چپتر 1426: عصبی
0هر سه در محفظهشان نشسته بودند و انتظار میکشیدند کسی به سراغشان بیاید. روی کاغذ، با توجهچند به اینکه افرادِ محفظههای دیگر بیرون آمده بودند و داشتند سروصدا راه میانداختند، آنها هم باید اجازهٔریزنقش خروج پیدا میکردند. اما اینکه هیچ آسیبی ندیده بودند، جز یک ترکِ کوچک روی محفظهشان، بسیار مشکوک بود.
بهعنوانِ مهمان، مستقیماً موردِ بازجویی قرار نمیگرفتند، اما بهتر بود با بانک ورسالیس همکاری کنندوجودِ تا جلوی هرگونه دردسرِ بیمورد گرفته شود. گذشته از این، لکس بعداً به حمایتِ بانک نیازبزرگ پیدا میکرد، چرا که داشت این موضوع را که از مهمانخانهٔ نیمهشب آمده است، پنهان میکرد.
با هم گرمِ صحبت شدند، بیشتر دربارهٔ چیزهایی که در سالن دیده بودند. یکی از چیزهایی که لکسریزنقش باید با آن کنار میآمد این بود که بسیاری از نژادها فقط به این معنا «انساننما» بودند کهجزوِ پا، بالاتنه و بین صفر تا شش دست داشتند. و البته، گاهی اوقات یک سر هم در کار بود.
با قالبِ کلیِ انساننماها جور درمیآمدند، اما قطعاً بخشی از اتحادِ انساننماها نبودند که انسانها، الفها،پریها کیهانیها و امثالشان در آن عضویت داشتند. چیزی که لکس تا الان دستگیرش شده بود اینبدنشان بود که برای عضویت در اتحاد، علاوه بر داشتنِ فرمِ بدن، باید ظاهرشان هم شبیهِ هم میبود.
برای مثال، الفها و انسانها با وجودِ چند تفاوتِ بارز، شبیهِ هم بودند. کیهانیها ومثال انسانها در واقع از نظرِ ظاهری تقریباً مو نمیزدند و کوتولهها هم اساساً همان انسانهای کوتاهغولها و پرمو بودند. غولها انسانهای بزرگ و پرمو بودند و پریها انسانهای ریزنقش و تقریباً بیمو.
این الگو به همین منوال ادامه داشت. اما وقتی ظاهرشان انساننماظاهرشان بود ولی پولک داشتند، یا تنشان از مادهای غیرعادی ساخته شده بود،نمیزدند یا اگر تیغهایی از بدنشان بیرون زده بود، معمولاً جزوِ اتحاد نبودند.
البته، همهٔ کسانی که در سالنظاهری میدیدند انساننما نبودند. بسیاریشان هم جانورانسانهای بودند که همگی سهمگین به نظر میرسیدند.
لکس همهٔ آنها را زیرِ نظر گرفت و ارزیابی کرد. داشت پیشِ خودشپرمو فکر میکرد که اینها بهعنوانِ مهمان در مهمانخانه چه نیازهایی خواهند داشت وتنشان او چطور باید برآوردهشان کند، که سرانجام یک پلنگِ پولکابسیدینی به محفظهشان نزدیک شد.
«مهمانانِ ممتاز، من، باگیرا، بهعنوانِ نمایندهٔ بانک ورسالیس، بابتِ تجربهٔ ناخوشایندتون تا به این لحظه صمیمانه عذرخواهی میکنم. ریپلی پیشواقع از این گزارشی از جزئیاتِ ماجرا ارائه کرده، و با اینکه عمیقاً متأسفیم که مجبور شدید چنین چیزی رو ازوقتی سر بگذرونید، ازتون خواهش میکنم همراهم بیایید تا بتونیم نسخهای از روایتِ شما رو برای تأییدِ گزارشِ خودِ ریپلی ثبت کنیم.»
لکس اخم کرد، نه به این خاطر که از درخواست خوشش نیامده بودمیبود یا اعصابش خرد شده بود. در عوض، غرایزش به او میگفتند که به حالِانسانهای پلنگِ روبهرویش دل بسوزاند، که بهشدت گیجکننده بود. چرا باید دلش برای پلنگ میسوخت؟
اما از آنجا کهواقع این حس یک هشدارنمیزدند نبود، لکس بیخیالِ ماجرا شد.
مؤدبانه گفت: «البته. لطفاً راه رو نشون بدید.» و نگاهیهمان مشکوک به آن دو نفرِ دیگر انداخت. به دلایلی، آنها کمیمنوال سرحالتر از چیزی به نظر میرسیدند که او عادت داشت ببیند.
محفظهٔ شیشهای هیچ دری نداشت، در عوض وقتی سعی میکردند از آن عبور کنندمیبود کاملاً نفوذپذیر میشد؛ این یکی از کارکردهای آرایهای خاص در این منطقه بود. بهانسانهای همین دلیل، با خروج از محفظه، لکس لحظهای مکث کرد و بقیه هم ایستادند.
با اینکه لکس بهواسطهٔ جک میدانست یک قلمروی بزرگ چهجور جایی است،شبیهِ اما چون بدنِ اصلیاش با آن سطحِ تزکیهٔ بالاتر هرگز واردِ چنینکوتولهها جایی نشده بود، اصلاً پیشبینی نمیکرد که چقدر حسوحالِ متفاوتی داشته باشد.
بهمحضِ اینکه از پناهِ محفظه بیرون آمد، سنگینیِ قوانینِکوتولهها قلمرو مثلِ ضربهای به سینهاش کوبیده شد. این سنگینیریزنقش فیزیکی نبود و چیزی نبود که تزکیهگرانِ سطحپایین حسش کنند.
فقط جاودانهها قادر به درکش بودند و احتمالاً به همین دلیل جک هرگز این فشاربزرگ را حس نکرده بود. واقعاً حسی نبود که لکس بتواند بهراحتی توضیحش دهد. همین کهاگر شوکِ این سنگینیِ ناگهانی باعث شد خشکش بزند، احتمالاً خودش بهترین توضیح برای شدتِ آن بود.
اما لکس بهسرعت به خودش مسلط شد، هرچند بیاختیار چشمِفرمِ چپش را فعال کرد تا قوانینِ قلمرو را کمی بیشتر بررسینظرِ کند. منظرهای بود که همزمان نفسگیر و بهشکلِ فلجکنندهای عظیم بود.
آنقدر حواسش پرتِ تاروپودِ پیچیدهٔ قوانینی شده بود که بر وجببهوجبِظاهرشان این قلمرو اثر میگذاشتند، که فراموش کرد زیباییِ خودِ محوّطهٔ بانک رانمیزدند تماشا کند و خیلی زود خودش را در یک اتاقِ کنفرانس یافت.
جرارد و ولما به اتاقهای کنفرانسِ دیگری برده شدند تا موقعِ ارائهٔانسانهای گزارشِ خود، مزاحمِ یکدیگر نشوند، اما لکس گول نخورد. آنها فقط میخواستند مطمئنولی شوند که هرکدامشان روایتِ خودش را از اتفاقاتِ پیش از رسیدنشان ارائه میدهد.
از قضا، باگیرا بهدنبالِ آن دو به اتاقِکوتولهها کنفرانسِ دیگری رفت، در حالی که یک پلنگِپریها پولکاُبسیدینیِ دیگر برای بازجویی از لکس وارد شد.
پلنگ در حالی که خودکار و دفتری کنارش در هوا شناور وظاهرشان آمادهٔ یادداشتبرداری بود، مؤدبانه پرسید: «خب، آقای لکس، میشه با زبونِ خودتون هرکوتولهها اتفاقی رو که قبل از حادثه و در جریانش افتاد برام تعریف کنید؟»
لکس که هنوز کمی حواسپرت بود گفت: «حتماً، مشکلی نیست.» چیزی برایشبیهِ پنهان کردن نداشت، برای همین تنها بخشِ کوچکی از هوشیاریاش روی جوابکوتولهها دادن متمرکز بود و باقیِ آن فقط داشت قوانینِ قلمرو را بررسی میکرد.
در اتاقِ کنفرانسِ دیگری در همانظاهری نزدیکی، ولما نشست و جایش راانسانهای راحت کرد و باگیرا هم روبهرویش نشست.
باگیرا بیاختیار با لحنی حرفهای گفت: «باز هم بابتِ این قضیه خیلی عذر میخوام.» در ظاهر به نظر میرسید که دارد ادبادامه به خرج میدهد، در حالی که حقیقت کاملاً چیزِ دیگری بود. با اینکه او نمایندهٔ بانک بود و در خودِ بانک حضورمیرسیدند داشتند، که یعنی امنیتش کاملاً تضمین شده بود، اما بهمحضِ اینکه با این انسانِ خاص قدم به درونِ اتاق گذاشت، مضطرب شد.
انگار غرایزِ پلنگ به او میگفتند که در نگاهِ یک شکارچی گیر افتاده است و هیچوجودِ کاری هم از دستش برنمیآید. عذرخواهی کردن فقط راهی برای شکستنِ این تنش بود. اما فایدهایبزرگ نداشت، چون وقتی ولما لبخند زد، باگیرا بیش از هر زمانِ دیگری در عمرش احساسِ ترس کرد!