چپتر 965: روشنبینیِ ناگهانی
0دستاوردهای لکس در زندگی ناچیز نبود و مهارت و دانشش بسیارواقعیت فراتر از سطحِ خودش بود. اما هر چقدر هم که چشمگیرسالها بود، در این لحظه اوضاع کاملاً از قد و قوارهاش خارج بود.
در واقع، با اینکه از چیزهایی که میدید هیچ نمیفهمید، میتوانستنداشت حس کند که حتی با وجودِ این عدمِ ادراک، عالمِ تزکیهاش بهنوعی...دید بالا نمیرفت، بلکه عمیقتر میشد؟ حالا هر معنیای که میخواست داشته باشد.
با اینکه با روحش میتوانست گذرِ زمان را حس کند، حسابِ اینکه دقیقاً چقدر زمان گذشته از دستش در رفت. نورِ سفید انگار تا بینهایت کشیدهمیآمد میشد و تمامِ واقعیت را در بر گرفته بود. شاید بخشی از ذهنش بیحس شده بود تا اثراتِ چیزی را که شبیهِ گذشتِ سالها بود حسسریعتر نکند، یا شاید نور تنها لحظهای کوتاه دوام آورد، اما این نور چنان به مغزش فشار آورد که باعث شد درست مثلِ کامپیوترِ قدیمیاش لگ بزند.
میتوانست قسم بخورد که همان عقبها، صدای لاکپشتِ فرمانروا رابیحس شنید که گفت: «ای وای.» اما در عینِ حال، مفهومِلحظهای صدا عجیب به نظر میرسید. انگار خودِ صدا هنوز وجود نداشت.
کسی بشکن زد، یا شاید جهان بود، یا این قلمروی جدیدواقعیت که با صدایی شبیهِ بشکن سرِ جایش چفت شد. وقتی لکس بهنکند خودش آمد، دید بالای سرزمینهای زیبایی ایستاده که تا افق کشیده شدهاند.
بخشی از ذهنِ لکس فهمید که در یک جاییهنوز از مسیر، او هم مثلِ خیلی از مهمانها مبهوت شدهجایش بود و حالا بالاخره داشت از آن حالت بیرون میآمد.
به پایین، دقیقاً به زیرِ پایش نگاه کرد و دنیا انگار داشت با سرعتی باورنکردنی حرکت میکرد.جایی انگار کسی داشت یک بازیِ ویدیوییِ شهرسازی میکرد و میخواست از بخشِ ساختوسازش رد شود، برای همینباورنکردنی دکمهٔ دورِ تند را زده بود. فقط مسئله این بود که زمان دو یا سه برابر سریعتر نمیگذشت.
نه، هزاران برابر سریعتر میگذشت.
میتوانست تغییرِ چشمانداز را زیرِ پایش ببیند. سبزیای که میدید گیاه نبود، بلکه چیزی بود کهبیحس بیش از حد با آن آشنایی داشت. موادِ مذاب بود! حرکت میکرد و جاری میشد وفشار نهتنها پستی و بلندیهای زمین، بلکه خودِ قوانینی را شکل میداد که بر آنها حاکم بودند.
پرندهها در آسمان پرواز میکردند، به آب تبدیل میشدند و پایین میباریدند. مارها از آسمانقلمروی بیرون میخزیدند، مثلِ آتشبازی منفجر میشدند و ستارهها را شکل میدادند. مورچهها فضا را طیذهنِ میکردند و در خلأ ردّی به جا میگذاشتند تا قوانین مسیری برای جریان یافتن داشته باشند.
لکس دوباره مبهوت شد. این بار وقتی به خودش آمد، واقعاً بالای یک خشکیشدهاند شناور بود. این بار دیگر یک خشکیِ استعاری، یا نوعی انرژی یا موجودیتی انتزاعی نبود.پایش خشکیِ جامدی بود که از خاک و سنگ و چیزهای بیشمارِ دیگری ساخته شده بود.
اما هنوز هیچ حیاتی روی آن وجود نداشت. بله، آب جریان داشت و صفحاتِشبیهِ تکتونیکی جابهجا میشدند، اما هنوز حتی یک نشانه از حیات به چشم نمیخورد. با اینمثلِ حال فرایند تمام نشده بود. زمان همچنان سریعتر از آنکه لکس بتواند درک کند میگذشت.
طوفانها به خشکی میکوبیدند؛ قویتر و ویرانگرتر از هر چیزی که لکس تا به حال تجربه کرده بود.اثراتِ حتی موشکهایی که از پلوایلین دزدیده بود هم به گردِ پای یک غرشِ رعد در آن طوفانها نمیرسیدند.کامپیوترِ لکس حس میکرد اگر فقط صدای آن رعد را با تنِ فیزیکیاش تجربه میکرد، به گوشتِ چرخکرده تبدیل میشد.
بادها... مرئی بودند، اگر اصلاً میشد چنین حرفی زد. نهوجود اینکه رنگ داشته باشند، بلکه لکس میدید که چطور هرچهچفت را سدِ راهشان میشد میشکافتند و تکههای خردشده به جا میگذاشتند.
تگرگ مثلِ بمبارانِ فرشی رویچفت زمین میریخت و در پیِسرزمینهای خود ویرانی به جا میگذاشت.
نورِ خورشید هرچهکشیده را به آنگرفته میتابید از هم میدرید.
شب همهچیزگذشته را در سرمایینورِ استخوانسوز رها میکرد.
انگار زمین قربانیِ تمامِ نقشههای طبیعت بود،میرسید اما تابآوریاش نظیر نداشت، چون با هرجهان چه روبهرو میشد، باز هم دوام میآورد.
لکس حس کرد به یک روشنبینیِ ناگهانی رسیده است و فنِ تزکیهاش خودبهخود شروعشدهاند به کار کرد. چشمهایش هنوز روی هرچه آن پایین رخ میداد قفل بود و مغزشپایش همهچیز را ثبت میکرد. اما تنش داشت تزکیه میکرد و با سرعتی مشهود تکامل مییافت.
درکش از دفاع و سرسختی داشت عوض میشدبخشی و حتی شیوهٔ بازیابی و ترمیمِ تنش همسالها تغییر میکرد، انگار میخواست از هرچه میبیند تقلید کند.
اما حجمِ این تغییرات بیش از حد بود. لکس نفهمید کِی چشمهایش را بست یا کِی حواسششده را مسدود کرد. اصلاً نفهمید دور و برش چه میگذرد، چون حتی پیش از آنکه ذرهای ازدرست آن انرژیای که انتظار داشت در قلمروی جدید تجربه کند به تنش بخورد، شکستنِ مرزش آغاز شد.
این بیدردسرترین تجربهای بود که تا به حال داشت. باوجود تغییرِ عالمش هیچ مانعی در کار نبود و انرژیِ درونِچفت تنش از هسته بیرون ریخت و وجببهوجبِ تنش را پر کرد.
اما مشکلی در کار بود. هر بار شکستنِ مرز به مقدارِ عظیمی انرژی نیاز داشت، اما مانعِ محافظ نمیگذاشت دستش به ذرهای ازداشت انرژیِ قلمروی جدید برسد. مانع تشخیص داده بود که این انرژی، دستکم فعلاً، برای هر دوی آنها بیش از حد قوی است. کاملاً همتند منطقی بود، چون هنوز حتی موجودات افسانهایِ مرتبط با تولدِ یک قلمروی جدید هم متولد نشده بودند؛ انرژیِ قلمرو تا این حد پرآشوب بود.
اما کارِ لکس شروع شده بود و تنش انرژی میخواست. مانعِ محافظِاثراتِ دورش که فقط بر اساسِ برنامههای ازپیشتعیینشده کار میکرد، دقیقاً به اندازهایچنان نازک شد که باریکترین رشته از انرژی بتواند از آن عبور کند.
درست همانطور که تنِ لکس با برخورد به انرژیکشیده آشوبِ ناشی از فروپاشیِ فضا خاکستر شده بود، با لمسِچیزی این انرژیِ جدید هم تنش داشت لِه و خمیر میشد.
اما این موضوع دیگر اهمیتی نداشت. فنِ تزکیهاش با تمامِوجود توان کار میکرد و انرژی را بهجای هستهٔ زرین، مستقیماًچفت به درونِ تنش میکشید؛ برای همین لکس در دم جان نداد.
این اتفاق تصادفی نبود، چون لکس به محضِدید احساسِ خطر، از حالتِ روشنبینیِ ناگهانی بیرون آمدفهمید و کنترلِ شکستنِ مرزش را به دست گرفت.
با این بیرونآمدنِ زودهنگام فرصتِ کوچکی را از دست داده بود، اما درچیزی عینِ حال، فنِ تزکیهاش داشت از همان انرژیای که قلمروهای جدید را میساختفشار برای خلقِ تنِ جدیدش استفاده میکرد؛ پس فرصتِ عظیمی هم به دست آورده بود.
لوتوسِ روی پشتش هم لرزید و برای اولین بار ازتمامِ زمانی که به او چسبیده بود، از تنش بیرون آمد.شبیهِ آن هم میخواست مرز را بشکند و به عالمِ جدیدی برسد.