---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 736: دکترِ قلابی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 736: دکترِ قلابی

0

لکس همان‌طور که لنگ‌لنگان به‌وقتی​ درمانگر نزدیک می‌شد، توانست گفتگوی‌کار​ سربازها با او را بشنود.

«...بربر نیستم، من یه دکترم. اگه خیلی بخواید کشش بدید،‌ببخشید​ نهایتاً یه‌جور شمنم. من اصلاً نمی‌تونم واردِ میدانِ نبرد بشم.‌نظر​ اگه سربازی به مراقبتِ پزشکی نیاز داره، می‌تونید بیاریدش اینجا.»

«وضعیت این اجازه رو نمیده...»

«گورِ بابای وضعیت! مردهٔ من به دردتون نمی‌خوره، و اگه واردِ میدانِ نبرد بشم دقیقاً‌اول​ همین بلا سرم میاد. اگه نمی‌تونید خط رو نگه دارید، خب همینو بگید و به‌جای‌برای​ اینکه بیاید سراغِ من، تخلیه رو شروع کنید! حالا اگه ببخشید، باید به بیمارهام برسم!»

لکس اخم کرد. هشدارِ غرایزش داشت وخیم‌تر می‌شد و به نظر می‌رسید امپراتوری‌هرچند​ نمی‌تواند اوضاع را کنترل کند. اما عجیب بود. طبقِ شناختی که لکس از‌می‌دانست​ امپراتوری داشت، آن‌ها باید کاملاً تواناییِ واکنش به چنین وضعیتِ اضطراری‌ای را می‌داشتند.

ذهنش به سمتِ تروریست‌ها رفت که هم پنهانی‌کنید​ و هم آشکارا داشتند اوضاع را از پشتِ پرده‌غرایزش​ هدایت می‌کردند. شاید پای چیزِ دیگری در میان بود.

وقتی لکس به چنین نتیجه‌ای رسید، تصمیم گرفت کار را همین‌جا تمام کند.‌دلش​ هرچند دلش می‌خواست تا جای ممکن کمک کند، به‌خصوص چون الکساندر از همان‌کِی​ اول از او کمک خواسته بود، اما آدم باید می‌دانست کِی عقب‌نشینی کند.

اما... با وجودِ خطرِ روزافزون، لکس‌دلش​ مطمئن بود وقتِ کافی دارد تا‌چون​ اول این دکتر را امتحان کند.

لکس برای جلبِ توجهِ مردِ جوان و لاغراندام گفت: «دکتر، لطفاً، به کمکتون نیاز دارم.» و ادامه داد: «استخوان‌های‌به‌خصوص​ سمتِ راستم خرد شده‌ن، دردش غیرقابل‌تحمله.» هرچند صادقانه باید اعتراف می‌کرد درد چنان امانش را بریده بود که فقط‌برای​ می‌خواست همان لحظه بمیرد تا تمام شود. البته با ارادهٔ قدرتمندی که داشت، قرار نبود دست به چنین کاری بزند.

دکتر بی‌اعتنا به سربازی که سعی داشت تحکم کند، به سمتِ لکس آمد و بی‌درنگ‌کرد​ انگشتانش را روی گردنِ لکس گذاشت. انرژیِ غیرعادی اما گرمی به بدنش سرازیر شد و‌طبقِ​ به دلیلی عجیب، لکس حس کرد حتی اگر هم تلاش می‌کرد، نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

چهرهٔ دکتر هیچ تغییری نکرد، اما روشن بود که از‌همین‌جا​ وضعیتِ لکس جا خورده است، چرا که ناگهان شروع کرد‌الکساندر​ به فریاد زدن بر سرِ دستیارانش؛ همان بچه‌های کوچکِ توی پارک.

طوفانی از تکاپو لکس را در بر گرفت و چند لحظه بعد،‌چون​ به خودش که آمد دید پیراهنش را درآورده‌اند و روی بستری از‌مطمئن​ برگ که تازگی فقط برای او پهن شده بود، دراز کشیده است.

دکتر در حالی که داشت انرژیِ عجیبش را به نقاطِ مختلفِ بدنِ لکس تزریق‌دلش​ می‌کرد، دستور داد: «۳۰ سی‌سی زهرِ کرمِ گورلینگ به بازوی راستش تزریق کنید، شیرهٔ‌عقب‌نشینی​ ریشهٔ دوربید رو روی سینه‌ش بمالید و یه دستهٔ تازه از توت‌های بیلینگ برام بیارید.»

انرژی بی‌دردسر پوستش را‌بیاید​ شکافت و واکنش‌های عجیبی را‌حالا​ در سراسرِ بدنش فعال کرد.

این هم‌دیگری​ طبِ سوزنی‌وقتی​ حساب میشه؟

هرچند لکس تزکیه نمی‌کرد، بدنش شروع به‌می‌خواست​ جذبِ انرژیِ روحیِ محیط کرد که به نظر‌اول​ می‌رسید در جایی نامعلوم درونِ بدنش ناپدید می‌شود.

بچه‌ها نشان دادند پرستارانِ کاربلدی‌اند و دستوراتِ دکتر را به‌سرعت اجرا کردند، هرچند یک مشکلِ کوچک در کار بود. وقتی‌چون​ بچه خواست «زهر» را به بازوی او تزریق کند، سوزن شکست، اما پوستِ لکس صاف و بی‌نقص ماند. نگاهِ لکس‌توجهِ​ و بچه در هم گره خورد اما چیزی نگفتند و بچه که خجالت کشیده بود، بی‌درنگ سوزن را عوض کرد.

دوباره امتحان کرد، اما باز هم بی‌فایده‌شروع​ بود؛ هرچند باید اعتراف کرد که این‌اخم​ بار سوزن فقط خم شد و نشکست.

بچه سرش را خاراند‌وقتی​ و گفت: «اِ، دکتر،‌گرفت​ آقا، یه مشکلی داریم.»

دکتر متوجهِ مشکلِ سوزن شد و خودش دست‌به‌کار شد. سوزن را عوض نکرد، بلکه فقط‌اول​ آن را با انرژی‌اش پوشاند. این بار، حتی لکس هم نمی‌دانست نتیجه چه می‌شود. لحظه‌ای‌برای​ بعد، انرژی بی‌هیچ زحمتی واردِ بازویش شد، اما سوزن همچنان در شکافتنِ پوستش ناتوان بود.

این بار نگاهِ لکس و دکتر‌نتیجه‌ای​ به هم افتاد و لکس تعجبی‌تمام​ واقعی را در چشمانِ او دید.

دکتر پرسید: «آخه تو چه‌جوری اصلاً زخمی شدی؟» اما بعد منصرف شد و‌برسم​ اهمیتی نداد. «بیا، این رو بگیر و به بازوی راستت تزریق کن. خودت‌کند​ انجامش بده. من فقط یه دکترم، نه بدن‌ساز. مجبورم نکن از این کارا بکنم.»

لکس لبخندِ معذبی زد و با ناخنش به‌زور‌گرفت​ بریدگیِ کوچکی روی بازوی راستش انداخت، سپس بی‌درنگ‌ممکن​ سوزن را فرو کرد و زهر را تزریق کرد.

دکتر همچنان گیاهانِ محلیِ عجیب و کمیابی را برای درمانِ تنِ لکس به کار می‌بست‌اول​ و سرعتِ جذبِ انرژیِ روحی در بدنِ لکس مدام بیشتر می‌شد. هرچند عجیب و باورنکردنی‌برای​ بود، اما لکس حس کرد تلاش‌های دکتر تقریباً به‌اندازهٔ نیلوفر در شفای بدنش نقش دارد.

کمی بعد، دکتر به لکس گفت همچنان‌رسید​ دراز بکشد تا او به بیمارانِ دیگرش‌دلش​ برسد، چرا که بهبودی‌اش کمی زمان می‌برد.

لکس پذیرفت؛ نه به این خاطر که انتظارِ شفای کامل داشت، بلکه می‌خواست ببیند دکتر برای‌هشدارِ​ درمانِ سم چه می‌کند. هرچند فارغ از اینکه دکتر نتیجه‌ای می‌گرفت یا نه، لکس از همین‌آن‌ها​ حالا تصمیمش را گرفته بود تا این دکتر چارلز بِست را برای کار در مهمان‌خانه استخدام کند.

مدت‌ها بود که دنبالِ یک دکتر می‌گشت، چرا که نمی‌خواست درمان‌هایش را فقط‌دلش​ به غلاف‌ها محدود کند. هرچند از حدومرزِ توانایی‌های دکتر بِست خبر نداشت، اما‌کِی​ همین که می‌توانست روندِ بهبودیِ لکس را سرعت ببخشد، دلیلِ کافی برای استخدامش بود.

دکتر بِست به‌سراغِ سربازِ تازه‌واردی رفت که تازه آورده‌ممکن​ بودندش. هرچند سرباز خونریزیِ شدیدی داشت، اما چیزی که‌می‌دانست​ واقعاً داشت او را از پا درمی‌آورد سم بود.

دکترِ مهربان پیراهنِ سرباز را درآورد و بعد... لکس‌گرفت​ نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد. دکتر چند زالو روی سینهٔ‌به‌خصوص​ سرباز چسباند و یک تکهٔ کوچک شکلات در دهانش گذاشت.

تصویرِ خوبی که لکس از دکتر در ذهنش ساخته بود به‌یک‌باره فروریخت.‌بیمارهام​ با خودش فکر کرد نکند دارد به یک دکترِ علفیِ افسانه‌ای نگاه می‌کند‌کنترل​ که هر نسخه‌ای دلِ بیمار می‌خواست برایش می‌پیچید و کارهایش کاملاً باری‌به‌هرجهت بود.

ناولها | novelha.net