چپتر 788: نیت
0لکس کمی بیشتر وقت گذاشت تا با پلِ کوچک صحبت کند، با حلقه آشناتر شود و پیوندِ عمیقتری برقرار کند. هرچه بیشتر بامحروم او حرف میزد، بیشتر میفهمید که پل در حالِ حاضر واقعاً تواناییِ افکارِ پیچیده را ندارد. با اینکه به شماری از خاطراتِ اژدهاجداشده دسترسی داشت، ناتوانیاش در شکل دادن به افکارِ پیچیده بهاحتمالِ زیاد همان چیزی بود که او را از تأثیرپذیری از گذشتهٔ اژدها محافظت میکرد.
فعلاً تمامِ دنیایش ساده بود. از آنجا که از لکس خوشش میآمد و تا حدودی هم از او میترسید، تمامِ تلاشش را میکرد تامیشد چاپلوسیاش را بکند. در عینِ حال، پل نهایتِ سعیِ خود را میکرد تا مواد را جذب کند و خودش را قویتر سازد. اما برایباورنکردنیِ مواد حریص نبود و وقتی هم از آنها محروم میشد ناراحت نمیشد؛ گواهش هم این بود که لکس اجازه نداد پل پوستِ او را بردارد.
حرفِ پوست شد، لکس سعی کرد پوستش را از بین ببرد، اما گفتنش راحتتر ازمیتوانست انجام دادنش بود. حتی در حالتِ جداشده هم دفاعِ باورنکردنیِ لکس را حفظ کرده بود. آنشمشیر را کنار گذاشت و به خاطر سپرد که بعداً از بین ببردش، مبادا دردسری درست شود.
همچنین کمی برنامهریزی کرد که چطور بر هالهٔ شمشیرِمستقیماً درونِ روحش غلبه کند. کموبیش میتوانست تشخیص دهد کهنیتِ رفتارِ بیشازحد تهاجمیاش مستقیماً تحتِ تأثیرِ آن هاله بوده است!
او از پیش با نیتها، مانندِ نیتِ شمشیر و سپر، آشنایی داشت، چرا که در زمانِ تحصیل در آکادمی ایننبود مبحث را خوانده بود. با این حال، فقط برای اینکه مطمئن شود اطلاعاتش درست است، از پل خواست تا دربارهٔگفتنش اینکه نیتها چه هستند بیشتر توضیح دهد، انگار که داشت دانشِ پل را میسنجید نه اینکه از او چیزی یاد بگیرد.
«طبقِ خاطراتم از زندگیِ گذشتهام، نیت رو میشه از دو دیدگاهِ متفاوت توضیح داد، یکی پایه و یکی پیشرفته. دیدگاهِ پایه این بود که هر نوع نیتی، تجلیِاین تسلطِ شخص بر هر چیزیه که با انرژی معنوی به وجود میاد. برای تجلیِ اون، آدم اول باید به سطحِ خاصی از مهارت تو اون زمینهٔ مربوطه برسه،مبادا و بعد از اون، وضعیتِ ذهنی و ادراکِ شخص تو اون زمینه باعثِ ایجادِ طنین با انرژی معنویِ درونی و محیطی میشه و نیت رو به وجود میاره.
«انرژی معنویِ درونی میتونه برای ذخیرهٔ اون نیت داخلِ تنِ شخص استفاده بشه، درکموبیش حالی که انرژی معنویِ محیطی میتونه برای ایجادِ نیت موقعِ استفاده از اون زمینهنیتها به کار بره. قدرتمندترین شکلِ نیت وقتیه که درونی و بیرونی با هم ترکیب بشن.
«یه مثال براش میتونه یه چیزِ پیشپاافتاده باشه، مثلِ هنر یا موسیقی. آدم اول باید به سطحی برسهنیتِ که بشه بهش گفت استاد تا اصلاً به آستانهٔ شروعِ تجلیِ نیت برسه. این به این معنی نیستدانشِ که مثلاً اون هنر یا موسیقی باید خوب باشه، بلکه تأثیراتش باید با قصدِ استاد همخونی داشته باشه.
«مثلاً، اگه قصدِ استادِ هنرمند برانگیختنِ حسِّ انزجار باشه، میتونه عمداً یه اثرِ وحشتناک خلق کنه.سازد به همین شکل، یه موسیقیدان میتونه از موسیقی برای روشنگری، نشاطبخشیدن یا حتی آشفتهکردنِ شنونده استفادهبردارد کنه. تا وقتی که اون اثر قصدِ استاد رو نشون بده، خوب یا بد بودنش مهم نیست.
«وقتی به همچین سطحی رسیدن، یعنی به حداقلِ آستانه برای تجلیِ نیت رسیدن. چون نیت با استفادهاما از انرژی معنوی شکل میگیره و میتونه از انرژیِ درونی یا بیرونی ساخته بشه، هرچی سطح تزکیهپوست بالاتر باشه، تجلیِ سطحِ پایهٔ نیت هم آسونتره. دلیلش اینه که شکلدادن به نیتِ درونی همیشه آسونتره.
«مثلاً، کسی که تو سطحِ پرورشِ چی هست، انرژی معنویِ کافی برای تجلیِ نیت نداره، برای همین مجبورهرفتارِ برای تجلیِ اون فقط به انرژی معنویِ بیرونی تکیه کنه. به همین خاطر، اگه کسی تو سطحِ پرورشِتحصیل چی بتونه این کار رو بکنه، فارغ از اینکه کجا باشه، تو اون زمینه یه نابغه به حساب میاد.
«اما برعکسش هم درسته. اگه کسی تازه تو سطحِ هستهٔ زرین، جایی که انرژی معنویِ درونیاشنیتها بهشدت متمرکزه، بتونه نیتِ پایه رو تجلی بده، تو اون زمینه مظهرِ زباله به حساب میاد.دربارهٔ آخه تو سطحِ هستهٔ زرین، حتی یه ذره تلاش هم به تجلیِ نیتِ پایه ختم میشه.
«اما تو اون نقطه، تأثیرات و مزایایی که یه نیتِ پایه میاره،مواد در برابرِ سطحِ قدرتِ فعلیشون ناچیزه. اونا برای اینکه این مزایا تومیشد مقیاسِ قدرتشون به کار بیاد، به سطحِ بالاتری از نیت نیاز دارن.»
«مثالش اینه که چطور یه تیرِ ساده و معمولی میتونه خیلی راحت یه جانورِ فانی رو بااما یه ضربه بکشه، ولی وقتی حریف اژدها باشه، در واقع از بیفایده هم بدتره. واسه روبهرو شدنپوست با یه اژدها به تیرِ قویتری نیازه، ترجیحاً تیری که با قدرتها و افسونهای مختلف عجین شده باشه.»
پِلِ کوچک میانِ توضیحاتش مکث کرد، انگاربرنامهریزی حس کرده بود حرفِ نامربوطی زده، اما نمیفهمیدمیتوانست چرا. از این رو، به توضیحاتش ادامه داد.
«توضیحِ پیشرفتهترِ نیتها از دیدگاهِ یه تزکیهگرِ نوزادِ روح به بعد معنی پیدا میکنه. چون ماهیتِ نیت، و حتی تزکیه، از اون سطح به بعد عوض میشه. در نهایت، همهچیز به قوانین ربط داره. همهٔ نیتهادانشِ در واقع تجلیِ قوانین هستن، که از طنینانداز شدنِ نیت و ادراکِ کاربر تو یه زمینهٔ خاص با قوانینِ واقعیِ مربوط به همون زمینه شکل میگیرن. در واقع، تو سطحِ بالاتر، حتی از یه طنینِ سادهبعد هم فراتر میره و واردِ سطحِ جدیدی میشه که بهش دائو میگن. نمیدونم چرا نمیتونم خاطراتِ مربوط بهش رو خیلی واضح به یاد بیارم، با اینکه کاملاً یادمه تو زندگیِ قبلیم خودم به همچین سطحی رسیده بودم.»
لکس که از این جواب حسابی راضی بود، گفت: «همین از سرم هم زیاده.» خلاصه اینکه، باید نیتِ شمشیر را یاد میگرفت و بعد آنقدر سطحش را بالااین میبرد تا بتواند هالهٔ درونِ تنش را جذب کند. خوشبختانه، از قبل معلمِ بینقصی در نظر داشت تا برای شروعِ این مسیر کمکش کند. گذشته از این، با ادراکدردسری و مشاهدهٔ تقویتشدهاش بهلطفِ فنِ تزکیهٔ جدیدش، ترسی از شکست نداشت. چهبسا از همین حالا داشت به این فکر میکرد که چه نوع شمشیری را برای تسلط انتخاب کند.
اما همهٔ اینها میتوانست صبر کند. در حالِ حاضر چند چیزِ مهمتر وجود داشت. یکی از آنها،اما برای مثال، شفا و ترمیمِ پوستش بود. نمیخواست تمرینِ شمشیرزنی را در حالی شروع کند که شبیهِپوست تصاویرِ کتابهای پزشکی است. دومین چیزِ مهمی که اولویت داشت، این بود که سرانجام غنائمش را بررسی کند.
بهترین قسمتش این بود که با وجودِ پل بهعنوانِ راهنما، نیازیدرونِ نداشت برای حدس زدنِ ماهیتِ تکتکِ اشیا وقت تلف کند. میتوانستتحتِ برای هر شیء توضیحی دقیق را مستقیماً از خودِ منبع بگیرد!
اما اتاقِ مراقبهاش جای مناسبی برای چنین کاری نبود. لکس از مدتها پیشبوده در آپارتمانش نوعی انبار درست کرده بود تا تمامِ اشیای بیشماری را کهمبحث در ماجراجوییهای مختلف جمعآوری کرده یا به دست آورده بود، در آن بگذارد.
حالا وقتش بود که آن را از یک انبارِ ساده به یک خزانه تبدیل کند. یا بهتر ازبرای آن، ازآنجاکه انتظار نداشت کسی واقعاً در مهمانخانه از او دزدی کند، موزهای از تمامِ غنائمی که بهسختیکرد جمع کرده بود میساخت — اِه، نه، غنائم نه، منظورش پاداشهایی بود که با زحمت به دست آورده بود.
در آن لحظه که حسابی احساسِ بزرگی میکرد، تصمیم گرفت موزهاش را به سبکِ مت (موزهٔسازد هنرِ متروپولیتن) بسازد. واردِ پنلِ طراحی شد و یک درِ دولنگهٔ چوبیِ پرنقشونگار به آپارتمانش اضافهبردارد کرد که به فضای عظیمی باز میشد؛ جایی که ساختمانی دقیقاً شبیهِ مت در آن ایستاده بود.
با در نظر گرفتنِ فضایی که داشت اضافه میکرد، دیگر اصلاً مناسب نبود مکانش در مهمانخانه را آپارتمان بنامد. از این پس،تحتِ بهلطفِ ارتقای اخیرش، به آن پنتهاوس میگفت. گذشته از این، مسخره نبود که یک پنتهاوس یک چیزِ کوچک در حیاطِ پشتیاش داشته باشد،هستند مگر نه؟ اینکه آن «چیزِ کوچک» در پشتِ پنتهاوسش رویهمرفته ۲٫۲ میلیون فوتِ مربع مساحت داشت، دلیل نمیشد که شرایطش را نداشته باشد.
با کنار گذاشتنِ این جزئیاتِ پیشپاافتاده، موجودیِ فعلیاشتهاجمیاش را به داخل آنی منتقل کرد، اما دید کهمانندِ بخشِ اعظمِ ساختمان همچنان خالی مانده است. چقدر خجالتآور.
گویی برای رفعِ این مشکل، واردِ جایی شد که قرار بود یکی ازجذب سالنهای نمایشِ اصلیاش باشد، و جواهرِ رنگینکمانیِ عظیمِ ۳۰ فوتی (۹٫۱ متری) را همراهگواهش با بالش و پایهای که رویش قرار داشت بیرون آورد و غرقِ تماشایش شد.
هنوز هم میتوانست وسواسِ اژدها را که گریبانگیرِ این جواهر شده بود حس کند،خودش اما ازآنجاکه داخلِ مهمانخانه بود، کاملاً در برابرش مصونیت داشت. این وسواس اکنون چیزیاین جز یک ویژگیِ تزئینی نبود که ارزشِ جواهر را از دیدگاهی هنری بالا میبرد.
«بگو ببینم پل، اتفاقیدردسری این جواهر رو ازچطور خاطراتِ زندگیِ قبلیت نمیشناسی، نه؟»
پل با هیجان جواب داد:دهد «چرا، چرا میشناسم! اون جواهر جسدِتأثیرِ یه ازلی رو تو خودش داره!»