چپتر 679: پاسخها
0موجی توقفناپذیر سراسرِ قلمروی بلور را درمینوردید و هم سرزمینهای متعلق به کشورها را هدف میگرفت و هممختلفِ سرزمینهای دورتر و جداافتادهای را که تنها در دستِ اشراف یا نژادهای ضعیفتر بود. هیچ هشدارِ قبلیای برای اینتلافی حمله در کار نبود و پیش از آن هم هرگز چنین نیروی مهاجمِ عظیمی از کریونها دیده نشده بود.
شمارِ جاودانههای اعزامشده بسیار فراتر از تعدادی بود که یک کشور بهتنهایی بتواند به کار بگیرد. شایددستشان اگر چند کشور با هم متحد میشدند، میتوانستند جاودانههای لازم برای دفعِ نیروی مهاجم به یکی از خودشانبهخوبی را گرد بیاورند. اما با وضعیتی که پیش آمده بود، به نظر میرسید تقریباً هیچ راهِ چارهای نیست.
تنها برتریِ باقیماندهشان این بود که قلمروی بلور بهطرزِ مضحکی پهناور بود؛ آنقدر که حتی برای جاودانهها هم زمانِ زیادیباقیماندهشان میبُرد تا بدونِ استفاده از آرایههای تلهپورت از آن عبور کنند. بهعلاوه، ازآنجاکه این نیرو در حالِ تهاجم بود، بایدتهاجم مطمئن میشدند که وجببهوجبِ مسیر را پاکسازی میکنند، بنابراین نهتنها کُند حرکت میکردند، بلکه نمیتوانستند از آرایههای تلهپورت بهره ببرند.
در تکتکِ کشورها وضعیتِ اضطراری اعلام شد و تخلیههای دستهجمعی در جریان بود. کلماتی مثلِ حکومتنظامی،چارهای کدِ سیاه و نامهای مختلفِ دیگر در تقریباً هر گفتوگویی به گوش میخورد و کشورها درتلهپورت همان حال که دفاعِ خود را آماده میکردند، تصمیم میگرفتند که چقدر از خاکشان را واگذار کنند.
با وجودِ ضعفِ آشکارشان، اینطور نبود که برای تلافی هیچ کاری از دستشان برنیاید. پرندگانِ سول ونامهای فریو به جمعیتهای عظیمِ انسانی وابسته بودند، درست همانقدر که مردمِ آنجا به این پرندگان نیاز داشتند.ضعفِ این رازی بود که بهخوبی پنهان مانده بود، اما حالا در هر جبههٔ نبردی به کار بسته میشد.
هرچند دشمنانی در این سطح هنوز نمیتوانستند آسیبی به کریونها برسانند، اما پرندگان از سرزمینهای موردحمله بیرون کشیدند وپرندگانِ آن مناطق را در تاریکی فرو بردند. وضعیت در تمامِ سرزمینهای تحتِ کنترلِ کریونها به همین منوال بود. بااینحال، باجبههٔ وجودِ اینکه سیلِ بیپایانِ هیولاهای زاییدهشده از تاریکی بر سرشان میریخت، انگار همیشه نیروی کافی برای حمله در چنته داشتند.
فعلاً که به نظر میرسید روندِ کار مشخص شده است. کریونها به پیشروی ادامه میدادند و هیچکدام از قربانیانِ حمله توانِبهطرزِ متوقفکردنشان را نداشتند. این روند تازه آغاز شده بود، بنابراین هنوز هیچ نشانهای نبود که کشورها پس از مسلطشدن بر اوضاع چگونهوجببهوجبِ تلافی خواهند کرد، اما خیلیها از همین حالا دعا میکردند که نژادِ بلور واردِ عمل شود. خب، دستکم شهروندان چنین دعایی میکردند.
در همین حین، در مرزِ کشورِ بلور، لکس همچنان در صف منتظر بود. در تضادی آشکار با بیشترِبرتریِ بخشهای قلمرو، او از محیطِ آرام لذت میبرد و به انتظار در صف ادامه میداد. در واقع، از دستفروشینیرو که کنارِ صف راه میرفت تا توجهِ منتظران را جلب کند، مقداری میوهٔ محلی خرید. تجربهٔ کاملاً دلپذیری بود.
چند ساعت بعد، وقتی نوبتِ لکس نزدیکاضطراری میشد تا از میانِ آرایههای بازرسی عبورحکومتنظامی کند، مری با نگرانی با او تماس گرفت.
مری با تردید و نگرانی گفت: «لکس، یه وضعیتی پیش اومده که فکر کنم باید در جریانش باشی. چندتا مهمانِ رایگانِ جدید داریم، که کاملاً عادیه. اما مسئله اطلاعاتیهمردمِ که فاش کردن. وقتی رسیدن، حسابی زخمی بودن. اینجور چیزا بینِ مهمانانِ رایگان خیلی عادیه، برای همین بردنشون به غلافهای بازیابی. وقتی بیدار شدن و شروع کردن به حرفزدنتحتِ با همدیگه بود که متوجهِ یه چیزِ غیرعادی شدم. انگار داشتن از یه ارتشِ عظیم از کریونها حرف میزدن! غافلگیر شده بودن و شهرشون بلافاصله تحتِ محاصره دراومده بود.»
لکس جواب داد: «هرچقدر هم که تأسفبارخودشان باشه، اینجور اتفاقها اینجا خیلی عادیه. جنگمیرسید با کریونها صدها ساله که متوقف نشده.»
«اگه فقط همین بود که ارزش نداشت بهت خبر بدم. به نظرم رفتارِ بازماندهها غیرعادی اومد، برای همین ولما رو فرستادم تا بررسی کنه و ازشونزمانِ بپرسه. کاشف به عمل اومد که منطقهشون چهارتا منطقه با جبههٔ نبرد فاصله داشته. کریونها نباید میتونستن همینطوری یکشبه اونجا ظاهر بشن. از همه مهمتر، بااینکهنمیتوانستند خودِ بازماندهها ضعیفتر از اونی بودن که مطمئن باشن، ادعا میکنن که تعدادِ جاودانهها خیلی زیاد بوده. شهرشون اصلاً نتونسته بود هیچ دفاعی از خودش نشون بده.»
لکس اخم کرد. اطلاعاتِببرند کافی از وضعیت نداشتاعلام تا بتواند دقیق قضاوت کند.
«حواست به مهمانهای قلمروی بلور باشه. ببینمیگرفتند میتونی اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ اوضاع به دستاینطور بیاری یا نه. مهمانها از چه نژادی هستن؟»
«مهمانها از نژادِ دیدهبان هستن. با توجه بهگرد تعدادِ انسانها و موجوداتِ انساننما، تو مهمانخانه خیلی احساسِچارهای راحتی نمیکنن، اما اونقدر میترسن که نمیتونن برگردن خونه.»
«یادمه تو مهمانخانه یه جا برای همهٔ روحها درست کردیم و تشویقشون کردیم برنتقریباً اونجا. اون منطقه رو به نژادِ دیدهبان پیشنهاد بده، شاید اونجا راحتتر باشن. تومیبُرد این مدت، به تحقیق ادامه بده. اگه چیزِ مرتبطی فهمیدی، حتماً بهم خبر بده.»
برای لحظهای، لکس پیشِ خود فکر کرد که آیا اضطرابش ربطی به همان تهاجمِ کریونها دارد یا نه، اما به این نتیجه رسید کهحال اطلاعاتِ کافی ندارد. هرچند به نظر میرسید زمانبندیها با هم همخوانی دارند، اما نمیشد با قطعیت گفت که این مسائل به هم مرتبطاند. گذشتهبودند از این، غرایزِ لکس تنها زمانی به کار میافتاد که خودش تحتتأثیر قرار بگیرد. آخر چطور ممکن بود تهاجمی در دوردست روی او تأثیر بگذارد؟
توجهش را به صف برگرداند، چرا که بهزودی نوبتِ خودش میشد. لکس که حس میکرد انگار دارددستشان از گیتِ بازرسیِ فرودگاه رد میشود، سرانجام از روی مسیرِ روشن و از میانِ چند آرایه گذشت.رازی هنگامِ عبور، حس میکرد حواسِ مختلفی دارند او را میکاوند، هرچند دقیقاً مطمئن نبود آرایهها دنبالِ چه میگردند.
با این حال انگار مشکلی در کارخودشان نبود و در انتها، یک گولمِ عظیمالجثهٔمیرسید خاکی لکس را به اتاقی خصوصی راهنمایی کرد.
با کمالِ تعجب، داخلِ اتاق انسانی در لباسِ نگهبانیاما نشسته بود و داشت سندی را بررسی میکرد. مرد بدونِباقیماندهشان اینکه سرش را بلند کند پرسید: «نام و دلیلِ مراجعه؟»
لکس که حسی آمیخته به ناباوری و سرگرمی داشت گفت: «اسمم لکسه.کلماتی دلیلم هم دیدار با یکی از بزرگانِ نژادِ بلوره. ایشون ازم دعوتحال کرده بود بعد از انجامِ کاری که بهم سپرده بود، به دیدارش بیام.»
«چیزی همراهتون هست که ادعای دعوتتون رو ثابت کنه؟خاکشان یا اسم و آدرسِ اون بزرگی که میگید روبرنیاید میدونید؟ خودمون هم میتونیم صحتِ ادعاهاتون رو بررسی کنیم.»
لکس نامهای را که بزرگِ نژادِ بلور مدتها پیش به او داده بود تحویل داد و گفت: «این رو دارم.» نامه مُهروموم بود و لکسحتی هم تلاشی برای باز کردنش نکرده بود، با این حال نام و آدرسِ روی آن را خوانده بود. نامه حاویِ نامِ بزرگ بود، در کنارِحرکت چند عدد که لکس هنوز کاربردشان را نمیدانست، و همچنین نامِ مکانی که بزرگ از لکس خواسته بود در آنجا با او دیدار کند: والسکو.
نگهبان نامِ بزرگ را که ازیو بود خواند و واکنشی نشان نداد، اما وقتی نامِ والسکوچارهای را خواند، جا خورد و صاف نشست. نگاهی گیج به لکس انداخت و سپس دوباره توجهشتلهپورت را به نامه معطوف کرد. با وجودِ جایگاهی که داشت، جرئت نکرد خودش آن را باز کند.
نگهبان در حالی که هنوز نامه را در دست داشت، با عجله از در بیرونکدِ رفت و گفت: «لطفاً یک لحظه همینجا منتظر بمونید.» لکس تا حدودی انتظارِ واکنش داشت،چقدر چون فهمیده بود والسکو یک زندان است. اما این واکنش دیگر بیش از حد بود، نه؟
کمی بعد، گربهٔ کوچکی که از ریشههای درخت ساخته شده بود وارد شد و روی میز پرید. نگهبان هم با فاصلهای کم پشتِ سرش میآمد. این کوچکترین ترلوپی بود کهآنجا لکس تا به حال دیده بود، اما هالهای که از خود ساطع میکرد یکی از قویترینها بود. او را به یادِ خاله جینا میانداخت، یکی از اولین ترلوپهایی که باهمین آنها روبهرو شده بود. تا به امروز، لکس حس میکرد او قویترین ترلوپی است که تا به حال دیده. این گربهٔ کوچک با فاصلهای کم در رتبهٔ دوم قرار داشت.
«مهمانِ عزیز، نگران نباشید. ورودِ شما به کشورِ بلور تقریباًاما قطعیه. فقط باید برای ثبت در سوابقِ خودمون چند سؤالِباقیماندهشان اجباری بپرسیم. میتونید بهم بگید کِی این دعوتنامه رو دریافت کردید؟»
لکس گفت: «دقیقاً یادم نمیاد چقدر گذشته، اما همین الانش هم ماهها ازش میگذره.» راستش را بخواهید، ازبرتریِ وقتی زمین را ترک کرده بود، دیگر به تقویم توجهی نمیکرد. حتی نمیدانست در چه ماهی هستند. شاید وقتینیرو قلمروی خودش را به دست آورد، باید تقویمِ خودش را میساخت تا بهتر بتواند حسابِ زمان را نگه دارد.
«میتونید بگیدنمیتوانستند وقتی دعوتنامه روتکتکِ گرفتید کجا بودید؟»
«داخلِ یه قلمروی کوچک.»
«آیا در طولِ حضورتوندفعِ تو اون قلمروی کوچکِگرد خاص، اتفاقِ... مهمی هم افتاد؟»
«فکر کنم دو مورد بود. اول اینکه یه تالارِ خواب از نژادِ بلور پیدا کردیم. نمیدونم چه بلایی سرشباقیماندهشان اومد، اما همون موقع موضوع رو به ارشدهامون گزارش دادیم. موردِ دوم هم برخورد با یه کریون بود. تا بهتهاجم امروز هیچکس نمیدونه چرا یه کریونِ تنها تونست به اون قلمرو نفوذ کنه، و چرا تنهایی این کار رو کرد.»
هرچه لکس پاسخهای بیشتری میداد، چهرهٔوضعیتِ گربه جدیتر میشد، تا اینکه لکسکلماتی سرانجام فهمید مشکلی در کار است.