسّمِ مرگ میکرد. اماواقع مهمترین چیزی که دیده بود... این بود که آن مرد درحالیکه در فضا میتاخت، دمپایی حمام به پا داشت.
شعلههای دورِ بدنش به آسمان زبانه کشید و گرمایشان بارِ دیگرمارزو باعث شد هوا بهسرعت به بیرون رانده شود. گردبادی از شعلههای بنفشتمامِ بارِ دیگر شکل گرفت تا مکانِ گردان را روی سیاره مشخص کند.