چپتر 1111: ایزدِ چکش
0لکس و لوتر بهسمتِ کوتوله رفتند و چشمشان به شمشیر افتاد.کرد تیغهاش کمی باریکتر از شمشیرهای معمولی بود؛ حتی در پهنترین قسمتِ پایهکورهای تنها ۱٫۵ اینچ پهنا داشت و طولش ۴۲ اینچ (۱۰۶ سانتیمتر) بود.
اما حتی این هم فقط شکلِ مبهمی از شمشیر بود، چون هنوز فرمِ نهاییاش را نگرفته بود.آخر هنوز باید دسته به آن اضافه میشد که قرار بود استخوانِ لکس باشد. از آنجا که دستِکورهای راستش از قبل نیمهسوخته بود، تصمیم گرفت برای دسته، فقط از دست و نیمی از ساعدش استفاده کند.
اورین بیآنکه چکشزدنش را متوقف کند، پرسید: «موادِ نهایی رو آوردی؟» اوکرد به شمشیر شکل نمیداد، بلکه با ضرباتش به روحِ آن شکل میبخشید،کورهای چون مسلماً شمشیری در این سطح، روحی برای خودش به وجود میآورد.
لکس گفت: «آره. وقتی شعله رو بیرونقطعهٔ آوردم، باید یه قدم بری عقب وبهمحضِ پشتِ من قایم بشی، وگرنه ممکنه زنده نمونی.»
اورین خُرناسی کشید، اما خستهتر از آنوصل بود که بحث کند. باورش نمیشد شعلهایفضا وجود داشته باشد که کوتولهها نتوانند مهارش کنند.
«پس خودت رو آماده کن. بعد ازکنند سومین ضربهٔ چکشم، میرم کنار و تومیرم دو قطعهٔ آخر رو به هم وصل کن.»
لکس سر تکان داد و به لوتر که او هم آماده بود، نگاه کرد. بهمحضِ اینکه اورین عقب کشید و بهآتشِ لکس فضا داد، لوتر دستانش را باز کرد و شعله را نشان داد. پیش از آنکه آتشِ اژدها بتواند کورهای را کهاول شمشیرش در آن ساخته میشد بسوزاند، لکس شعلهها را چنگ زد و سپس با همان دست، پایهٔ تیغهٔ شمشیر را محکم گرفت.
فلز بیدرنگ شروع به ذوبشدن کرد و دستِ لکس به شمشیر جوش خورد، هرچندبهمحضِ خوشبختانه از اول هم نقشه همین بود. لکس با استفاده از نیتِ شمشیرش، دستِبسوزاند راستِ خود را برید و نیمی از ساعدش را چسبیده به شمشیر رها کرد.
برای مدتی بسیار کوتاه، گرمای آتشِ اژدها درونِ دستِ لکسنگاه و همچنین تیغهٔ درحالذوبِ شمشیر به دام افتاد. اما اگرآتشِ بهدرستی آبدیده نمیشد، شمشیر از بین میرفت و شعلهها هدر میرفتند.
خوشبختانه، اورین با وجودِ اینکه از گرما جا خورده بود، مکث نکرد. بیدرنگ چکشِ باستانیاش راقطعهٔ بیرون آورد و قدرتهای باستانی را فراخواند تا فرایندِ ساخت را به پایان برساند. در اعماقِاژدها ذهنش دانشِ چگونگیِ شکلگیریِ بنیانِ این قلمرو نهفته بود و اکنون آن دانش را به کار گرفت.
لکس با بازوی قطعشدهاش، و لوتر که تمامِ موهایتکان بدنش سوخته و کچل شده بود، یک قدم بهنشان عقب رفتند و گذاشتند کوتوله کارش را تمام کند.
لکس نگرانِ شفا یافتن نبود. دلیلِ اینکه خونش از همان ابتدا تواناییهای شفابخش داشت، ایناینکه بود که بدنش بهشدت از انرژیِ حیاتی لبریز بود. در عرضِ چند ساعت تا نهایتاً دوسپس روز، به حالتِ عادی برمیگشت. البته این در صورتی بود که فقط به خودش متکی باشد.
اگر لکس قدم به اتاقِقطعهٔ بازیابی میگذاشت، دستش در عرضِنگاه چند دقیقه دوباره رشد میکرد.
برای ادامهٔ فرایند دیگر نیازی به آن دو نبود، اما بههرحال همانجا ماندند. تولدِ چنین شمشیریقطعهٔ سزاوارِ شاهدانی بود. از آنجا که در اعماقِ زمین بودند، متوجه نشدند که بالای کوره، دراژدها آسمان، ابرهای سیاه و غلیظی در حالِ جمعشدن است و آذرخشهای چندرنگ از میانشان زبانه میکشد.
غرشِ رعد با هر ضربهٔ چکشِ اورینآخر همزمان شد و بادهای وحشی در سراسرِ سرزمینفضا وزیدن گرفتند، گویی به آتشِ کورهاش جان میدادند.
زلزلهای زمین را لرزاند، اما وقتی لکس دقت کرد، فهمید این زمینِ زیرِ پایش نیست که میلرزد،دستانش بلکه سقفِ بالای سرش است. سقف از هم شکافت و سنگها و تختهسنگهای عظیمِ بسیاری را رها کردمحکم که لکس بیدرنگ به کناری پرت کرد. اما با پایانِ ویرانیِ اولیه، متوجه شد که آسمان ناگهان پیداست.
صدای اورین ناگهان در سراسرِ تالارآخر غرید: «به قدرتِ ایزدِ چکش، بهبهمحضِ ارادهٔ زمین، نفسِ قلمرو و اشکهای آسمان...»
صدای کوتوله نهتنها در تالار، بلکه در کاسهٔ میانِ رشتهکوه و حتی دورترچکشم از آن پیچید. میانِ ضربههای چکش، بدنِ کوچکش ناگهان ناپدید شد و پیکری عظیمباز از نورِ خالص در آسمان پدیدار گشت که حتی از کوهها هم بزرگتر بود.
غرید: «...ضربه میزنم!» و بهجایکنار چکش، صاعقهای آبیرنگ آسمان راداد شکافت و بر تیغه فرود آمد.
«ضربه میزنم!» صاعقهٔ دیگریچکشم بر تیغه فرود آمد،آخر گویی آن را آبدیده میکرد.
«ضربه میزنم!» یکی دیگر، و این بار صاعقه چنان قدرتی داشت که لکس وفضا لوتر تنها از فشارِ هالهاش به عقب رانده شدند. اما با ضربهٔ سوم، شمشیرچنگ تغییر کرد و زیرِ نورِ مقدسی که از اورین ساطع میشد، در هوا شناور ماند.
ظاهرش بهسرعت تغییر میکرد و لکس حس میکرد هالهای مستقل در شمشیرضربهٔ شکل میگیرد. اما کار هنوز تمام نشده بود. تیغه نهتنها از صاعقه،اینکه بلکه از آتشِ اژدها نیز همچنان سرخ و داغ بود. باید سرد میشد.
درست در همان لحظه، ابرهای بالای سرشان شروعوصل به باریدن کردند، اما چیزی که از ابرها میباریدباز آب نبود. بلکه جوهرهٔ روحیِ خالص و مایع بود.
پیکرِ اورین از آسمان ناپدید شد و کوتوله، درحالیکه از خستگی ونگاه ضعف زانو زده بود، دوباره روبهروی لکس پدیدار گشت. هرچند او اولینبتواند کوتوله و یک ایزد بود، اما در طولِ سالیان بهشدت ضعیف شده بود.
لکس دست دراز کردکنار تا بلندش کند، اما اورینداد بهسرعت با دست پسش زد.
«بیخیالِ من شو احمق. شمشیرت رو بگیرکنند و زود براش اسم بذار، قبل ازمیرم اینکه خودش برای خودش اسم انتخاب کنه.»
با اصرارِ اورین، لکس سر تکان داد و بهسمتِ شمشیرِ شناور رفتکرد که هالهاش بهسرعت تکامل مییافت. وقتی دستش را بهسمتِ شمشیر دراز کرد،کورهای شمشیر سعی کرد در برابرش مقاومت کند، اما مگر چیزی میتوانست جلودارش شود؟
لکس دستهٔ شمشیر را که خوشبختانه دیگر شبیه دستش نبود، با دستِنگاه چپ گرفت و حس کرد چیزی شمشیر را به روحش پیوند میدهد.بتواند اما پیوند هنوز ضعیف بود. برای تقویتش، باید روی شمشیر اسم میگذاشت.
لکس درحالیکه سعی میکردکنار اسمهای خفنی پیدا کند،تکان با خودش فکر کرد.
گندش بزنن. چرا این کارنتوانند از روبهرو شدن با مرگبعد هم ترسناکتر به نظر میرسه؟