---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1111: ایزدِ چکش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1111: ایزدِ چکش

0

لکس و لوتر به‌سمتِ کوتوله رفتند و چشمشان به شمشیر افتاد.‌کرد​ تیغه‌اش کمی باریک‌تر از شمشیرهای معمولی بود؛ حتی در پهن‌ترین قسمتِ پایه‌کوره‌ای​ تنها ۱٫۵ اینچ پهنا داشت و طولش ۴۲ اینچ (۱۰۶ سانتی‌متر) بود.

اما حتی این هم فقط شکلِ مبهمی از شمشیر بود، چون هنوز فرمِ نهایی‌اش را نگرفته بود.‌آخر​ هنوز باید دسته به آن اضافه می‌شد که قرار بود استخوانِ لکس باشد. از آنجا که دستِ‌کوره‌ای​ راستش از قبل نیمه‌سوخته بود، تصمیم گرفت برای دسته، فقط از دست و نیمی از ساعدش استفاده کند.

اورین بی‌آنکه چکش‌زدنش را متوقف کند، پرسید: «موادِ نهایی رو آوردی؟» او‌کرد​ به شمشیر شکل نمی‌داد، بلکه با ضرباتش به روحِ آن شکل می‌بخشید،‌کوره‌ای​ چون مسلماً شمشیری در این سطح، روحی برای خودش به وجود می‌آورد.

لکس گفت: «آره. وقتی شعله رو بیرون‌قطعهٔ​ آوردم، باید یه قدم بری عقب و‌به‌محضِ​ پشتِ من قایم بشی، وگرنه ممکنه زنده نمونی.»

اورین خُرناسی کشید، اما خسته‌تر از آن‌وصل​ بود که بحث کند. باورش نمی‌شد شعله‌ای‌فضا​ وجود داشته باشد که کوتوله‌ها نتوانند مهارش کنند.

«پس خودت رو آماده کن. بعد از‌کنند​ سومین ضربهٔ چکشم، می‌رم کنار و تو‌می‌رم​ دو قطعهٔ آخر رو به هم وصل کن.»

لکس سر تکان داد و به لوتر که او هم آماده بود، نگاه کرد. به‌محضِ اینکه اورین عقب کشید و به‌آتشِ​ لکس فضا داد، لوتر دستانش را باز کرد و شعله را نشان داد. پیش از آنکه آتشِ اژدها بتواند کوره‌ای را که‌اول​ شمشیرش در آن ساخته می‌شد بسوزاند، لکس شعله‌ها را چنگ زد و سپس با همان دست، پایهٔ تیغهٔ شمشیر را محکم گرفت.

فلز بی‌درنگ شروع به ذوب‌شدن کرد و دستِ لکس به شمشیر جوش خورد، هرچند‌به‌محضِ​ خوشبختانه از اول هم نقشه همین بود. لکس با استفاده از نیتِ شمشیرش، دستِ‌بسوزاند​ راستِ خود را برید و نیمی از ساعدش را چسبیده به شمشیر رها کرد.

برای مدتی بسیار کوتاه، گرمای آتشِ اژدها درونِ دستِ لکس‌نگاه​ و همچنین تیغهٔ درحال‌ذوبِ شمشیر به دام افتاد. اما اگر‌آتشِ​ به‌درستی آبدیده نمی‌شد، شمشیر از بین می‌رفت و شعله‌ها هدر می‌رفتند.

خوشبختانه، اورین با وجودِ اینکه از گرما جا خورده بود، مکث نکرد. بی‌درنگ چکشِ باستانی‌اش را‌قطعهٔ​ بیرون آورد و قدرت‌های باستانی را فراخواند تا فرایندِ ساخت را به پایان برساند. در اعماقِ‌اژدها​ ذهنش دانشِ چگونگیِ شکل‌گیریِ بنیانِ این قلمرو نهفته بود و اکنون آن دانش را به کار گرفت.

لکس با بازوی قطع‌شده‌اش، و لوتر که تمامِ موهای‌تکان​ بدنش سوخته و کچل شده بود، یک قدم به‌نشان​ عقب رفتند و گذاشتند کوتوله کارش را تمام کند.

لکس نگرانِ شفا یافتن نبود. دلیلِ اینکه خونش از همان ابتدا توانایی‌های شفابخش داشت، این‌اینکه​ بود که بدنش به‌شدت از انرژیِ حیاتی لبریز بود. در عرضِ چند ساعت تا نهایتاً دو‌سپس​ روز، به حالتِ عادی برمی‌گشت. البته این در صورتی بود که فقط به خودش متکی باشد.

اگر لکس قدم به اتاقِ‌قطعهٔ​ بازیابی می‌گذاشت، دستش در عرضِ‌نگاه​ چند دقیقه دوباره رشد می‌کرد.

برای ادامهٔ فرایند دیگر نیازی به آن دو نبود، اما به‌هرحال همان‌جا ماندند. تولدِ چنین شمشیری‌قطعهٔ​ سزاوارِ شاهدانی بود. از آنجا که در اعماقِ زمین بودند، متوجه نشدند که بالای کوره، در‌اژدها​ آسمان، ابرهای سیاه و غلیظی در حالِ جمع‌شدن است و آذرخش‌های چندرنگ از میانشان زبانه می‌کشد.

غرشِ رعد با هر ضربهٔ چکشِ اورین‌آخر​ هم‌زمان شد و بادهای وحشی در سراسرِ سرزمین‌فضا​ وزیدن گرفتند، گویی به آتشِ کوره‌اش جان می‌دادند.

زلزله‌ای زمین را لرزاند، اما وقتی لکس دقت کرد، فهمید این زمینِ زیرِ پایش نیست که می‌لرزد،‌دستانش​ بلکه سقفِ بالای سرش است. سقف از هم شکافت و سنگ‌ها و تخته‌سنگ‌های عظیمِ بسیاری را رها کرد‌محکم​ که لکس بی‌درنگ به کناری پرت کرد. اما با پایانِ ویرانیِ اولیه، متوجه شد که آسمان ناگهان پیداست.

صدای اورین ناگهان در سراسرِ تالار‌آخر​ غرید: «به قدرتِ ایزدِ چکش، به‌به‌محضِ​ ارادهٔ زمین، نفسِ قلمرو و اشک‌های آسمان...»

صدای کوتوله نه‌تنها در تالار، بلکه در کاسهٔ میانِ رشته‌کوه و حتی دورتر‌چکشم​ از آن پیچید. میانِ ضربه‌های چکش، بدنِ کوچکش ناگهان ناپدید شد و پیکری عظیم‌باز​ از نورِ خالص در آسمان پدیدار گشت که حتی از کوه‌ها هم بزرگ‌تر بود.

غرید: «...ضربه می‌زنم!» و به‌جای‌کنار​ چکش، صاعقه‌ای آبی‌رنگ آسمان را‌داد​ شکافت و بر تیغه فرود آمد.

«ضربه می‌زنم!» صاعقهٔ دیگری‌چکشم​ بر تیغه فرود آمد،‌آخر​ گویی آن را آبدیده می‌کرد.

«ضربه می‌زنم!» یکی دیگر، و این بار صاعقه چنان قدرتی داشت که لکس و‌فضا​ لوتر تنها از فشارِ هاله‌اش به عقب رانده شدند. اما با ضربهٔ سوم، شمشیر‌چنگ​ تغییر کرد و زیرِ نورِ مقدسی که از اورین ساطع می‌شد، در هوا شناور ماند.

ظاهرش به‌سرعت تغییر می‌کرد و لکس حس می‌کرد هاله‌ای مستقل در شمشیر‌ضربهٔ​ شکل می‌گیرد. اما کار هنوز تمام نشده بود. تیغه نه‌تنها از صاعقه،‌اینکه​ بلکه از آتشِ اژدها نیز همچنان سرخ و داغ بود. باید سرد می‌شد.

درست در همان لحظه، ابرهای بالای سرشان شروع‌وصل​ به باریدن کردند، اما چیزی که از ابرها می‌بارید‌باز​ آب نبود. بلکه جوهرهٔ روحیِ خالص و مایع بود.

پیکرِ اورین از آسمان ناپدید شد و کوتوله، درحالی‌که از خستگی و‌نگاه​ ضعف زانو زده بود، دوباره روبه‌روی لکس پدیدار گشت. هرچند او اولین‌بتواند​ کوتوله و یک ایزد بود، اما در طولِ سالیان به‌شدت ضعیف شده بود.

لکس دست دراز کرد‌کنار​ تا بلندش کند، اما اورین‌داد​ به‌سرعت با دست پسش زد.

«بی‌خیالِ من شو احمق. شمشیرت رو بگیر‌کنند​ و زود براش اسم بذار، قبل از‌می‌رم​ اینکه خودش برای خودش اسم انتخاب کنه.»

با اصرارِ اورین، لکس سر تکان داد و به‌سمتِ شمشیرِ شناور رفت‌کرد​ که هاله‌اش به‌سرعت تکامل می‌یافت. وقتی دستش را به‌سمتِ شمشیر دراز کرد،‌کوره‌ای​ شمشیر سعی کرد در برابرش مقاومت کند، اما مگر چیزی می‌توانست جلودارش شود؟

لکس دستهٔ شمشیر را که خوشبختانه دیگر شبیه دستش نبود، با دستِ‌نگاه​ چپ گرفت و حس کرد چیزی شمشیر را به روحش پیوند می‌دهد.‌بتواند​ اما پیوند هنوز ضعیف بود. برای تقویتش، باید روی شمشیر اسم می‌گذاشت.

لکس درحالی‌که سعی می‌کرد‌کنار​ اسم‌های خفنی پیدا کند،‌تکان​ با خودش فکر کرد.

گندش بزنن. چرا این کار‌نتوانند​ از روبه‌رو شدن با مرگ‌بعد​ هم ترسناک‌تر به نظر می‌رسه؟

ناولها | novelha.net