چپتر 853: شکارچیِ برتر
0در طولِ پیشروی، هرگاه گردان با دشمن روبهرو میشد، با حملاتِ هماهنگ، تمرینشدهبهعنوانِ و دقیقش بهسرعت آنها را از سرِ راه برمیداشت. حتی آرایشِ هر سرباز بهطورِداده خاص تعیین شده بود تا عملکردِ منسجمِ آنها را در طولِ مسیر بهبود بخشد.
این کار به آنها اجازه میداد در طولِ پیشروی در زمان و از همه مهمتر، در انرژیشان صرفهجویی کنند.درست با اینکه چنین رویکردی بسیار موفقیتآمیز بود، این بار تصمیم گرفتند کارها را متفاوت انجام دهند. از آنجا کهدفاعیشان به میدانِ نبردِ اصلی رسیده بودند، دیگر نیازی به ذخیرهٔ انرژی نبود. در عوض، باید تا جای ممکن ویرانگر میبودند.
گردان با تمامِ سرعت بهسمتِ ساکنانِ خلأ یورش میبرد،استفاده اما درست در آستانهٔ برخورد، به آرایشِ مکای خود تغییرِبرای شکل دادند. اجرای این کار بینقص و بهشدت مرگبار بود.
مکا تنها با یک ضربهٔ سادهٔ پشتِ دست خطِ دفاعیشان را در هم شکست و اجسادِجانورانی لهشدهٔ بیشمار ساکنِ خلأ را به هوا فرستاد. مکا عدهای را فقط زیرِ پاهایش لِه کردگلههای و خود را به عمقِ خطوطِ دشمن رساند. این بار، زی از قویترین فنونِ مکا استفاده نمیکرد.
در عوض تصمیم گرفت آنها را با نیروی خالص و فنونِهمین سادهٔ مبارزه بکشد. هرچه باشد، این فقط دستگرمی برای مبارزهٔ اصلی بود.خاصیت البته برای هر کسِ دیگری، حتی همین دستگرمی هم بهشدت مرگبار بود.
این موجودات، بهعنوانِ جانورانی که در خلأ زندگی و رشد میکردند و از امنیت و ثباتِ زندگی در فضای مناسبآستانهٔ محروم بودند، بیشمار خاصیت و فنِ عجیب در خود پرورش داده بودند. علاوه بر این، برخلافِ گلههای ناهماهنگِ قبلی که بالهشدهٔ آنها جنگیده بودند، این ساکنانِ خلأ مستقیماً توسطِ یک ساکنِ خلأِ بسیار قوی که در انتهاییترین نقطه ایستاده بود، هدایت میشدند.
به همین دلیل، حملهای هماهنگ علیه مکا شکل گرفت. پرتوهای انرژیِ روانی،نیروی تودههایی از موادی خورندهتر از بیشترِ اسیدها و سلاحهایی ساختهشده از موادیهمین که تقریباً همهچیز را میشکافتند، از هر طرف به مکا هجوم آوردند.
با باریدنِ رگباری از تیرها از صخرهٔ بالا، نورِ ستارهٔ دوردستِ مرکزِ اینهمین منظومه مسدود شد. نزدیک به دَه شکافِ فضایی در دورتادور باز شد وفنِ ساکنانِ خلأِ بیشتری از هوا سقوط کردند و درست روی مکا فرود آمدند.
همهچیز آشوب بود؛ آشوبی که با دقت برنامهریزی و هدایتدیگری شده بود تا حدِ توانِ گردانِ نیمهشب را بسنجد. امافضای برای رسیدن به این حد کافی نبود؛ حتی نزدیکش هم نبود.
حتی بدونِ استفاده از نیروی کافی برای بیثباتکردنِ فضا، مکا به نیروی توقفناپذیری از ویرانیِ خالص تبدیل شد. زیدرست که در مهمانخانه بیشتر از همه جنگیده بود و برای الهامگرفتن انیمههای بیشماری تماشا کرده بود، با اختلاف بیشتریندفاعیشان تجربهٔ نبرد را در میانِ اعضای اولیهٔ مهمانخانه داشت. حتی خودِ لکس هم بهاندازهٔ زی در نبردها نجنگیده بود.
نتیجهٔ نهایی، تجلیِ تخیلِ هر آدمِ درونگرایی بود وقتی در یک موقعیتِ اجتماعیِ ناخوشایند گیر میافتاد. مکا با جریانی بیوقفه، از حرکتی بهدیگری حرکتِ دیگر میرفت و هرچه را در مسیرش بود میکشت، خرد میکرد، زیرِ پا لِه میکرد و میدرید. بدنِ یکی از ساکنانِ خلأ کهمستقیماً بهطورِ خاصی بزرگ بود، در برابرِ حملاتِ مکا غیرقابلتخریب از آب درآمد، بنابراین مکا او را گرفت و از بدنش بهعنوانِ چکش استفاده کرد.
هالهٔ دورِ مک خروشان بود و زیرِ سایهٔ این کشتارِ بیپایان، کمکم داشتهمین مرئی میشد. هر که را حتی جرئت میکرد به آن نگاه کند سرکوبفنِ میکرد و پس میراند؛ بهنوعی ویژگیهای اقتدارِ اژدها را به خود گرفته بود.
با نزدیک شدنِ بارانِ تیرهای انرژیدار، مک سلاحِ موقتیاش را به دیوارهٔ صخره کوبید که باعث شدمیکردند صخره بلرزد و حتی ترک بردارد. مهمتر از آن، فرورفتگیِ بزرگی در خودِ صخره ایجاد کرد کهمستقیماً مک توانست در آن پناه بگیرد و بهراحتی از حمله دور بماند، تا ساکنانِ خلأ بهجایش آسیب ببینند.
با پایان یافتنِ موجِ اولِعوض تیرها، مک سلاحِ بیجانش رامیبودند دور انداخت و بیرون آمد.
حالا که گرم شده بود، مک دستش را دراز کرد و زی یکی از فنونی را که گرداندستگرمی به دست آورده بود، به کار بست. از تجهیزاتِ فضاییِ اعضای بیشمارِ گردان، قطعاتِ فلزیِ ظاهراً تصادفی رهاخاصیت شدند، اما لحظهای بعد، پرتویی زردرنگ آنها را پوشاند و در ساختاری شبیهِ یک نیزه کنارِ هم جمع کرد.
نیزهٔ بزرگی از فلز و انرژیِ زرد شکل گرفت که وقتی روی زمین قرار میگرفت، حتی از خودِ مک هم بلندترثباتِ بود. بدنهٔ نیزه پر از ترک به نظر میرسید، هرچند آنها فقط نقاطِ اتصالِ قطعاتِ مختلفِ فلزی بودند. با این حال، باهدایت نشتِ نورِ زرد از میانِ آن ترکها، نیزه بهجای اینکه شکسته به نظر برسد، باشکوه و در عین حال خطرناک جلوه میکرد.
نوکِ نیزه شبیهِ نوکِ پیکان بود، اما در واقع تیزدیگری نبود. در این مورد عمداً کُند رها شده بود، چون قرارمناسب بود مک با قدرت بر دشمنانش غلبه کند، نه با دقت.
با وجودِ اندازهٔ بزرگِ نیزه، مک فقط از دستِ راستش برای نگه داشتنِ آنساکنانِ استفاده کرد و در عوض توجه را به دستِ چپِ خالیاش جلب کرد. اما فعلاً،بهشدت زی هیچ سلاح یا ابزارِ دیگری بیرون نکشید. دشمنانی در این سطح لایقِ آن نبودند.
با پایان دادن به این وقفهٔ کوتاه، مک دوباره به میانِ انبوهِ تحلیلرفتهٔ ساکنانِ خلأ یورش برد و کشتارش را ازالبته سر گرفت. بالای صخره، اهریمنهای تماشاگر با دیدنِ چیزی که شبیهِ یک شکارچیِ برتر در حالِ شکار بود، بهشدت مرعوب شدند،برخلافِ اما اطاعتِ تزلزلناپذیرشان مانع از فرارشان شد. این جای خوشحالی داشت، وگرنه مک مجبور میشد زمانِ بیشتری را صرفِ شکارِ آنها کند.
آن پایین، مکِ درنده به کشتارش ادامه داد و حالا که سلاحش را رو کرده بود،جانورانی بسیار مرگبارتر شده بود. طولی نکشید که هزار جسد زیرِ پاهایش افتاد، سپس دو هزار وگلههای بعد سه هزار. سرانجام، مک با ساکنِ خلأیی که این گله را رهبری میکرد، چشمدرچشم شد.
قرار بود رویاروییِ آنها نبردِ نهاییِ کمالِ تکاملیِ بنیادین و یکهمین جنگجوی آموزشدیده و آبدیده باشد. اما اینطور نبود. زی بهسختی متوجهِمحروم تفاوتِ آن با بقیهٔ موجوداتی شد که بیرحمانه سلاخیشان کرده بود.
یکییکی، شکافهای خلأِ اطرافِ مک سرانجام بسته شدندممکن و گوشتِ دمِ توپ آرامآرام جان داد. حالایورش نوبتِ اهریمنها بود که با آنها روبهرو شوند.