چپتر 1314: مبارزهٔ تمرینی ۴
0لکس از مدتها پیش دستکاریِ انرژیِ ایزدی را یاد گرفته بود، اما این انرژی جز در برابرِ رع کاربردِ چندانی نداشت.باشد از طرفی، نمیتوانست انرژیِ ایزدی را از هیچ به وجود بیاورد و تنها منبعش کاردِ کره بود. معمولاً از کاربردِ آن پرهیزمیرفتند میکرد، زیرا انرژیِ ایزدیِ نقاب و کاردش تنها به پشتوانهٔ کسانی پر میشد که پیروِ ایزدِ کاردِ کره و جبّارِ شکستناپذیر بودند.
اما بهتر بود پیش از آنکه به آن نیاز پیدا کند، قلقش را به دست بیاورد، پسپسش الان بهترین زمانِ ممکن بود. بخشِ اولِ استفاده از انرژیِ ایزدی، تقویتِ تن و حملاتش بود، وبیفایده تنها در سطحِ دومِ استفاده از آن میتوانست از خواصِ کاملاً جادوییاش برای ایجادِ تغییراتِ مختلف بهره ببرد.
برخلافِ کورنلیوس، لکس هیچ سازهٔ قانونی نداشت که از قبلجادوییاش ساختنش را بلد باشد، بنابراین بهجای تغییراتِ کوبنده، قصد داشتقانونی از انرژیِ ایزدی برای تأثیرِ نامحسوس بر دنیای اطرافش استفاده کند.
مسیرِ مبارزه تقریباً بیدرنگ عوض شد و لکس سرانجام برتری یافت. قوانینی که اوتغییر را هدف میگرفتند خطا میرفتند و حوادثِ غیرمنتظرهای مدام در اطرافش رخ میداد کهحفظ هرچند حملاتِ کورنلیوس را بههیچوجه ضعیف نمیکرد، اما راهِ فرارِ راحتی به لکس میداد.
اما این برتری قاطع نبود. با توجه به اینکه بیشترِ عمرش را فانی گذرانده بود،کورنلیوس اهمیتِ قدرتِ بدنی همیشه برایش روشن بود. گاهی قدرتِ خالصِ بدنی میتوانست بر چیزی غلبهاطرافش کند که تاکتیکهای هوشمندانه از پسش برنمیآمدند، و میتوانست نتیجهٔ هر نبردی را بهشدت تغییر دهد.
به همین دلیل لکس به قدرتِ خود کاملاً میبالید.برایش اما در رویارویی با کورنلیوس، تا زمانی که کنترلِ اونتیجهٔ بر قوانین را کاملاً محدود نمیکرد، این قدرت بیفایده بود.
کورنلیوس فاصلهاش را حفظ میکرد و با استفاده از قوانین یا کمانش به لکس حمله میکرد تابرخلافِ بیرون از محدودهٔ اقتدارِ او بماند. این یعنی وقتی لکس سعی میکرد به او مشت بزند، کورنلیوسمسیرِ فقط دیواری از هوا با همان مقدار قدرتِ مشتِ لکس برپا میکرد و آن را کاملاً خنثی میکرد.
لکس هر چقدر هم قدرت به خرج میداد، دیوارپسش همیشه او را کاملاً خنثی میکرد و بنا به دلایلی،میبالید حتی انرژیِ ایزدی هم نمیتوانست در آن اختلالی ایجاد کند.
کورنلیوس پس از مدتی گفت: «بسیار خب، مراقب باش.» و تیری با ظاهریببرد متفاوت بیرون کشید. غرایزِ لکس خطرِ عظیمی را حس کرد و فهمید که بهتأثیرِ پایانِ مبارزهٔ تمرینی رسیدهاند. یک قدم عقب رفت و قویترین سپرش را احضار کرد.
لکس مدتها از کورهٔ آسمان بهعنوانِ قویترین دفاعش استفاده میکرد، اما مشکل اینجا بود که این فن برای مهار کردنِ چیزی درتغییر درونش طراحی شده بود. در آن صورت، بهترین حالت این بود که دشمنش را داخلِ کورهٔ آسمان به دام بیندازد، یا بهنحویوقتی حمله را درونش حبس کند. اما اگر حمله از بیرون میآمد، کورهٔ آسمان با وجودِ قدرتِ بالایش، در بهترین حالتِ خود نبود.
از این رو، با الهام از محدودهٔ اقتدارش و مهارتِ بالایش در کنترلِ قوانینِ مرتبطبهره با دفاع، فنِ جدیدی ساخت. این فن دقیقاً قانونسازی نبود، اما حالا که لکس ازتأثیرِ وجودِ چنین سطحی خبر داشت، راهی پیدا میکرد تا آن را به این سطح برساند.
سپرِ جاودان!
سپری زرد و عظیم از غیب پیشِ رویش ظاهر شد. با وجودِ اینکه باورِبرخلافِ لکس در آن لحظه از کار افتاده بود، قوانینِ بیشماری این فن را تقویتنامحسوس میکردند، چرا که این نتیجهٔ خودِ فن بود. این نقطهٔ اوجِ تواناییهای کنونیِ لکس بود.
کورنلیوس با دیدنِ آنگذرانده تنها لبخندی زد وهمیشه بعد تیر را رها کرد.
لکس مدتها پیشِ خودش فکر کرده بود جانِ سالم به در بردن از یک بمبِ هستهای چه حسی دارد. راستش را بخواهید، میدانست حملاتِباشد قویتری هم هست، بماند که حملهٔ هستهای فقط آسیبِ فیزیکی میزند و چون خالی از انرژیِ روحی و هرگونه قانونی است، آسیبِ چندانی بهغیرمنتظرهای او نمیرساند. با این حال، در بخشِ عمدهٔ زندگیاش آن بمب نمادِ قدرتِ مطلق بود و برای همین ناخودآگاه همهچیز را با آن میسنجید.
این تیر نسخهٔگاهی بمبِ هستهای درغلبه دنیای تزکیه بود.
لکس حس کرد همان زنجیرهایی که باورش را قفل کرده بودند، دارند دورِ تمامِ قوانینِ اطرافش میپیچند. اما زنجیرها بهجایِ مهارباشد کردنشان، آنها را بهسویِ نتیجهای مشخص هدایت میکردند. حتی قوانینِ درونِ سپرِ جاودان هم با وجودِ مقاومتی که میکردند، تحتِ تأثیرخطا قرار گرفتند. انفجاری رخ داد، اما نه از آن نوعی که لکس به آن عادت داشت یا حتی انتظارش را میکشید.
سپرِ جاودان، قویترین سپرِ او، میتوانست در برابرِ حملاتِ عادی از جهتی خاصچیزی محافظتش کند، اما وقتی کلِ محیطِ اطرافش داشت تغییر میکرد، هیچ کاری ازخود دستش برنمیآمد! این قویترین قانونسازی بود که لکس تا آن لحظه به چشم میدید!
رشتهکوه ناپدید شد، اما نه اینکه غیب شود. نه، تغییرِ شکل داد. صخرهها و خاکِ زمین تحتِ تأثیرِ قوانینِ بیشمار در همساختنش آمیختند تا بکرترین و بینقصترین کفپوشهای مرمرین را بسازند، و همزمان ستونهای سفید و عظیمی از زمین سر برآوردند، گویی میخواستند سقفِمیگرفتند آسمان را نگه دارند. ظرفهای فلزی در هوا معلق ماندند و درونِ هر کدام پرندهٔ سولی نشسته بود و به آن روشنایی میبخشید.
پیشِ رویِ لکس تختی عظیم به بزرگیِ دههاهوشمندانه هزار فوت ظاهر شد؛ حضورِ این تخت چنانهمین کوبنده بود که باعثِ انفجاری از هاله شد.
در تمامِ این مدت، سپرِ جاودان پیشِ رویِ لکس باقی ماند، گویی داشت مسخرهاش میکرد و به یادش میآورد که طرزِباشد فکرش دربارهٔ دنیا و مبارزه هنوز عمیقاً در عادتهای فانیها ریشه دارد. یک سپر میتوانست در برابرِ یک حمله، یک ضربه،خطا یا شاید حتی انفجارِ ستارهها و سیارهها در قلمروی خاستگاه محافظتش کند، اما در این لحظه هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
کورنلیوس پیشِ رویِ لکس ظاهر شد، اما این بار در قامتِ غولی که رویِ تختِ پیشِهوشمندانه رویش نشسته بود. لکس ناگهان حسِ شدیدی از رعیت بودن پیدا کرد؛ موجودی پست که در برابرِقدرت شاهی قدرتمند و توانا به خاک افتاده است. میلِ شدیدی برای زانو زدن در خود حس کرد.
میفهمید که احساساتش تحتِ تأثیرِ محیطِ اطرافش قرارخواصِ گرفتهاند. این تأثیر بهطرزِ باورنکردنیای قدرتمند بود وببرد چهبسا اگر هر کسِ دیگری بود، نمیتوانست مقاومت کند.
اما لکس از اعماقِ قلبِ اژدهاییاش، اکراهِ عجیبی حس کرد که بهسرعت داشت به خشم تبدیل میشد.دلیل البته حتی اگر لکس قلبِ اژدها هم نداشت، درست همانطور که کورنلیوس خودش را در کورهٔ جنگ آبدیدهیعنی کرده بود، لکس هم در کورهٔ بدشانسیِ بیحدوحصرش آبدیده شده بود. ارادهٔ او به این راحتیها متزلزل نمیشد.
چیرگی از تنش فوران کرد.