چپتر 703: چپتر ۷۰۳
0لکس کاملاً میدانست چرا شاه دنبالش میگردد، چون پیشتر مفصل با ایجیس در این باره حرف زده بود.گذشته شاه فنِ تزکیهٔ او را میخواست، زیرا فنی برای مسیرِ راستین بود. بدبختانه، این فنی نبود که بشودحال آن را به اشتراک گذاشت، حتی اگر لکس واقعاً دلش میخواست این کار را بکند، که البته نمیخواست.
«من هم مشتاقِ دیدار با شماخودش بودم. خیلی دربارهتون شنیدم و بابهطورِ دخترتون کوئنهیلد هم دوستای خوبی هستم.»
«و فکرش رو بکن، یه زمانی تو آکادمی شایعههمین شده بود که تو هم یکی از بچههای منی. اتفاقاتیانگار که به اون شایعات ختم شد برام کاملاً سرگرمکننده بود.»
لکس لبخندِ تلخی زد. حالا که آن اتفاقات خیلی وقتگفت پیش گذشته بود، واقعاً میتوانست به گذشته نگاه کند وبیشترِ آنها را خندهدار بداند. اما در آن زمان، بیشتر اعصابخردکن بود.
«برام مایهٔ افتخار بود که کسی به فکرش برسه من رو به شما ربطحالا بده. اما در عین حال، نمیشه خیلی روی شایعات حساب باز کرد. شاید یهاعصابخردکن روز که قویتر شدم، شایعهسازها ادعا کنن که من در خفا برادرِ شما هستم.»
این یک جمله، در حالی که تعریفی از کورنلیوس بود، اعتمادبهنفسِ ریشهدارِ لکس بههمین خودش و آیندهاش را نیز نشان میداد. هرچند نه بهطورِ مستقیم، اما از همینگفت حالا ادعا میکرد که رسیدن به جایگاهی همسطحِ شاه، نتیجهای قطعی و گریزناپذیر است.
کورنلیوس لبخند زد، انگار که به این ادعا توجهی نکرده باشد، و گفت: «جسارتِ جوانی همیشه آدم رو قادر میسازه تا به نتایجِگفت برجستهای برسه. حتی خودِ من هم بیشترِ دستاوردهای مشهورم رو زمانی به دست آوردم که جوان و پرهیاهو بودم. تو همین الان هم چیزیدیده از من کم نداری، چون آخرین باری که تاریخ به خود دیده نمایندگانِ اینهمه نژاد برای یه جلسه دورِ هم جمع بشن، کِی بوده؟»
به نظر میرسید حرفهای کورنلیوس ادعاهای لکس را با خامیِ جوانی مقایسه میکند و به او یادآور میشود که تا زمانی که چیزی به دست نیامده، جز لافزدنی پرهیاهو نیست. در عینتاریخ حال، وانمود میکرد که دارد از لکس تعریف میکند، اما اعتبارِ این دستاورد را به نویسندهٔ مرموزِ کتاب... نه، اِهم، اعتبارِ این دستاورد را به نویسندهٔ مرموزِ نامهای نسبت میداد که همهٔاِهم آنها را به اینجا دعوت کرده بود. لکس لبخند زد، چون کورنلیوس روحش هم خبر نداشت که نویسندهٔ نامههای دعوت در واقع خودِ اوست، بنابراین اعتمادبهنفسش آنطور که کورنلیوس امید داشت، خدشهدار نشد.
لکس که اصلاً علاقهای به ورود بهاون دوئلِ کلامی با کورنلیوس نداشت، گفت: «بیاییدحالا تا رسیدنِ بقیه، به سمتِ اتاقِ جلسه بریم.»
کورنلیوس که دید نتوانسته لکس را با حرفهایش به دام بیندازد، توجهشبهطورِ را به ادوارد، آن هیولا، معطوف کرد. اعتمادبهنفسِ خودِ او هم دستنخوردهانگار باقی مانده بود و ترفندهای فراوانِ دیگری داشت که منتظرِ رو شدن بودند.
آسان نبود که انسانها، نژادی را که ضعیفترین زاده شده بودند، بالا کشیده و قدرتمند ساخته بود. بهجز نژادِ بلور که با اقتدار بهعنوانِ قویترین نژادهمیشه خودنمایی میکرد، هیچ رتبهبندیِ روشنی وجود نداشت که کدام نژاد از دیگری قویتر یا ضعیفتر است. در نتیجه، هرچند انسانها برتریِ آشکاری نسبت به بقیه بهدورِ دست نیاورده بودند، اما دستکم هیچکس هم نمیتوانست بر آنها نفوذی داشته باشد. حتی ترلوپهای بهظاهر قدرتمند هم بهجای تصرفِ زورمندانهٔ قلمرو، با انسانها معامله میکردند.
گذشته از نبوغِ آشکارِ او در مدیریتِ مناسبِ موقعیتهای دشوار، این موضوع به قدرتِ کورنلیوس نیز برمیگشت که بهطورِ گستردهای به رسمیت شناخته میشد. او بسیار قویتر از آننداری چیزی بود که از یک جاودانِ زمینی انتظار میرفت و پیروی از مسیرِ راستین برای جبرانِ این تفاوت کافی نبود. اگر اینطور بود، ایجیس اینقدر از پدرِ خودش عقب نمیماند.اعتبارِ در عین حال، ادوارد هم در حضورِ کورنلیوس اینقدر مؤدبانه رفتار نمیکرد. این هیولا میلیونها سال زنده بود، اما مشخصاً هنوز از ضربهٔ روحیِ آخرین مبارزهاش با کورنلیوس رنج میبرد.
لکس آن دو را به یکی از اتاقهایشایعات پنهانِ متعددِ میخانه راهنمایی کرد، چرا که تا زمانِپیش برگزاریِ مراسم در میخانه، باید از دیدرس دور میماندند.
کورنلیوس در حالی که پیش از شروعِ جلسه، جرعهای از یکی از نوشیدنیهای بینظیریهمین مینوشید که لکس برای جاودانههای زمینی از فروشگاه تهیه کرده بود، به لکس نگاهگفت کرد و گفت: «حالا که منتظرِ بقیه هستیم، چرا کمی از دلیلِ دعوتمون نمیگی؟»
لکس مؤدبانه اما بیآنکه تحتِ تأثیرِ کورنلیوس قرار بگیرد، گفت: «فکررسیدن میکنم بهتره منتظر بمونیم تا همه جمع بشن. وگرنه اگه بخوامباشد به هر مهمان جداگانه بگم، مجبور میشم حرفام رو مدام تکرار کنم.»
همچنین، با جمع کردنِ همه در یک اتاق، میتوانست کنشها و واکنشهایشان را بررسیآدم کند و از این طریق حدس بزند که هر کدامشان چقدر راز پنهان کردهاند. درستنداری در همین لحظه، پروانهای کوچک واردِ میخانه شد و بهآرامی روی سرِ لاکپشتی بزرگ نشست.
حاکمِ ترلوپها هالهٔ بینظیری داشت؛ گویی با وجودِ جثهٔ کوچکش،برام تمامِ قدرتی را که در محدودهٔ اقتدارش داشت، حفظ کرده بود.کند انگار هر جا که میرفت، خودبهخود به محدودهٔ اقتدارش تبدیل میشد.
در مقایسه، حاکمِ وارنها ابهتِ کمتری داشت. شاید به این دلیل بود که به دیدنِ لاکپشتِرسیدن فرمانروای کهکشانی عادت داشت، اما با دیدنِ اینکه رهبرِ وارنها به شکلِ لاکپشت است، بخشِ زیادیآدم از هالهاش کمرنگ جلوه میکرد. بماند که پروانه روی سرش سوار شده بود، اما جرئتِ شکایت نداشت.
لکس در ورودی به استقبالشان رفت و در حالی کهمیکرد آنها را به سمتِ اتاقِ جلسه راهنمایی میکرد، گفت: «بهتوجهی میخانه خوش اومدید، مهمانانِ محترم. خوشحالم که تونستید تشریف بیارید.»
«کم پیش میاد کسی دعوتی دریافت کنه که اینقدر قدرت ازش ساطع بشه.همیشه عادت دارم دوستانِ قدرتمندی پیدا کنم.» پروانه این را گفت، هرچند صدایش درپرهیاهو هوا نپیچید. در عوض، صدایش قدرتمند و رسا در ذهنِ لکس ظاهر شد.
لحظهای که النا حرف زد، لکس حس کرد چیزیختم در سطحِ روح نوسان میکند. انگار برای حرف زدن،گذشته بهجای سطحِ فیزیکی، از آن بهعنوانِ واسطه استفاده میکرد.
در عوض، لاکپشت فقط غرولند کرد. بهآیندهاش نظر میرسید از اینکه پروانه از اوهمین بهعنوانِ مرکب استفاده میکند، چندان ذوقزده نیست.
کورنلیوس با صمیمیتی زیاد بهمیداد لاکپشت نگاه کرد و گفت:میکرد «سابر، از دیدنِ دوبارهت خوشحالم.»
سابر با صدایی بماست و طنینانداز، فقط در حدِباشد تأییدی ساده جواب داد: «کورنلیوس.»
کورنلیوس رو به پروانه کرد واتفاقاتی با لحنی بسیار فروتنانهتر گفت: «اعلیحضرت النا،تلخی مایهٔ افتخاره که بالاخره شما رو میبینم.»
پروانه جواب داد: «دخترانم باریشهدارِ محبت از تو یاد میکنن، کورنلیوس.هرچند تو دوستِ طبیعت و ترلوپها هستی.»
ادوارد که سعینیز میکرد مؤدب باشد، گفت:بهطورِ «از دیدنِ همگیتون خوشحالم.»
اما انگار هیچکدام از حاکمان حوصلهٔ معاشرت با یک هیولاگفت را نداشتند و فقط با تکان دادنِ سر که بهسختیبیشترِ به چشم میآمد جواب دادند، یا حتی صرفاً چشمغره رفتند.
کورنلیوس با لحنی بیتفاوت، انگار که همینطوری حرف میزند، گفت: «تا منتظرِ بقیهایم، کسی مشکلی نداره دربارهٔ کریونها بحث کنیم؟ حملهشونکند به مرزهای شما چقدر شدیده؟ اونجا اوضاع چطوره؟ در موردِ انسانها میتونم بگم که تو همین یک هفتهٔ گذشته، بهاندازهٔ دوازدهشاید سالِ پیش زمین از دست دادیم. هیچ آرایه یا سلاحی نیست که بتونه جلوی چنین نیروی عظیمی از جاودانهها رو بگیره.»
حالوهوای اتاق در دماعتمادبهنفسِ تیره شد؛ انگار همه بهنشان دستِ کریونها رنج کشیده بودند.
سابر غرید: «چیزی که من میخوام بدونم اینه که اینهمه جاودانه از کجا پیداشون شده!» هالهٔ خشمگینشاست روی همه سنگینی میکرد، هرچند به نظر میرسید این نمایشی ناخودآگاه است. بهعنوانِ تنها غیرجاودانهٔ اتاق، لکسدستاوردهای بیشتر از همه در معرضِ آسیبِ آن بود، اما از قبل برای چنین چیزی برنامهریزی کرده بود.
او در تمامِ مدت یک «اتاق» دورِ خودش شکل میدادگفت و عملاً خودش را در فضایی متفاوت از بقیه قراربیشترِ میداد و تنها شکافِ کوچکی برای برقراریِ ارتباط باز میگذاشت.
همان شکافِ کوچک هم باعث میشد هالهٔ جاودانهها به داخل نفوذسرگرمکننده کند، اما لکس با لباسِ دفاعیاش و البته تنِ مقاومِ خودش،آنها میتوانست آن را بدونِ نشان دادنِ هیچ ناراحتیِ ظاهری تحمل کند.
النا گفت: «حتی یک جاودانه هم نمیتونه با قدرتِ طبیعت بجنگه. اما وقتی هزاران نفر از اوناجایگاهی تو یک میدانِ نبرد جمع بشن، قطعاً میتونن. تنها راهِ مبارزه باهاشون اینه که بذاریم زمینهای بیشتریمیسازه بگیرن و اونقدر پخش بشن که نیروشون رقیق بشه.» هرچند صدایش همچنان شاهانه و خالی از اضطراب بود.
سابر با بیصبری گفت: «چرا از این فرصت استفادههمین نمیکنیم تا از نژادِ بلور درخواستِ مداخله کنیم؟ بالبخند چنین تهدیدِ عظیمی تو مرزهاشون، قطعاً الان مجبورن دخالت کنن.»
اما لکس بیدرنگ متوجهِ چیزِ عجیبی شد. نه کورنلیوسباشد و نه النا واکنشِ شدیدی به این پیشنهاد نشانبرجستهای ندادند، انگار از قبل میدانستند که قرار است شکست بخورد.
برای اینکه سکوت بیش ازمنی حد طول نکشد، لکس در آنسرگرمکننده لحظه گفت: «متأسفانه خبرهای بدی دارم.»
«من شخصاً به کشورِ بلور رفتم و حتی بعضی از جزئیاتِ چیزهایی رو که امروزمیکرد قراره دربارهشون بحث کنیم، باهاشون در میون گذاشتم. اما اونا بهجای اینکه نگرانِ این مسئلهجوانی بشن، سعی کردن من رو ترور کنن. میترسم تو توطئهای که در جریانه دست داشته باشن.»
ناگهان همه با ناباوری سرشان را بهبهطورِ سمتِ لکس چرخاندند. بلورها سعی کرده بودند اوقطعی را ترور کنند... و او هنوز زنده بود؟