چپتر 781: خشم
0حتی در حالی که لکس از میانِ طبقات سقوط میکرد، اخم از چهرهاش نمیرفت. اتفاقی بهشدت غیرعادی در اینچرا سیاره جریان داشت و او وسطِ ماجرا گیر افتاده بود. تا حدودی میتوانست درک کند که اوضاع از کنترل خارجدرنمیآمد شود. هر چه باشد، یک اژدها بهشکلی مرموز اینجا مرده بود، پس پای یک موجودِ ناشناختهٔ دیگر در میان بود.
بعد هم گروهی از غریبهها بودند که از راهی نامشخص، فهمیدههوا بودند اژدها مرده و حتی خبرش را پخش کرده بودند. هرچنداینکه این موضوع بعید به نظر میرسید، اما هنوز در محدودهٔ احتمالات میگنجید.
چند گروهی هم که لکس هنگامِ غارت با آنها درگیر شد منطقی بودند،بالا چرا که خبرِ مرگِ یک اژدها قطعاً موجی بیپایان از غارتگران، دزدانِ دریاییمسخشدهها و تزکیهگران را به راه میانداخت که به امیدِ یافتنِ فرصتی بادآورده میآمدند.
اما چیزی که با عقل جور درنمیآمد، این بود که هر کسی که روی آن کشتیها بود، مستقیماً به سمتِ قلعه شلیکبیپایان میکرد. حتی اگر غارتگران درگیرِ مبارزهای ناخواسته میشدند، باید تمامِ تلاششان را میکردند تا جلوی ورودِ بقیه به قلعه را بگیرند، مباداشلیک غنیمتشان زودتر به سرقت برود. اما هر کسی که آن بالا در کشتیهای معلق در هوا بود، اصلاً به گنجینهٔ اژدها اهمیتی نمیداد.
لکس نمیتوانست مطمئن باشد که آیا غارتگران را هدف گرفتهاند، مسخشدهها را، یا اینکه فقط به همهدرگیر شلیک میکنند، اما تشنه به خون بودند. مهمتر از همه، آنها واقعاً برای لکس تهدید محسوب میشدند، چونمیآمدند هرچند میتوانست با یک نفر رودررو بجنگد، اما حتی او هم باید مراقبِ سلاحهای کشتارجمعی میبود؛ دستکم فعلاً.
اگر دستِ خودش بود، هیچکدام از اینها به او ربطیمعلق پیدا نمیکرد. اما با توجه به صدای مسخشدههایی که در تعقیبشمسخشدهها بودند، مجبور بود کمی بیشتر تحمل کند. یا شاید هم نه.
بهمحضِ اینکه به انتهای حفره رسید، از فنِ «سپرِ امپراتوری» استفاده کرد تا موانعی درست بالای سرش ایجاد کند ونمیداد با مسدود کردنِ تونل، جلوی رسیدنِ مسخشدهها را بگیرد. تواناییِ غیرعادیِ آنها در منجمد کردنِ انرژیِ روحی، آنها را دررودررو برابرِ سپرهای او بهشدت خطرناک میکرد، اما اگر لکس سپرهای کافی میساخت، میتوانست تا زمانِ بازگشتش آنها را معطل نگه دارد.
حالا که نقشهاش را کشیده بود، دقیقاً همین کار را کرد و فرایندِ بازگشتش را کلید زد. اماخبرِ درست در همان لحظه، دوباره احساسِ خطر کرد. انتهای حفره به هیچکدام از طبقاتِ گنجینهٔ اژدها راه نداشت،جور در نتیجه لکس جایی برای جاخالی دادن نداشت. تنها چارهاش این بود که حمله را از روبهرو دریافت کند.
با تمامِ سرعت سپرهای بیشماری درست جلوی خودش برپا کرد و دستانشمیگنجید را جلو آورد تا جلوی حمله را بگیرد، و برای یک بار همغارتگران که شده، از فنِ «دستانِ نفوذناپذیر» واقعاً برای محافظت از خودش استفاده کرد.
آنقدر از این فن برای کارهای دیگر استفاده کرده بود که انگار کاربردِ اصلیاشاهمیتی را، یعنی دفعِ حملاتِ سهمگین، از یاد برده بود. هر چه باشد، هنگامِ استفادهمهمتر از «دستانِ نفوذناپذیر»، دستانش به معنای واقعیِ کلمه ۱۰ برابر مقاومتر از بدنِ خودش میشدند!
حالا با در نظر گرفتنِ اینکه بدنش از همان اول هم چقدربرود سرسخت بود، منطقی به نظر میرسید که با استفاده از این فنهدف توانسته بود از حملهٔ سرسریِ یک جاودانه جانِ سالم به در ببرد.
متوجهِ نزدیک شدنِ حمله نشد، چرا که تنها چیزی که در تونل میدید، کوهی از مسخشدههای یخی بود که به همموجی فشرده شده بودند و سعی داشتند سپرهایش را بشکنند. ثانیهای بعد، حتی با حواسِ تیزش، فقط توانست سایهٔ سیاهی را ببیندسمتِ که مسخشدهها را درید، سپرهایش را طوری از هم شکافت که انگار وجود ندارند، و محکم به زمینِ کنارش کوبیده شد!
موفق شده بود از برخوردِ مستقیم جاخالی بدهد، اما معنایش این نبود که آسیبی ندیده است. موجِ شوکِ انرژی به او برخورد کردموجی و چیزی نمانده بود «دستانِ نفوذناپذیر»ش را خرد کند، اما هر طور که بود مویی جانِ سالم به در برد. با این حال، لکساگر درد را در دستانش حس میکرد و تمامِ استخوانهای بازوهایش طوری تیر میکشیدند که انگار آنها را روی سندان گذاشته و چکشکاری کرده بودند.
قفسهٔ سینهاش تنگ شده بود و بعضی از عضلاتش کوفته بودند، اما در کمالِ تعجب توانسته بود بدونِآیا هیچ زخمِ ظاهری زنده بماند. با این حال، موجِ شوک او را پرت کرده و در دیوار فروبجنگد برده بود، و با اینکه تونل حالا عمیقتر شده بود، اما هنوز به هیچ طبقهٔ دیگری راه نداشت.
لکس نالهای کرد. گیر افتادن زیرِ آتشِ توپخانه اصلاً به اندازهٔ اسمش جالببالا نبود. خوشبختانه تمامِ مسخشدهها کشته شده بودند، پس دیگر چیزی در تونل نبودمسخشدهها که توجهِ کسی را جلب کند. بالاخره فرصتی برای رفتن پیدا کرده بود.
اما چیزی که لکس نمیدانست، این بود که سیستمهای ردیابیِ کشتیهایچند معلق در هوا تا چه حد پیشرفتهاند. این کشتیها علاوه بر علائمِغارتگران سادهٔ بصری و حرارتی، میتوانستند ردِ انرژیِ روحی را هم ردیابی کنند.
در همان لحظه، یکی از خدمهٔ کشتیای که پیشتر دومحدودهٔ بار نزدیکِ لکس شلیک کرده بود، داشت به صفحهای نگاهخبرِ میکرد که سایهٔ لکس را بهوضوح داخلِ دیوار نشان میداد.
مرد به همکارش که کنارش نشسته بود گفت:بالا «الکوین، این دومین شلیکیه که ازش جون بهنمیتوانست در برده. یعنی ۲۰۰ سنگِ روح بهم بدهکاری.»
همکارش که الکوین نام داشت، از لای دندانهای کلیدشدهاش گفت: «دوبرابر یا هیچی سرِ اینکه باهوا شلیکِ بعدی میزنمش!» طبقِ عادتش، همیشه قبل از رفتن به میدانِ نبرد تمامِ پولش را خرجخون میکرد تا اگر کشته شد چیزی از او نماند، برای همین ۲۰۰ سنگِ روح نداشت که بدهد!
«عمراً، فکر کردی احمقم؟ میدونم واسه شلیکِهنوز بعدی میخوای از چی استفاده کنی. من اوندرگیر ۲۰۰ تام رو میخوام، بعد از مبارزه منتظرتم.»
الکوین با نفرتی خالص در دلش به تصویرِاما لکس روی صفحهٔ نمایش خیره شد، انگار لکسآنها بود که میخواست او را بکشد نه برعکس.
گفت: «ببینیم میتونی از این یکی هم جون به در ببری، گردنکلفت،» و سلاحِ لیزریِ ناو را فعال کرد. ازگرفتهاند روی خوانشهای انرژیِ روحی میفهمید که آن شخص در عالمِ هستهٔ زرین است، برای همین نگران نبود که تصادفاً بامیبود یک جاودانه دربیفتد. و اما یک تزکیهگرِ نوزادِ روح؟ هرچند قوی بودند، باز هم نمیتوانستند بهتنهایی حریفِ یک ناوِ جنگی شوند.
لکس که تازه دوباره فرایندِ بازگشت را آغاز کرده بود، ناگهان بارِ دیگربالا احساسِ خطر کرد. بهخاطرِ زاویهاش، از بالای تونل بهوضوح دیده نمیشد، اما میتوانست لیزرِاینکه نازک و قرمزی را ببیند که دقیقاً روی زمینِ جلوی پایش نشانه رفته بود.
حمله خیلی سریع اتفاق افتاد. لکس تازه خطر را حس کردهچند و لیزر را دیده بود و حتی فرصت نکرده بود سپریبیپایان بالا بیاورد یا از فنی استفاده کند که تمامِ دنیایش قرمز شد.
نه تونل را میدید، نه دیوارهای اطرافش را، و نه حتی بدنِ خودش را.هنگامِ تنها چیزی که میدید رنگِ قرمز بود و در هر اینچ از بدنش گرمایی خروشانراه حس میکرد. انگار واردِ جهنمی جوشان شده بود که داشت تمامِ وجودش را ذوب میکرد.
واژهٔ درد دیگر برای توصیفِ آن احساسِ ناگهانی که در برِش گرفت کافی نبود؛ درنمیداد یک آن حس کرد تمامِ بدنش دارد میپزد. انگار زمان کِش آمد و با اینکهبرای میدانست حتی یکمیلیونیومِ ثانیه هم نگذشته است، حس میکرد ابدیتی است که دارد شکنجه میشود.
حتی هیبتِ اژدهامیکردند هم او رابقیه اینطور شکنجه نکرده بود.
سپس انگار دنیا سایهٔ کاملاً متفاوتی از رنگِ قرمز به خود گرفت. این بار بهخاطرِدرگیر لیزری نبود که هنوز داشت او را میپخت، یا دیوارهایی که در اطرافش ذوب میشدند. نه،فرصتی این بار لکس همهچیز را قرمز میدید چون از شدتِ خشم به مرزِ جنون رسیده بود.
او غرید، نه از سرِ درد بلکه از روی خشم. همگام با این طغیان، هالهاش نیز فوران کرد و لکس برای اولین بار بیآنکهبیپایان خودش متوجه شود، چیرگی را به کار بست. خشمش، فشارِ حضورش و هیبتش، خودِ دنیا را در اطرافش در هم پیچیدند و لیزری کهدرگیرِ مستقیم شلیک میشد، انگار از مسیرش منحرف شد و از او فاصله گرفت. یا شاید داشت در کنارِ چیرگی، از خاصیتِ فضاییاش هم استفاده میکرد.
در آن لحظه، خودِ لکس نمیدانست دارد چه میکند، چرا که ذهنش کاملاً درگیرِ خشمینمیداد سوزان شده بود که تقریباً برازندهٔ یک اژدها به نظر میرسید. در چشمِ راستش تصویرِ شمشیرِتهدید شکستهای بازتاب یافت که بهطرزِ مورمورکنندهای شبیهِ همان شمشیری بود که پیشتر در گنجینه شکسته بود.
سرش را بالا آوردجلوی و بیدرنگ فهمید کدام ناوغنیمتشان او را هدف گرفته است.
او غرید: «من فقط میخواستم از اینجا برم، عوضی! اما حالا که دنبالِغارت دردسری، بیا بجنگیم!» در کمالِ تعجب، با وجودِ حملهٔ ویرانگری که متحمل شدهتزکیهگران بود، نهتنها خودش آسیبی ندید، بلکه لباسها و تجهیزاتش نیز دستنخورده باقی ماندند.
لکس از تونلی که داشت بهمعنای واقعیِ کلمه در اطرافش ذوب میشد بیرون پرید و یکی از گلولههای توپخانهایچرا را که پیشتر از ناوها غارت کرده بود، احضار کرد. اصلاً نمیدانست چطور باید از این چیز استفاده کند، برایدرنمیآمد همین آن را بهعنوانِ بستری برای یک آرایهٔ خودانفجاری به کار گرفت و با تمامِ نیرو بهسمتِ ناو پرتابش کرد.
از آنجا که موقعِ پرتاب در هوا پریده بود، نمیتوانستمعلق از تمامِ زورش استفاده کند. با این حال، وقتی گلولهگرفتهاند به پرواز درآمد، صدای مهیبِ شکستنِ دیوارِ صوتی به گوش رسید.
انگار ناو مانعی در اطرافشورودِ داشت که جلوی برخوردِ اولیه راسرقت گرفت. سپس آرایههای لکس منفجر شدند.
پس از آن، خشمِ لکس ناگهان فروکش کرد و با چنگ انداختنِ تهدیدِ مرگبارِآنها جدیدی بر ذهنش، تصویرِ شمشیر در چشمش ناپدید شد. انگار ذهنش پس از تحملِمیانداخت حملهٔ لیزری، از قبل سازوکاری برای واکنشِ آنی به تهدیدهای شدید ایجاد کرده بود.
لکس بیآنکه حتی بفهمد دارد چه میکند، از اثرِ اینلا استفاده کرد وچند آنی منتقل شد. لحظهای بعد، گلولهٔ توپخانهای که آنقدر خاص بود که اژدهاییدزدانِ در حدِ یک جاودانهٔ آسمانی آن را در گنجینهاش نگه دارد، منفجر شد.