چپتر 1208: لنگرِ سرنوشت
0پس از روبهرو شدن با اولین کریون، چالشهای برج باربسیار دیگر به مبارزه بازگشت و بهسرعت واقعاً چالشبرانگیز شد. دیگر مسئلهٔتأثیرِ یکی دو ضربه نبود، بلکه پای یک نبرد در میان بود.
کریونها که به دشمنانِ همیشگیاش تبدیل شده بودند، ثابت کردند که کاملاً شایستهٔبترسد آوازهٔ فوقالعاده مرگبارشان در قلمروی بلور هستند. خیلی زود، لکس نهتنها دیگر نمیتوانسترزمیاش بهراحتی شکستشان دهد، بلکه حتی از حالتِ تهاجمی به حالتِ تدافعی درآمده بود.
برای لحظهای، لکس حتی به این فکر کرد که آزمون را همانجا بهداشته پایان برساند. اینطور نبود که به پاداش علاقهای داشته باشد و مهمتر ازاما آن، نمیخواست وقتش را اینجا تلف کند. کارهای دیگری برای انجام دادن داشت.
اما غرایزش چیزِ دیگری میگفتند. ازآنجاکه از قبل داخلِ برج بود، دیگر کسیبترسد در غرایزش دخالت نمیکرد. مسئله این نبود که اگر سعی میکرد انصراف دهدرزمیاش یا برج را تمام نکند در خطر میافتاد، بلکه حس میکرد پشیمان خواهد شد.
بهمحضِ اینکه به این نتیجه رسید، لحظهای فکر کرد. آیا الان وقتِمرزِ مناسبی برای بیرون کشیدنِ ناراکا بود؟ سپس دندانهایش را به هم سایید،بگذارد کاردِ کره را بیرون کشید و نقابِ جبّارِ شکستناپذیر را به چهره زد.
این اولین بار پس از مدتی بسیار بسیار طولانی بود که تا مرزِ تواناییهایش تحتِ فشار قرار میگرفت - دستکم تواناییهاییگذشته که میتوانست تحتِ تأثیرِ مُهر به نمایش بگذارد - و نیازی نبود از این بترسد که پیامدش مرگ باشد. ازاینرو، لکسکنترل مجبور شد از هرچه در پانزده سالِ گذشته تمرین کرده بود استفاده کند و مهارتِ رزمیاش پیوسته شروع به تکامل کرد.
هر چالشی که با آن روبهرو میشد سختتر بود، اما برای مقابله با آن برمیخاست. اگر زیوقتش الان او را میدید، دوباره پوزخند میزد و ادعا میکرد که لکس دارد خودش را کنترل میکند.دخالت نمیشد او را بابتِ دستکم گرفتنِ سرعتی که لکس واقعاً داشت با آن قویتر میشد، سرزنش کرد.
در کارهایش هر لحظه دقیقتر میشد و برای تکتکِمُهر حرکاتش برنامهریزی میکرد، و درست وقتی لکس داشت باهرچه جریانِ نبرد همراه میشد، پایان را به چشم دید.
آخرین مانعِ نژادِ انسان حتی یک مبارزه هم نبود. آنها حتی لیاقتِ نزدیک شدنتحتِ به آن میدانِ نبرد را نداشتند. درعوض، معدود بازماندگانِ رو به زوالِ نژادِ انسان،مرگ شکستخورده، کتکخورده و درهمکوبیده، از دور تماشا کردند که چطور هستهٔ اصلیِ قلمرو متلاشی شد.
در کمالِ تعجب، ضربهٔ نهایی را یک کریون وارد نکرد. پیکری دوردست بود که پدیدار شد و کریونهای زانوزدهپانزده احاطهاش کرده بودند. برای لکس بیش از حد دور بود که بتواند درست ببیند. تنها چیزی که دید، موجودِمیزد بزرگی بود که راستقامت راه میرفت و چهار بالِ پشتش باز بود که هر کدام بهمراتب بزرگتر از بدنش بودند.
تنها یک ضربه زد و کلِ قلمرو متلاشیپایان شد، و نژادِ انسانِ این قلمرو سرانجام شکستِنمیخواست نهاییاش را تجربه کرد که به نابودیِ کاملشان انجامید.
وقتی چالش فرا رسید، لکس چنان فشاری حس کرد که مدتها بود تجربهاش نکرده بود.مرگ در برابرِ نیروهای نابودگری که او را هدف گرفته بودند، بهشدت ضعیف شده بود و بهوضوحمیشد شکافِ قدرتِ میانِ خودش و ضربهای را که قرار بود بر او فرود بیاید، حس میکرد.
بااینحال، حتی اگر از دشمنش ضعیفتر بود، از گذشتهاش بسیاربسیار قویتر شده بود. نیازی نداشت درمانده تماشا کند و درمیتوانست برابرِ حملهای که در راه بود، نتواند واکنشی نشان دهد.
لکس برای مهارِ حمله از کورهٔ آسمانش استفاده کرد.مُهر در آن لحظه، این قویترین فنِ دفاعیاش بود. اما درپانزده برابرِ حملهای که فرود میآمد، عملاً هیچ مانعی محسوب نمیشد.
زیرِ فشارِ عظیم نشکست و خرد نشد. وقتی حمله به آن برخوردعلاقهای کرد، صرفاً محو شد. انگار هیچ امیدی نبود، اما این حقیقت نداشت.دادن اگر هیچ فایدهای نداشت، دستکم کورهاش توانست بخشی از قدرتِ حمله را بکاهد.
کسری از ثانیه پیش از آنکه حمله پوستِ لکس را لمس کند، او هر ترفندی را کهمجبور در چنته داشت به کار بست. خودِ فضا را شکافت، دفاعش را بالا برد و فنونِ مختلفیبرمیخاست پیاده کرد. حتی انرژیِ روحیاش را برای دستکاریِ قوانین به کار گرفت تا از خود محافظت کند.
از میانِ همهٔ اینها، تنها قوانین مقاومتی گذرا نشان دادند. سپس حمله فرود آمد و لکس از اعماقِ وجودشتواناییهایی چالشی را حس کرد. خودِ وجودش به چالش کشیده شده بود و برای مقاومت در برابرِ آن بیش ازمهارتِ حد ضعیف بود. در آن لحظه فهمید چیزی که با آن روبهروست، کاربردِ بسیار قدرتمندی از قانونِ نابودی است.
حالا برای ایجادِ هر نوع دفاعِ دیگری خیلی دیر بود. قانونبگذارد خود را به وجودِ او زنجیر کرده بود و تنها دلیلِتمرین اینکه مستقیماً نابودش نکرده بود، گرهخوردنِ حمله به یک چالش بود.
چالش این بود که ثابت کند شایستگیِ وجود داشتنبرساند را دارد و سزاوار است از تقدیرِ نابودیِ رقمخوردهاینجا برای یک قلمروی کامل جانِ سالم به در ببرد.
این چالشی نبود که بتواند برایش برنامهریزی کند. نمیتوانست تظاهری دروغین از خودبترسد نشان دهد. هیچ نقشهای در کار نبود. در واقع، اصلاً خودش نمیتوانست بهرزمیاش این چالش واکنشی نشان دهد. این چالشی بود که خودبهخود پاسخ داده میشد.
در اعماقِ تنِ لکس چیزی به نمایندگی از او واکنش نشان داد. سرنوشتِ لکس غیرعادی بود؛ حتی اگردستکم خودِ سرنوشت را نمیفهمید، تا این حد را میتوانست استنباط کند. اما سرنوشت آنقدرها هم که خیلیها میپنداشتندکرده قطعی نبود. بههیچوجه آن غلوزنجیری نبود که همه همیشه تصور میکردند، هرچند گاهی اوقات میتوانست اینطور هم باشد.
وقتی چالش فرارسید، لکس چنان فشاری را حس کرد که مدتها بود تجربه نکرده بود.مرگ در برابرِ نیروهای نابودی که او را هدف گرفته بودند بهشدت ضعیف شده بود وچالشی اختلافِ قدرتِ میانِ خودش و ضربهای را که میرفت بر او فرود بیاید، بهروشنی حس میکرد.
در آن لحظه همهٔ اینها بیاهمیت بود. تنها نکتهٔ مهم این بود که نامِ لکسمهمتر در صدرِ دفترِ ثبتِ مهمانان قرار داشت، چیزی که جوایزِ بسیاری در قالبِ لنگر به اوقبل میبخشید. هر مهمانی که نامش در میانِ ۱۰ نفرِ برترِ دفتر بود، یک لنگرِ سرنوشت داشت.
وقتی قانونِ نابودی او را بهتواناییهایی چالش کشید، از اعماقِ وجودِ لکس، برایبترسد نخستین بار، اثرِ لنگرِ سرنوشتش تجلی یافت.
قانونِ نابودی، دستکم در سطحی که به نمایش درآمده بود، لیاقتِ بهمرزِ چالش کشیدنِ سرنوشت و وجودِ او را نداشت. لکس چالش را پشتِبگذارد سر گذاشت، حتی اگر دقیقاً نمیدانست چطور موفق به این کار شده است.
همزمان، به فاصلهٔ قلمروهای بیشمار، همان موجودی که پیشمُهر از نابودیِ قلمرو در آخرین تصویرِ آن ظاهر شدههرچه بود، چیزی حس کرد. پس از لحظهای، لبخند زد.
«جالبه. دو چالشگرِ موفق...»