چپتر 1422: قرار بود اینطوری بشه؟
0جرارد و ولما فقط سر تکان دادند، انگار کاملاً طبیعی بودبالاتر که دیگران نتوانند دستِ مهمانخانهدار را بخوانند. مهمانخانهدار چطور جرئت میکرد بگویدحالا مهمانخانهاش بهترین مهمانخانهٔ جهان است اگر اعتمادبهنفسِ رویارویی با جهان را نداشت؟
از سوی دیگر، لکس به مفاهیمِ عمیقترِ حرفهای ریپلیمثلاً فکر کرد. سلسلهمراتبی از قدرتِ جهان در ذهنِ لکسمتوجه شکل گرفت، هرچند فعلاً همهچیزِ آن بسیار مبهم بود.
هر سازمانِ واقعی یا حتی نژادی که میخواست پایگاهی در جهان بسازد، بایدداشتنِ دستکم یک سرورِ دائو میداشت. بنابراین برای اینکه در جهان اصلاً ارزشی داشتهبزرگ باشند، یا حتی به چشم بیایند، پایینترین سطحِ قدرت داشتنِ یک سرورِ دائو بود.
بعد نوبت به سازمانها و نژادهایی میرسید که چنداینکه سرورِ دائو داشتند و پس از آنها کسانی بودندقدرت که کنترلِ یک قلمروی بزرگ را در دست داشتند.
درست همانطور که داشتنِ یک سرورِ دائو معیاری مهم بود، کنترلِ یکعالمِ قلمروی بزرگ هم نوعی معیار به حساب میآمد و کسانی را کهداشت آنقدر قوی بودند که قلمرویی داشته باشند، از کسانی که نبودند جدا میکرد.
در نهایت، نوبت به کسانی مثلِ بانکاطلاعاتِ ورسالیس میرسید که در چندین قلمرو سهمبالاتر داشتند یا بخشی از آنها را کنترل میکردند.
همچنین، قدرتمندترین سازمانهای ردهبالا روشی برایداشته پی بردن به رازهای جهان داشتند کهداشتنِ چهبسا شاملِ مکانِ قلمروهای دیگر هم میشد.
این سلسلهمراتب هنوز مبهم بود و اطلاعاتِ زیادی در آن کم بود، مثلاً اینکه برای کنترلِپایینترین یک قلمروی بزرگ به چند سرورِ دائو نیاز است. همچنین هیچ اتحادی، یا موجوداتِ بالاتر از عالمِدست سرورِ دائو را در نظر نمیگرفت. لکس همچنین متوجه شد که هیچ اشارهای به ایزدان نشده است.
آنها هنوز حتی قلمروی خاستگاه رامثلاً ترک نکرده بودند و لکس همین حالانظر داشت چیزهای بیشماری دربارهٔ جهان یاد میگرفت.
هر سهٔ آنها از دونیا به پانسولیس آنی منتقل شدند. در همیناتحادی حین ریپلی همچنان اطلاعاتی دربارهٔ نحوهٔ سفرشان به قلمروی آرتیکا در میاننکرده میگذاشت. لحظهای که به سیارهٔ جدید رسیدند، لکس حضوری خفهکننده را احساس کرد.
این حس تنها کسرِ کوچکی ازداشته ثانیه طول کشید، اما کافی بود تاداشتنِ غرق در عرق شود و رنگش بپرد.
او تنها کسی نبود که این حس رابرای داشت. جرارد و ولما هم از این حضور جاسطحِ خوردند، هرچند به نظر میرسید ریپلی انتظارش را داشت.
«ببخشید که قبلاً نگفتم، راستش اجازه ندارم چنین اطلاعاتی رو فاش کنم. اولین باری که به پانسولیس یا هر سیارهٔ نزدیک به پایگاهِ عملیاتیِ هنالیچیزهای میاید، یه سرورِ دائوی هنالی شما رو اسکن میکنه و هالهتون رو به خاطر میسپره. این کار واسه اینه که هیچکسِ ناخواستهای نتونه دزدکی واردِاحساس این منطقه بشه. اینجا محافظتشدهترین مکانِ داخلِ قلمروی خاستگاهه. سعی کنید هیچ اطلاعاتی دربارهٔ چیزایی که اینجا میبینید فاش نکنید. هیچوقت نمیدونید ممکنه به کی بربخوره.»
لکس عرق از پیشانی پاک کرد. او فهمید در اینجا و روی سیارهٔ پانسولیس، فضایی که به دنبالش بودند دقیقاً برعکسِ چیزی بود که مهمانخانه سعی درداشت ایجادش داشت. او میخواست تمامِ مهمانانی که واردِ مهمانخانه میشوند، غرق در حسِ آرامش و صلحِ آنجا شوند. در مقایسه، مهم نبود انرژی چقدر غنی بود یاتنها مناظر چقدر زیبا بودند، لکس به این زودیها وحشتِ هالهای را که حس کرده بود فراموش نمیکرد. احتمالاً از همان اول هم کلِ هدفِ آن هاله همین بود.
آنها به دنبالِ ریپلی از ساختمانی که در آن رسیده بودند بیرون رفتند، دربعد حالی که ناگهان همگی بسیار گرفته و ساکت شده بودند. حتی ریپلی هم سعیدرست نکرد حالوهوا را عوض کند، چون میدانست این حسی نیست که بهراحتی از بین برود.
لکس به دلایلی، بعد از آن شوک دیگر حوصله نداشت پانسولیسارزشی را زیاد تماشا کند، اما تنها چیزی که توجهش را جلبسازمانها کرد این بود که جاودانههای کیهانیِ زیادی در این مکان حضور داشتند.
اما به نظر میرسید به هویت یا وابستگیهایشان توجهی ندارد و فقط سرشنظر به کارِ خودش بود. گروه همراه با ریپلی سوارِ یک کشتیِ پرنده شدندبیشماری و در سکوت به سمتِ مکانی رفتند که گروه واقعاً تمرکزی روی آن نداشت.
پیش از آنکه کسی متوجه شود، همگی در یک محفظهٔ شیشهایِ مدور با ۹ صندلی دورِنظر لبههایش نشسته بودند. لکس، ولما و جرارد همگی روی صندلیهایشان نشستند و ریپلی چند دقیقه بعد بهسهٔ آنها ملحق شد. لحظهای بعد، آرایهٔ زیرِ پایشان فعال شد و آنها دیگر درونِ قلمروی خاستگاه نبودند.
با این حال، انتقالِ آنی لحظهای نبود. خوشبختانه، درونِ محفظهٔ شیشهای، همگی از هرگونهبعد فشاری که انتقالِ آنیِ میانقلمرویی ممکن بود ایجاد کند، در امان بودند. مهمتر ازدرست آن، حالتِ گرفتهشان ناگهان از بین رفت، انگار که تحتِ تأثیرِ نوعی افسون بوده باشند.
«عجله نکنید تا حالتون جادائو بیاد. سفر به پانسولیس واسهاصلاً هیچکس آسون نیست، مخصوصاً دفعهٔ اول.»
لکس میخواست دربارهٔ آن مکان سؤالاتی بپرسد و بدانداتحادی چرا اینقدر روی مخفی نگهداشتنِ همهچیز پافشاری میکردند. امانشده در عوض، روی بخشِ پیشِ روی سفرشان تمرکز کرد.
پرسید: «پس جاییمیشد که الان داریم میریم،اطلاعاتِ مقرّ اصلیِ بانک ورسالیسه؟»
ریپلی طوری که انگار این مضحکترین حرفِ ممکن باشد، با صدای بلندی خندید و گفت: «اوه، خداینژادهایی من، نه. نه، فقط اربابان دائو میتونن از مقرّ اصلی دیدن کنن. ما داریم به نزدیکترین شعبهٔحساب بزرگ میریم، یعنی شعبهٔ برکلی که داخلِ قلمروی بزرگِ اوزوز قرار داره؛ نزدیکترین قلمروی بزرگ به قلمروی خاستگاه.
«توی شعبهٔ برکلی، به جمعی از مهمانانِ ممتازِ دیگهٔ بانک ملحق میشید که برایچشم رفتن به نمایشگاه حمایتِ مالی شدن. اونجا با ویژگیهای خاص و قوانینِ قلمروی بزرگِکسانی آرتیکا و همچنین رویهٔ عملیاتیِ استاندارد برای تعاملاتِ میانفرهنگی تو چنین رویدادهای بزرگی آشنا میشید.
«نشانهای شناساییتون بهتون داده میشه و واکسیناسیونِ استانداردی رو که برای قلمرویعالمِ بزرگِ آرتیکا نیاز دارید، انجام میدید. وقتی همه آماده بشن، همراه باداشت کلِ گروه به اون قلمرو میرید. متأسفانه من تو این مرحله همراهیتون نمیکنم.
«اگه براتون سؤاله که چرا قبل از ورود به قلمروی بزرگِهیچ اوزوز این توضیحات و واکسیناسیون بهتون داده نشده، دلیلش اینه کهخاستگاه داخلِ این قلمرو، شما اکیداً داخلِ محدودهٔ شعبهٔ بانک نگه داشته میشید.
«تا زمانی که اونجا هستید، نیازی به واکسیناسیون ندارید و ویژگیهای خاصِ قلمرو روتونبعد تأثیری نمیذاره، برای همین نیازی بهش نیست. راستی، یه سمینارِ کوتاه هم دربارهٔ نزاکتِدرست سیاسی و تاریخِ عمومیِ جهان برگزار میشه که اکیداً توصیه میکنم همهتون توش شرکت کنید.
«متأسفانه، حتی بهعنوانِ مهمانانِ مهمانخانه، شما بهعنوانِ انسان مستعدِ این هستید که خشمِ گروههایچشم خاصی رو برانگیزید. من بهتون نمیگم تو موقعیتی که کسی داره تحریکتون میکنه چطورکسانی رفتار کنید، اما دستکم باید قبل از وقوعِ حادثه بدونید چه کسانی ممکنه تحریکتون کنن.»
لکس با تهمایهای از طعنه در صدایش گفت: «سمینارها و جلساتِ قبلعالمِ از تعطیلات، بخشِ موردعلاقهٔ منه.» اما روی این موضوع توقفی نکرد. در عوض،چیزهای حرفی را به یاد آورد که زمانی فرماندارِ هنالی به او گفته بود.
بهخاطرِ پیشینهٔ خاندانش، ممکن بود هدف قرار بگیرد. خاندانِ سفور،نیاز که لکس از نظرِ فنی از نوادگانِ آنها محسوب میشد،ایزدان خاندانی بود که عدهای بهطورِ خاص سعی در نابودیاش داشتند.
لکس با کمی هیجان پرسید: «این یهباشند سؤالِ احمقانهست چون احتمالاً میتونم جوابش رو حدسنوبت بزنم، اما... فکر میکنی اونجا اژدهایان هم باشن؟»
«طبیعتاً هم توی گروهتون تو اوزوز اژدهایان حضور دارناینکه و هم اژدهایانِ بیشماری توی آرتیکا هستن. کسی جرئت ندارهداشتنِ به اژدهایان بیاحترامی کنه. اونا روی اینجور چیزا خیلی حساسن.»
لکس در حالی که اطرافشان را برانداز میکرد، تنها سر تکان داد و غرق در افکارشاشارهای شد. از آنجا که در میانهٔ انتقالِ آنی بودند، محیطِ اطرافشان در وضعیتی سیال، دائماً درپانسولیس حالِ تغییر و بههیچوجه قابلتشخیص نبود. با این حال، افکارش تماماً روی موضوعِ اژدهایان متمرکز بود.
به دلایلی که لکس کاملاً از آنها مطمئن نبود، اژدهایانِ قلمروی خاستگاه ناگهان از تلاش برای شکارِ او دست کشیده بودندنشده و حالا از او دفاع میکردند و هوایش را داشتند. سعی کرده بود دلیلش را بفهمد، اما همهچیز حاکی از آننحوهٔ بود که این تصمیم را پادشاهِ اژدهای قلمروی خاستگاه گرفته است؛ کسی که لکس حتی اگر میخواست هم نمیتوانست او را ببیند.
تهِ دلش شک داشت که شاید دلیلِ این تغییرِبیایند ناگهانی به چارلز از مهمانخانه ربط داشته باشد، چرا کهچند پادشاهِ اژدها نامهای برای او گذاشته بود، اما مطمئن نبود.
از این رو، واقعاً میخواست ببیند واکنشِ اژدهایانبرای به اینکه او قلبِ یک اژدها را دارد چیست.سطحِ طبقِ شنیدههایش، اژدهایان قاعدتاً باید خیلی اهلِ تبعیض میبودند.
جرارد با ظاهری خویشتندار وزیادی لحنی که تجسمِ خودِ آرامشموجوداتِ بود، گفت: «من یه سؤال دارم.»
ریپلی پرسید: «بفرمایید؟»
«به نظرم میاد این محفظهٔ شیشهای قراره ما روبیایند در برابرِ چیزی محافظت کنه. در این صورت، آیامیرسید طبیعیه که انرژیِ داخلش شروع به نشت کردن کنه؟»
ریپلی که دقیقاًدستکم متوجهِ سؤال نشدهمیداشت بود، پرسید: «چی؟»
اما لکس ناگهان جدی شد و شروع به بررسیِاتحادی محفظهٔ شیشهای کرد. هیچکس در حس کردنِ جریانِ انرژینشده بهتر از کسی نبود که تبارِ شکوفهٔ شاهانه را داشت.
«منظورم اینه که انرژیِ داخلِ این محفظه که داره اون روهیچ پایدار و امن نگه میداره، به نظر میرسه که داره خیلیخاستگاه سریع تحلیل میره. اگه به اونجا نگاه کنید، متوجهِ منظورم میشید.»
کلِ گروه به سمتی کهارزشی جرارد اشاره کرده بود نگاه کردندسطحِ و یک تَرَک روی شیشه دیدند.