---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1047: کارِ شخصیت‌های اصلی سخت است • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1047: کارِ شخصیت‌های اصلی سخت است

0

در ابتدا، لکس خیلی دور منتقل نشد، فقط فاصله را دو برابر کرد. اما هیچ‌سخت​ فشاری روی کنترلش بر هیچ‌یک از دو تن حس نمی‌کرد. سپس کمی شجاع‌تر شد و سعی‌جاودانه‌شدنش​ کرد به فواصلِ دورتری به‌طورِ آنی منتقل شود. اما هرطور که منتقل می‌شد، هیچ تفاوتی نداشت.

به نظر می‌رسید هر تن روحِ او را در خود جای‌قضیه​ داده است و از این رو، با همان تکه از روح‌ناتوانی‌اش​ کنترل می‌شد، بی‌آنکه فاصلهٔ دو تن از یکدیگر اهمیتی داشته باشد.

لکس قدرتش را سنجید تا ببیند آیا به دست‌حالتِ​ آوردنِ یک تنِ دیگر به‌نوعی او یا روحش را‌قضیه​ ضعیف کرده است یا نه، اما انگار این‌طور نبود.

با این حال پس از مدتی، بی‌اختیار گیج شد. این تا حدودی شبیه به حرکاتِ پایانیِ تیغهٔ دوزخ بود. آنجا دست‌کم توضیحی وجود‌اینترنت​ داشت، هرچند اصلاً برای لکس منطقی به نظر نمی‌رسید. اما وقتی به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند هر دو تن را کنترل‌سردرآورد​ کند و با وجودِ فاصلهٔ زیادشان از یکدیگر، آگاهی‌اش را نسبت به هر تن و محیطِ اطرافش حفظ کند، عقلش به جایی قد نمی‌داد.

باید به‌نوعی به هم متصل می‌بودند، مگر نه؟ تکه‌های‌سردرگمی‌اش​ روحش باید به‌طریقی با هم ارتباط برقرار می‌کردند، اما‌وای‌فای​ حتی وقتی واردِ حالتِ روح می‌شد، هیچ اتصالی حس نمی‌کرد.

واردِ سطحِ روح شد و با وجودِ تمامِ سردرگمی‌اش، باز هم چیزی‌سخت​ آنجا نبود. به دلیلی، هضمِ این قضیه برای لکس سخت بود. مثلِ‌کاملِ​ این بود که بدونِ وای‌فای، اترنت یا اینترنتِ همراه، به اینترنت متصل باشی.

شاید ناتوانی‌اش در درکِ کاملِ این مفاهیم همان دلیلی بود که کاساندرا پیشنهاد کرده‌باز​ بود جاودانه‌شدنش را به تعویق بیندازد. حالا که نسبت به شانسش برای ترمیمِ سیستم احساسِ‌ناتوانی‌اش​ بسیار بهتری داشت، لکس بدش نمی‌آمد کمی وقت بگذارد تا سردرآورد توانایی‌هایش چطور کار می‌کنند.

از قضا، لکس بر فرازِ شهری منتقل شده بود، بنابراین تصمیم گرفت استراحتِ کوتاهی‌هضمِ​ آنجا بکند. گذشته از این، به‌هرحال قصد نداشت تا پیش از بیدار شدنِ پری‌ها‌کاملِ​ به مهمان‌خانه برگردد. برنامه داشت به آن‌ها پیشنهاد دهد که همراهش به مهمان‌خانه بیایند.

محدودهٔ اقتدارِ مُهرشده نیز همچنان دستخوشِ تغییر بود و با‌باز​ وجود اینکه طوفانِ انرژی تا حدِ زیادی فروکش کرده بود،‌اینترنتِ​ شاید عبور از مانعِ آن در این لحظه بهترین ایده نبود.

لکس به شهر منتقل شد و دید که اوضاع چندان روبه‌راه نیست. آنجا مثلِ‌بدونِ​ یکی از آن شهرهای نیازمندِ آواتار نبود که پر از برده‌هایی باشند که با‌جاودانه‌شدنش​ از کار افتادنِ آواتارها دست به شورش زده‌اند، اما اوضاعش چنگی هم به دل نمی‌زد.

تبعیض بر اساسِ آواتار به بخشی از جامعه‌شان تبدیل شده بود. برای این مردم که از لحظهٔ‌هضمِ​ تولد آواتار داشتند و نسل‌ها پیش از آن‌ها نیز وضع بر همین منوال بود، از کار افتادنِ‌پیشنهاد​ ناگهانیِ آن، حسِ فلج‌شدن به آن‌ها می‌داد. انگار یک عضوِ حیاتیِ بدن به‌یکباره از کار افتاده بود.

تنش‌ها بالا بود و با وجود اینکه نگهبانانِ شهر‌تمامِ​ با تمامِ قوا به خیابان‌ها آمده بودند، وقتی خودِ‌بدونِ​ نگهبانان هم نگران بودند، این حضور کمکِ چندانی نمی‌کرد.

لکس آن‌ها را نادیده گرفت و یک میخانهٔ نسبتاً خوب برای خودش پیدا کرد. دفعهٔ قبل، به یک جای واقعاً‌اینترنتِ​ مشکوک رفته بود و در نهایت با ماجرایی کاملاً تصادفی روبه‌رو شده بود. اما آن موقع مشکلی نداشت، چون می‌خواست یاد‌بدش​ بگیرد چطور مرموز رفتار کند. در حالِ حاضر، فقط یک نوشیدنیِ خنک و دلچسب می‌خواست تا هم‌دمِ او و افکارش باشد.

ساختمان خوب بود، هیچ‌کدام از وسایل پاره‌باز​ یا لکه‌دار نبود و صاحبِ آنجا خوش‌لباس‌بدونِ​ به نظر می‌رسید، هرچند کمی مضطرب بود.

لکس یک سکهٔ طلا‌ارتباط​ روی پیشخان گذاشت و‌واردِ​ راحت روی چهارپایهٔ بار نشست.

«بهترین نوشیدنی‌تون رو‌می‌کردند​ برام بیارید... یعنی،‌حالتِ​ خوشمزه‌ترین نوشیدنی‌تون رو.»

صاحبِ آنجا با دیدنِ سکه هیجانی کنترل‌شده نشان داد،‌سردرگمی‌اش​ اما فقط سر تکان داد. سال‌ها تجربه‌اش به او نشان‌اترنت​ می‌داد که کدام مشتری‌ها اهلِ گپ‌زدن هستند و کدام نیستند.

لکس بیشتر به فکرِ کلونِ خودش فرو رفت که در آن لحظه داشت انعطاف‌پذیریِ بال‌هایش را امتحان می‌کرد. باید چیزی آن‌ها را به‌درکِ​ هم متصل می‌کرد. وگرنه، تصور می‌کرد کلونِ پری‌اش همچنان مثلِ خودش عمل می‌کرد، اما دو تن خاطرات و آگاهیِ مشترکی نمی‌داشتند. پس به‌نوعی،‌قضا​ باز هم لکس بود و بسته به موقعیت مثلِ لکس رفتار می‌کرد، اما فقط نمی‌توانست اطلاعات را با تنِ دیگرش به اشتراک بگذارد.

اما دست‌کم فعلاً این‌طور نبود. او به آزمایشِ این موضوع ادامه می‌داد که آیا‌باز​ فاصله تأثیری دارد یا نه، و در نهایت حتی بودن در قلمروهای مختلف را‌شاید​ هم امتحان می‌کرد. اگر هر دو تن همچنان اطلاعات را به اشتراک می‌گذاشتند، محشر می‌شد.

سپس به این فکر افتاد که دقیقاً چطور یک کلون به دست آورده است. همه‌جا را برای یافتنِ یک فنِ شبیه‌سازیِ‌اینترنتِ​ درست‌وحسابی گشته بود، اما هیچ‌کدام راضی‌اش نمی‌کرد. هنوز معلوم نبود که آیا این کلون، یا این تنِ دوم، می‌تواند همچنان قوی‌تر شود‌نمی‌آمد​ و چقدر به کار می‌آید. اما با توجه به اینکه می‌توانست از همان فنِ تزکیهٔ خودش استفاده کند، لکس اصلاً نگران نبود.

تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید این بود که یک قطره از‌دلیلی​ خونش را در حالتِ روح درونِ جسد جا گذاشته و بعد رزین را‌ناتوانی‌اش​ لمس کرده بود. آن اتفاق حتماً به‌نحوی خونش را با... ادغام کرده بود.

لکس خشکش زد. آیا او... آیا او فرصتِ تبدیل‌دلیلی​ کردنِ آن اژدهای عظیم را به کلونِ خودش از‌همراه​ دست داده بود چون حالا دیگر اشغال شده بود؟

حسرت!

لکس حسِ حسرتِ عظیم‌حتی​ و بی‌اندازه‌ای را تجربه کرد!‌تمامِ​ می‌توانست یک اژدها باشد! می‌توانست...

نه، منطقی نبود. وقتی رزین را لمس کرد دقیقاً چه اتفاقی‌چیزی​ افتاد؟ هرچند مرورِ گذشته و به یاد آوردنِ چیزی جز امواجِ‌اینترنت​ لذتی که به او برخورد می‌کرد سخت بود، اما غیرممکن نبود.

حس می‌کرد شاید از‌سطحِ​ کالبدش استفاده کرده بود. پس‌دلیلی​ به‌نحوی کلیدِ ماجرا همان بود.

مردی بسیار عصبانی و پرخاشگر در حالی که واردِ میخانه می‌شد گفت:‌تمامِ​ «برندون، اینجا رو خالی کن، حوصله ندارم با کسی شریک بشم.» تمامِ‌اینترنتِ​ تنش پوشیده از خون بود و هالهٔ خطرناکی از او ساطع می‌شد.

لکس آه کشید. بخشی از وجودش می‌دانست که‌سطحِ​ مقدّر شده هرگز روی آرامش را نبیند. نگاهی به‌مثلِ​ مرد انداخت و سپس دوباره رو به نوشیدنی‌اش برگرداند.

مرد به‌وضوح متوجهِ بی‌اعتناییِ لکس شد و از کوره دررفت. دهان باز کرد‌هضمِ​ تا فریاد بزند، و در همان لحظه حس کرد دستی توی گوشش خورد.‌درکِ​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن، مرد ناپدید شده بود و سوراخی روی دیوار دیده می‌شد.

لکس یک‌حالتِ​ سکهٔ طلای دیگر‌تمامِ​ روی پیشخان انداخت.

«ببخشید بابتِ‌تکه‌های​ این. این‌ارتباط​ برای خسارت.»

لکس کم‌کم داشت می‌فهمید چرا شخصیت‌های اصلیِ رمان‌ها حوصله نداشتند با‌باز​ هر آدمِ تصادفی‌ای که مزاحمشان می‌شد بحث کنند. خیلی راحت‌تر بود‌همراه​ که مستقیماً توی گوششان بزنند تا اینکه واردِ مسابقهٔ توگوشی‌زدنِ کلامی شوند.

ناولها | novelha.net