چپتر 1317: ورودِ مخفیانه
0لکس هرچه را که کورنلیوس به او داده بود برداشت و پس از خداحافظیِ کوتاهی رفت. هرچند لکسمدیریت در ابتدا بهخاطرِ اینکه او شاهی لذتجو بود، دیدِ بدی نسبت به این مرد پیدا کرده بود، اماحدی قدرتِ کورنلیوس احترامش را جلب کرده بود. در موردِ علایقِ شخصیاش... لکس سعی میکرد به آن فکر نکند.
لکس آنی به کافهای تصادفی در پایتخت منتقل شد، نوشیدنیای گرفت و نشست تا برایپیوسته قدمهای بعدیاش برنامهریزی کند. با اینکه کورنلیوس مختصاتِ دقیقِ پایتختِ کریون را به او ندادههرگز بود، اما لکس میتوانست به آنجا نزدیک شود. از آنجا به بعد باید خودش میگشت.
بلایل، شاهزادهٔ کریون، امنیتش را بسیار جدی میگرفت و پیوسته با نگهبان اینطرفنمیرسید و آنطرف میرفت. هرچند دیگر نمیتوانست وقتش را در اتاقِ امن بگذراند، امابرنامهاش در پایتخت که بهشدت محافظت میشد مانده بود و هرگز از آن خارج نمیشد.
لکس باید با حفظِ مخفیکاریِ کامل آن مکان را پیدانگهبان میکرد، به درونش نفوذ میکرد و سپس راهی برای کشتنِبهشدت بلایل مییافت. فرار کردن سادهترین بخشِ تمامِ این ماجرا بود.
با وجودِ تمامِ حرفهایی که کورنلیوس دربارهٔ آزموندهندگان به او زده بود، لکس اصلاً دلش نمیخواست درگیرِملکش ماجرا شود. او تمامِ این مشکلات را پشتِ سر میگذاشت تا به یک مهمانخانهدارِ کوچکِ خوب تبدیلروز شود. میخواست به مهمانانش برسد و ملکش را مدیریت کند. دیگر قصد نداشت در مشکلاتِ دیگران دخالت کند.
هرچند از اتفاقی که برای قلمروی بلور میافتاد ناراحت بود، اما اگر بهجدی قلمروی نیمهشب نمیرسید، آنجا هم روزی به همین روز میافتاد. مهمتر از آن، اومحافظت اصلاً در حدی قوی نبود که بتواند بهتنهایی کلِ این مشکل را حل کند.
حالا که برنامهاش کموبیش مشخص شده بود، یک سکهٔ طلا رویاگر میز گذاشت و رفت. سکه را طوری افسون کرد که غریبههابهتنهایی نتوانند برش دارند و فقط کارکنانِ کافه قادر به برداشتنش باشند.
لکس از پایتختِ ملتِ هام، آنی به محدودهای نزدیکِ پایتختِ کریون منتقل شد.میرفت فاصله واقعاً غولآسا بود، اما برای لکس مانعی محسوب نمیشد. مشکلِ واقعی ایننمیشد بود که مطمئن شود در اثرِ انتقالِ آنیاش هیچ موجِ فضاییای ساطع نمیشود.
فنریر هنوز داشت از مصیبتش بهبود مییافت، بنابراین لکس نمیتوانست برای مخفیکاری روی او حساب کند. خوشبختانه، لکس خودش همنداشت یکی دو چیز یاد گرفته بود؛ یا بهتر است بگوییم، جک یاد گرفته بود. سفر از طریقِ سطحِ سایه یکی ازکلِ مخفیانهترین راهها برای جابهجایی بود و جک با چنگالِ سایهای که دنبالش میکرد، بهاندازهٔ کافی این کار را انجام داده بود.
با اینکه خودِ لکس راهی برای ورود به سطحِ سایه نداشت، اما میتوانست واردِ سطحِ روحنگهبان شود. بهدلیلِ ماهیتِ این سطوح، سطحِ روح بههیچوجه بهاندازهٔ سطحِ سایه مخفیانه نبود و کسانی کهنمیشد کنترلِ کافی روی روحشان داشتند، اگر لکس بیشازحد نزدیک میشد، همچنان میتوانستند او را حس کنند.
اما هنوز وقتش نرسیده بود که به این روش تکیه کند. در عوض، لکس لباسِ مخفیکاریاش را پوشید و از یک فنِبهتنهایی روحی برای پنهان شدن استفاده کرد. دلیلِ اینکه با استفاده از یک قانون پنهان نشد این بود که هنوز با آن آشناییکارکنانِ نداشت. با خودش فکر کرد که شاید بقیهٔ جاودانهها بتوانند ناهنجاری در قوانین را حس کنند و بهراحتی او را تشخیص دهند.
در مقایسه، تکیه بر یک فنِ معمولی امنتر بود، هرچند چهبسا باز هم شناسایی میشد. لکس اندازهٔ تنش را کوچک کرد و بهمانده راهپیمایی در قلمروی کریونها پرداخت. هیچ اثری از پرندگان سول به چشم نمیخورد و با وجودِ آب و موادِ مغذیِ کافی، زمین ازآزموندهندگان هرگونه حیاتی خالی بود. دلیلش این بود که کریونها بهمعنای واقعیِ کلمه جانِ این مکان را مکیده و همهچیز را از بین برده بودند.
برای جلوگیری از هجومِ مداومِ هیولاها، آنها همهجا با استفاده از آرایهها نورهای مصنوعی کارمهمانانش گذاشته بودند. اما دور نگه داشتنِ هیولاها نیازی به نورِ درخشان نداشت، بنابراین تمامِ قلمروینیمهشب کریونها با نوری آبی و رنگپریده که انگار همهچیز را در بر میگرفت، روشن شده بود.
لکس قدم از پیِ قدم برمیداشت و با هر گام مسافتهای عظیمی را طی میکرد و برای یافتنِ شهرها و سکونتگاهها فقط چشم میچرخاند. خوشبختانه،بگذراند تواناییِ چشمِ چپش در استخراجِ اطلاعات خارقالعاده بود، بنابراین طولی نکشید که متوجهِ گودالی عظیم در زمین شد. این گودال کاملاً به چشم میآمد وحرفهایی حاشیهای سیاه و ضخیم، متشکل از اشکالِ مختلف، دورش را گرفته بود. این اشکال هیچ زبانی را تشکیل نمیدادند، وگرنه لکس میتوانست آن را بخواند.
اما لکس نیازی به خواندنش نداشت. تنها نگاه کردن بهناراحت آن کافی بود تا بفهمد کریونها شهرهایشان را زیرِ زمیننبود میسازند و اینجا یک ورودی بود، هرچند نه ورودیِ یک شهر.
اینجا در بهترین حالت میتوانست یک پایگاهِ ساده یا چیزی شبیهِ آن باشد. لکس که تمایلی نداشتاتاقِ حسِّ روحیاش را بیرون بفرستد مبادا شناسایی شود، مجبور شد مخفیانه به داخل بخزد و خیلی زودراهی شبکهای از تونلها و غارها را یافت که همگی با نوری آبی و رنگپریده روشن شده بودند.
در تمامِ تونلها جویهای مشخصی کشیده شده بود و دلیلِمهمانخانهدارِ خوبی هم داشت. این جویها برای باران نبودند، بلکه براینداشت جمعآوریِ مایعِ لزجی ساخته شده بودند که از تنِ کریونها میچکید.
لکس جلوی خودش را گرفت تا متلکی نپراند و پایگاه را کاوش کرد و دریافت کهنگهبان آنجا صرفاً نوعی سربازخانهٔ موقت است. تنها چند کریون در داخل حضور داشتند که از آن مکانحفظِ نگهبانی میکردند و چون در عالمِ هستهٔ زرین بودند، لکس برای خواندنِ بااحتیاطِ خاطراتشان هیچ مشکلی نداشت.
پایتخت واقعاً همان نزدیکی بود. تنها نود و هشت هزار مایل با موقعیتِ فعلیشانروزی فاصله داشت! هرچند این مقدار زیاد به نظر میرسید و در واقع هم زیادمشخص بود، اما لکس حالا میتوانست بدونِ هیچ کنایهای بگوید که آنقدرها هم دور نیست.
حتی نیازی نداشت آنی منتقل شود. لکس دست در جیب برداینطرف و با همان سرعتِ قبل به راهش ادامه داد و حواسشمیشد بود که پنهان بماند و ردی از خود به جا نگذارد.
دیری نپایید که لکس خود را درمشکلات برابرِ دهانهٔ عظیمی یافت که به پایتختِمیخواست زیرزمینیِ کریونها ختم میشد. مشکل اینجا بود که...
این دهانه شبیهِ یک ورودیِ معمولی برای شهرمیگشت نبود. نه، بیشتر شبیهِ گودالی بود که برنگهبان اثرِ برخوردِ شهابسنگ با یک سیاره شکل میگیرد.
با توجه به نبودِ آشکارِ هرگونه نگهبانقلمروی یا نیروی امنیتی، با اطمینان میشد گفتروزی که قطعاً اتفاقی برای پایتختِ کریونها افتاده است.
لکس به داخل پرید.