چپتر 1239: امتحان کردن
0لکس سر بلند کرد و ابرهای سیاه را دید که میخروشیدند. آنها انرژی را از سراسرِزیادی قلمرو جذب میکردند تا انرژیِ خود را تجدید کنند و صاعقههای جدیدی به وجود بیاورند. سومینانداخت مصیبت ۲۷ ضربهٔ آذرخش داشت، چون هر مصیبت تعدادِ ضرباتِ آذرخش را ۹ تا بیشتر میکرد.
اما لکس بعد از نگاهی گذرا به ابرهای آذرخش، توجهش را دوباره به اژدها داد. این آذرخش اصلاًمایهها برایش مهم نبود. کاملاً از آسیب رساندن به او ناتوان بود، و حتی اگر میتوانست آسیبی بزند، پشت سرتحقیر گذاشتنِ مصیبت او را سرشار از رگههایی از آن سرزندگیِ عجیبِ جاودانه میکرد که به ترمیمِ بدنش کمک میکرد.
لکس نادیدهاش گرفتجاودانه و دوباره روکمک به اژدها کرد.
«شماها جایزهم رو چند تا سیاره تعیینسرزندگیِ کردید؟ ۳۲ تا سیاره بود؟ یا ۲۳گرفت تا؟ یه چیزی تو همین مایهها، مگه نه؟»
اژدهای بنفش در حالی که خشم در چشمانش میجوشید، به او خیره شد. حتینکرد با وجودِ سرکوب شدن، ذرهای ترس در نگاهش نبود. تنها چیزی که در چشمانشفرو دیده میشد خشم بود و حسِ تحقیر شدن از اینکه مجبورش کرده بودند زانو بزند.
لکس «چیرگی»اش را پس کشید و اژدها را از زیرِ فشارِ سرکوب آزاد کرد. لکس واقعاً انتظار داشتمایهها اژدها در دم به او حمله کند، و اژدها هم به محضِ آزاد شدن با خشم بر سرشحسِ غرید. امواجِ ضربه به لکس کوبیده شد و زمین را شکافت و آشوبِ بیشتری را در آن محدوده برانگیخت.
اما در کمالِ تعجبِ لکس، اژدها حملهای نکرد. بعد از اینکه بخشِسیاره زیادی از خشمش را با آن غرش بیرون ریخت، سرِ جایش ایستادمیجوشید و به لکس خیره ماند، انگار که عمیقاً در فکر فرو رفته بود.
لکس شانهای بالا انداخت و دوباره روسرزندگیِ به وایورنِ در دوردست کرد. تا اینجای کار،شماها خیلی کمتر از انتظارِ لکس مقاومت کرده بود.
تا جایی که دستگیرش شده بود، سانگویس پلوویا نقشهٔ خیلی بزرگی برای تورنمنت درنکرد سر داشتند. اما این هم ایرادی نداشت. اگر حدِ قدرتش همین بود، لکس همفرو سرِ فرصت از کتک زدنش و مجبور کردنش به رو کردنِ دستِ خود لذت میبرد.
چشمِ لکس به درخششِ چیزی درست پشتِ سرِ جفری افتاد و چشماندازِ بسیارسیاره آشنایی را دید، هرچند نمیفهمید چرا اینقدر آشناست. شبیهِ نوعی سنگِ معدنِ فلزیخیره بود، اما برای اینکه صرفاً سنگِ معدن باشد زیادی خالص به نظر میرسید.
به این نتیجه رسید که تهدیدکمک یا ترفند و نقشهای از طرفِسیاره جفری نیست، برای همین فعلاً نادیدهاش گرفت.
یک لحظه دور بود وسرشار لحظهٔ بعد، با چشمانی شعلهورترمیمِ درست جلوی وایورن ایستاده بود.
لکس دستش را بالا آورد تا وایورن رابیشتری بگیرد و گفت: «برام جالبه بدونم اگه الانزیادی سرت رو قطع کنم، بازم درمیاد یا نه.»
اما دستش از بدنِجاودانه وایورن رد شد، انگارنادیدهاش که توهمی بیش نبود.
«جوان، اینقدر مغرور نباش. تو تازه قدم بهگرفت دنیای جاودانهها گذاشتی، در حالی که من مدتهاستهمین بخشی از اونم. از درافتادن با من پشیمون میشی.»
وایورن رگبارِ توهینهایش را شروع کرد، اما لکسعجیبِ به حرفهایش اعتنایی نکرد. در عوض، حواسش بهجایزهم این جمع شد که آواتار چقدر جالب است.
وقتی با چشمِ یک فانی به آن نگاه میکرد،محدوده فقط تصویری از کنترلکنندهٔ آواتار بود. اما وقتی باغرش چشمِ یک جاودانه به آن نگاه میکرد، احتمالات را میدید.
صاعقهای به لکس برخورد کرد، اما او که نگاهشگرفت را روی آواتار متمرکز کرده بود و دومین تلاشش رامگه برای لمسِ قوانین آغاز میکرد، تقریباً آن را حس نکرد.
تا جایی که فهمیده بود، بیشترِ جاودانهها در شروعِ کار فقطچند روی یک قانون تمرکز میکردند و درکِ خود را از آنخشم بالا میبردند، فارغ از اینکه یک باور داشتند یا چند باور.
بنابراین در هر موقعیتی، وقتی میخواستند قوانین را دستکاری کنند، همیشهبدنش فقط روی همان قانونی اثر میگذاشتند که عمیقاً درکش کرده بودند.همین ظاهراً حتی از همین راه هم میتوانستند به نتایجِ شگفتانگیزی برسند.
لکس اصلاً در مرحلهای نبود که به چنین چیزهایی فکر کند.کمالِ تازه واردِ عالم شده بود و هنوز داشت سازوکارِ همهچیز راجایش میفهمید، برای همین بدش نمیآمد همزمان روی چند قانون اثر بگذارد.
عجیب بود که این بار حس کرد قوانیننادیدهاش در برابرش مقاومت میکنند. بهطورِ شهودی فهمید که دفعهٔهمین قبل، بهخاطرِ اثرِ چیرگیاش با او راه آمده بودند.
میتوانست الان هم همان کار را بکند و به نتیجهٔ دلخواهش برسد، اما غرایزش او را به مسیرِ دیگریاژدهای راهنمایی میکردند. چیزی درونش میگفت روی چشمِ راستش تمرکز کند. انرژی را به چشمِ راستش هدایت کرد و ناگهان نویسههایکرده آرایه در هوای اطرافش پدیدار شدند و خودبهخود به آرایهای تبدیل شدند که دقیقاً همان کارِ دلخواهش را انجام میداد.
این هم جالب بود، چون برای اولین بار به چشم میدید که آرایههانادیدهاش چطور روی قوانین اثر میگذارند تا نتایجِ دلخواهش را به بار بیاورند. همزمانبنفش فهمید که تواناییِ چشمش بسیار فراتر از نمایشِ سادهای است که تازه اجرا کرد.
آرایهای که شکل گرفته بود، از تمامِ نویسههایی که میشناخت استفاده میکرد و بر پایهٔ دانشِزیادی خودش ساخته شده بود. اما بیزحمت و بهطرزِ مضحکی سریع بود. روزهایی را به یاد آورد کهوایورنِ در طولِ نبرد برای ساختنِ سریعِ یک آرایه تقلا میکرد. دیگر هرگز آن مشکل را پیدا نمیکرد.
لکس دهانِ وایورن را چسبید و گفت: «خیلی حرف میزنی.» اماجایزهم این بار بهجای اینکه دستش از درونِ آواتار رد شود، آنحالی را محکم گرفت، انگار که داشت خودِ وایورن را لمس میکرد.
لکس لبخند زد. به یاد آورد زمانینادیدهاش را که اتفاقاتِ انتزاعی درونِ قلمروی نیمهشبکردید گیجش میکردند، اما الان کاملاً برایش منطقی بودند.
لکس نه آواتار را لمس میکرد، نه وایورن را.جاودانه چیزی که لمس میکرد، پیوندِ میانِ آواتار و وایورنسیاره بود و از طریقِ آن روی خودِ وایورن اثر میگذاشت.
متأسفانه از آنجا که لکس هنوز در این کار تازهکار بود، استفادهاش ازحملهای این توانایی ضعیف بود. لکس با لمسِ پیوند نمیتوانست قدرتِ کافی منتقل کند تافکر واقعاً به وایورن آسیبی برساند. اما همین هم کافی بود تا دهانش را ببندد.
صاعقه یک بارِ دیگر به لکس برخورد کرد وگرفت جریانِ الکتریکیِ خفیفی از لکس به وایورن منتقل شدمایهها که شوکه ایستاده بود و به لکس خیره نگاه میکرد!
انگار شوکِ الکتریکی بیدارش کرد و بالاخره واکنش نشان دادجایزهم و خودش را از پیوند رها کرد. آواتارِ روبهروی لکسبنفش ناپدید شد، اما این فقط باعث شد لکس پوزخند بزند.
چطور ممکن بود پنهانگذاشتنِ شدن از لکس به اینجاودانه راحتی باشد، آن هم الان؟