چپتر 1200: شکارِ گنجینه
0لکس روی کندهٔ درختی نشست و به دشتِ روبهرویش چشم دوخت. بیست دقیقه دنبالِ ژیزل گشتهنشسته بود، اما نتوانسته بود پیدایش کند. با در نظر گرفتنِ سرعتِ جستجوی او، بیست دقیقه زمانِبقیه زیادی بود، اما هیچ نتیجهای نداشت. اما غریزهاش اصرار داشت که ژیزل در همین حوالی است.
چانهاش را مالید و به راههای مختلفی برای ادامهٔ کار فکر کرد.نمیتوانستند چون نتوانسته بود پیدایش کند و ژیزل هم با او تماسی نگرفتهحالی بود، یعنی یا او را ندیده بود یا داشت از او دوری میکرد.
با توجه به همکاریِ پرثمرِ قبلیشان، دلیلی نمیدید که ژیزل بخواهد از او دوری کند،جستجو بنابراین احتمالِ اینکه نتوانسته باشد او را ببیند بیشتر از همه بود. لکس احتمالاتِ بیشمارینمیتوانست را در نظر گرفت؛ از محدودههای اقتدارِ مُهرشده گرفته تا آرایههای تله و خیلی چیزهای دیگر.
همهٔ اینها در اصل فقط یک معنی داشت: اینکه باید با دقتِ بیشتری میگشت. لکسکاربردهای چشمانش را بست و یکی از فنونِ شبیهسازی را که در آن مهارت یافته بود،بیش به کار بست. دلیلِ اینکه زیاد از آن استفاده نمیکرد این بود که محدودیتهای زیادی داشت.
قدرتِ مبارزهٔ هر کلون عملاً صفر بود، هرچند میتوانستند ازخودشان فنون و تواناییهایش استفاده کنند. همچنین نمیتوانستند زیاد از اوشدند دور شوند که همین موضوع بردِ اثربخشیشان را محدود میکرد.
اما آنها هم کاربردهای خودشان را داشتند. برای مثال، در حالی که خودش روی کنده نشسته بود،اثربخشیشان پنجاه لکسِ دیگر پخش شدند و شروع به جستجو کردند. بیش از ده نفر از آنها واردِ حالتِبیش روح شدند و به زیرِ زمین رفتند، در حالی که بقیه پخش شدند و دنبالِ مناطقِ پنهان گشتند.
با قدرتِ پنجاه لکس، هیچچیز نمیتوانست پنهان بماند. بیدرنگ پنجاه جریانِ اطلاعاتیِ مختلف به ذهنشجستجو سرازیر شد و او به همهٔ آنها توجهی یکسان نشان داد. شروع به درکِ پوششِنمیتوانست گیاهی و جانوریِ این دشت کرد و به ادراکی عمیق از این اکوسیستم دست یافت.
از وضعیتِ آبوهوا و الگوهای عجیبِ باد کهدور بر اثرِ حضورِ دیوارها ایجاد میشد، آگاه شد. فهمیدداشتند که چشماندازها در طولِ سالیان چگونه دستخوشِ تغییر شدهاند.
کلونهایش در اعماقِ زمین ساختارِ خاک را بررسیآنها کردند و متوجهِ لایههای مختلفِ آن شدند. میتوانستنشسته حدس بزند هر لایه چقدر قدمت دارد. میتوانست...
مُشتی از خاکِ روبهرویش بیرون زد و او را ماتومبهوت کرد. با اینکه فقط یک مشتبردِ بود، آن دست را شناخت، بهخصوص حالا که میتوانست ساعتِ روی آن را ببیند. اما نکتهٔشروع مضحک این بود که حتی در حالی که به آن نگاه میکرد، نمیتوانست دست را حس کند.
دست روی زمین فشار آورد و خودش را بالا کشید و به ژیزل اجازه داد تا از زیرِنفر زمین بیرون بیاید. با این حال، هنوز تا نیمه بیرون نیامده بود و پاهایش زیرِ زمین بود کهذهنش لکس را دید و خشکش زد. نگاهِ آن دو به هم گره خورد و لکس برایش دست تکان داد.
لکس گفت: «سلام.» تمامِ فصاحت و جذبهای که به آن راحتی در برابرِمحدود جاودانهها و قدرتهای جهان به کار میگرفت، ناگهان از وجودش پر کشید. در اینشروع موقعیت باید چه میگفت؟ معمولاً خودش کسی بود که از زیرِ زمین بیرون میآمد.
پیشنهاد داد: «کمک میخوای؟»
ژیزل خودش را از زمینصفر بیرون کشید، خاکِ لباسش راکنند تکاند و گفت: «نه، خوبم، ممنون.»
«اینجا چیکار میکنی؟ اگه بهخاطرِ خرابههای زیرزمینیخودش اینجایی، متأسفم که باید بگم همهشون فروریختنشروع و تمامِ رازهاشون هم باهاشون از بین رفته.»
ویرانههای زیرزمینی؟ این حرف واقعاً لکس را غافلگیر کرد. نهتنها خودش زمین را اسکنآنها کرده بود، بلکه ده کلون هم به آنجا فرستاده بود، اما هیچکدام چیزی پیدا نکردهکردند بودند. همانطور که انتظار میرفت، هر چیزی که ژیزل رویش دست میگذاشت اصلاً ساده نبود.
لکس کلونهایش را مرخص کرد و ایستادمحدود و گفت: «نه، نگران نباش، من برایخودش ویرانهها اینجا نیستم. اومدم تا باهات معامله کنم.»
ژیزل با کنجکاوی به او نگاه کرد. مدام بدنش را برای پیدا کردنِدور نوعی ردیاب اسکن میکرد، اما چیزی نبود. نمیفهمید لکس چطور پیدایش کرده است،کنده چون داشت از قدرتِ تازهیافتهاش برای پنهان کردنِ خود از دید استفاده میکرد.
بهسادگی گفت: «میشنوم.» وداشتند حتی ذرهای از افکارِکنده واقعیاش را بروز نداد.
لکس گفت: «با توجه به همکاریِ قبلیمون،نمیتوانستند حدس زدم احتمالِ خیلی زیادی هست که بدونیکاربردهای چطور باید به مرکزِ این هزارتو رسید. درسته؟»
ژیزل بهآرامی گفت:شوند «بیا فرض کنیماثربخشیشان درسته. بعدش چی؟»
«میخوام کمکم کنی تا هرچه زودتر بهمیتوانستند مرکز برسم. در عوض، میتونم بهت پول بدم،موضوع یا تو کاری که نیاز داری کمکت کنم.»
ژیزل لحظهای لکس را براندازمثال کرد و پیشنهادش را سنجید،پنجاه و بعد سر تکان داد.
«متأسفم که نمیتونم کمکت کنم. اگه داشتم میرفتمدور سمتِ مرکز، تو رو هم میبردم، اما یهخودشان سری اهداف دارم که باید تو مسیر بهشون برسم.»
لکس ناامید نشد، چونموضوع انتظار هم نداشت ژیزلآنها به این راحتی قبول کند.
پرسید: «اگه فضولی نیست، اهدافت یهکم گنجیابی هم توش داره؟ چون اگه اینطوره، فکر کنم بتونیم به توافق برسیم. فکر کنم متوجه بشیمثال که تو گنجیابی هیچ شریکی بهتر از من پیدا نمیکنی. نهتنها میتونم کمکت کنم فواصلِ طولانی رو تا هدفِ بعدی تلهپورت کنی، بلکهگشتند میتونم تو پیدا کردنِ سریعترِ گنجینهها هم کمکت کنم. اگه کمکت کنم گنجیابیهات رو سریعتر تموم کنی، اونوقت میتونی من رو به مرکز ببری؟»
نگاهِ ژیزل روی لکس خیرهتر شد، اما لکس ککش هم نگزید. با توجه به اتفاقاتی کهکردند در معبد افتاده بود، میتوانست حدس بزند که ژیزل نوعی شکارچیِ گنجینه با اطلاعاتِ محرمانه است.بیدرنگ با خودش فکر کرد که منطقی است، چون برای گنجیابی آدم باید به دقیقترین اطلاعات مجهز باشد.
اگر میتوانست در رسیدن به اهدافش به او کمک کند، ژیزل هماثربخشیشان میتوانست در عبور از هزارتو کمکش کند. این کار در نهایت سریعترلکسِ از این بود که خودش سعی کند معمای هزارتو را حل کند.
البته، در صورتی که ژیزل جوابِ منفی میداد یا نمیتوانست کمک کند، لکس یک راهِ دیگرنشسته هم برای امتحان کردن داشت که پیشگویی بود. اما تواناییِ خودش در دیدنِ آینده بهترین نبود،بقیه یا دقیقتر بگوید، جزئینگرترین نبود. مطمئن نبود که بتواند از آن برای پیدا کردنِ راهش استفاده کند.
ژیزل گفت: «حتی اگه قصدم همین بود، که نمیگم هست، چراهمچنین باید تو رو با خودم بیارم؟ بد برداشت نکن، اما همراهداشتند کردنِ بقیه تو گنجیابی معمولاً بهترین راه برای خنجر خوردن از پشته.»
لکس لبخند زد. همین کهمثال مستقیماً «نه» نگفته بود یعنیپنجاه امیدی به این کار بود.