چپتر 1013: محدودهٔ مُهرشده
0سفر در زیرِ زمین برای خودش تجربهای بود. وقتی بر ترسِخجالت برخوردِ روحش با موانع غلبه کرد و سرعتش را بالا برد،گذاشت فهمید زیرِ زمین خیلی بیشتر از خاک و سنگِ بیپایان است.
گیاهانِ فراوانی آنجا بود، تازه بدونِ در نظر گرفتنِ شبکهٔ گستردهٔ ریشههای گیاهانی که میتوانستند ریشههایشان را تا اینبندهٔ حد عمیق فرو کنند. موجوداتِ زندهای با کلونیهای زیرزمینی آنجا بودند که ایدههای فوقالعادهای برای مهمانخانهاش به لکس میدادند.گذاشت رودخانههای زیرزمینی با آبهای زلال و خنک هم کم نبودند؛ آنقدر که لکس واقعاً وسوسه شد بایستد و آبی بنوشد.
سرانجام لکس حسِّ روحیاش را هم گسترش دادآنقدر و از اینکه زندگی در این اعماقِ زمینروحیاش درست به اندازهٔ سطح در جریان بود، شگفتزده شد.
لکس همچنین چیزی پیدا کرد که اصلاً انتظارش را نداشت.خجالت شبکهٔ عظیمی از تالارها حفر شده بود تا چیزی شبیه بهگذاشت یک اقامتگاه بسازد و بقایای آرایههای محافظ آن را پوشانده بود.
لکس از روی کنجکاوی توقفی کرد و بقایای تزکیهگری را یافت که بهدیگر نظر میرسید زمانی در تنهایی مرده است. تمامِ داراییهایش هنوز سرِ جایش بود،بهطرزِ از جمله یک دفترچه خاطراتِ شخصی که لکس لحظهای کوتاهِ آن را ورق زد.
کاشف به عمل آمد که این بندهٔ خدا پس از اینکه نامزدش او را رهاورق کرده و با پدرِ خودش ازدواج کرده بود، گوشهگیر شده است. آنقدر خجالت میکشید کهنمیتوانست دیگر نمیتوانست در جامعه آفتابی شود و برای همین بقیهٔ عمرش را زیرِ زمین گذرانده بود.
لکس دفترچه را سرِ جایش گذاشت و فقط بهواقعاً این فکر کرد که این شخص بهطرزِ مضحکی غولپیکرداد نبود و تنها هشت فوت (۲٫۴ متر) قد داشت.
ازآنجاکه هیچچیزی مربوط به رزین آنجا نبود، تصمیم گرفت اقامتگاه را به حالِ خود رها کند. اما باز هم هوس کرد پیش ازفکر رفتن، حروفِ اولِ اسمش را روی دیوار حک کند تا نشانی از حضورش در آنجا باقی بگذارد. همچنین یک صندوقچهٔ قفلدارِ کوچک بیرونهوس آورد و یک نسخه از فنِ «دریدن» و یک شیشه مایعِ روحی در آن گذاشت تا اگر کسی پیدایش کرد، برای او باشد.
صندوقچه از این نظر خاص بود که تا وقتی درش بسته میماند، محتویاتش را کاملاً سالم نگه میداشت. یا پس از گذشتِ سالهایی مشخص —شخص که لکس تصمیم گرفت آن را روی هزار سال تنظیم کند — خودبهخود باز میشد، یا زمانی که کسی انرژیِ روحیِ کافی به درونش هدایتحروفِ میکرد. مثلِ این بود که هدیهٔ کوچکی برای کسی که تقدیرش باشد به جا بگذارد، هرچند احتمالِ اینکه هیچکس هرگز آن را پیدا نکند زیاد بود.
او کارِ مشابهی را در مهمانخانهٔ نیمهشب هم انجام داده بود و هدایایی اینطرف و آنطرفکاشف گذاشته بود تا مردم پیدایشان کنند، و تا الان هیچکس واقعاً چیزی پیدا نکرده بود؛ به همینشود دلیل انتظار نداشت کسی این یکی را هم پیدا کند. اما صرفِ همین احتمال برایش جذابیت داشت.
او به راهش ادامه داد و هر چه جلوتر میرفت، سرعتشبایستد را بیشتر میکرد. با گسترشِ حسِّ روحیاش، بهراحتی میتوانست از ارواحِ دیگراندازهٔ دوری کند، بنابراین نگرانیاش از برخورد با چیزهای دیگر بهشدت کاهش یافت.
اما درست در لحظهای که با وجودِ تمامِازدواج تلاشش برای حفظِ آرامش داشت مضطرب میشد، لکسشود بالاخره چیزی یافت که باعث شد مکث کند.
در فاصلهای باز هم پایینتر، درست در آخرین حدِ بُردِ گلیف،خجالت حس کرد چیزی واکنشِ بسیار شدیدی نشان میدهد. آرام پایین رفتگذاشت و مسحورِ چیزی شد که میدید. او در لبهٔ چیزِ غولآسایی بود!
غولآسا به این معنی که مایلها و مایلها تا آخرین حدِ حسِّ روحیاش در هر دو سو امتداد داشتبندهٔ و عمقش هم بیشتر از آن بود که بتواند حس کند. واکنشی که از گلیف میگرفت شدیدتر از هرگذاشت چیزی بود که تا آن لحظه دیده بود، و به او اطمینان میداد که بالاخره به رزین رسیده است.
لکس دیدش را به انگشتر همخنک منتقل کرد و گفت: «پل، یهآبی نگاه به این بنداز. ببین میدونی چیه.»
پل با صدایی جدی جواب داد: «ارباب، این گوشهای از یه محدودهٔ اقتدارِ مُهرومومشدهست. فکر کنم... ارباب، خاطراتِ من دربارهٔ محدودههای اقتدارِ مُهرومومشدهفکر ناقصه، اما فکر میکنم رزین آشوب کهربایی برای شکل دادن به این کافی نیست. تا جایی که یادمه، رزین آشوب کهربایی با وجودِ ارزشمندپیش بودنش واقعاً یه منبعِ انرژی نیست. اما شکلگیریِ همچین محدودهای، نهتنها به شرایطِ خیلی خاصی نیاز داره، بلکه یه منبعِ انرژیِ عظیم هم میخواد.»
لکس اخم کرد و بعد تمامِ اطلاعاتی را که دربارهٔ منطقهٔ اطرافِ رزین دریافت کرده بود، به یاد آورد. با اینکه خبرگذاشت داشت رزین مُهروموم شده است، هیچ اطلاعاتی دربارهٔ چیزی که بتواند منبعِ انرژیِ قابلتوجهی باشد دریافت نکرده بود. این یعنی یا اطلاعاتیکند که گرفته بود واقعاً کامل نبود و فقط یک نمای کلی از قلمرو بود، یا اینکه شخصِ دیگری این را ساخته بود.
بیشتر تمایل داشت احتمالِ اول را باور کند. هر چه باشد،خاطراتِ قلمرو غولآسا بود؛ اینکه لکس توقع داشته باشد در چنین زمانِرها کوتاهی تمامِ اطلاعاتِ کلِ آن را به دست بیاورد، زیادهروی بود.
در حالی که همچنان بهزلال آن نزدیکتر میشد، پرسید: «پسوسوسه چهجوری واردِ این محدودهٔ اقتدار بشم؟»
«دو راه داره. اولیش اینه که اونقدر از این محدوده برتر باشی که بتونی خودت بازش کنی. رسیدن به اینگذرانده حد اصلاً آسون نیست. گزینهٔ دوم اینه که بری دمِ ورودیِ محدوده و عادی وارد بشی. تا وقتی از قوانینِگرفت محدوده پیروی کنی، کاملاً ممکنه که نهتنها صحیحوسالم ازش رد بشی، بلکه با گنجینههایی که محدوده پنهان کرده هم پاداش بگیری.»
«قوانینش چیه؟آمد ورودی روخدا چهجوری پیدا کنم؟»
«قوانینِ هر محدودهٔ اقتدار فرق میکنه، ارباب. اما احتمالاًجمله اگه دیوارش رو دنبال کنی میتونی ورودی رو پیداآمد کنی. بههرحال باید بیشتر از یه ورودی داشته باشه.»
لکس پرسید: «چقدر... فکر میکنی حلوفصل کردنِ این محدوده چقدروسوسه طول بکشه؟» او هنوز کارهایی داشت که باید بهعنوانِ مهمانخانهدارزندگی انجام میداد. نمیتوانست همینطور برای روزها یا هفتهها غیبش بزند.
«این... سخته بگم. امانامزدش فکر کنم با اطمینان بشهگوشهگیر گفت که زود تموم نمیشه.»