چپتر 1083: نهال
0همه تماشا میکردند که موجودِ درختی با تمامِ توانش حمله میکرد، با این قصدِ آشکارصدایش که تا جای ممکن آسیب برساند. با این حال، جبّارِ نقابدار در تمامِ این مدتمیسازند بیحرکت ماند. مهم نبود چطور حمله میکرد یا چه حرکتی به کار میبست، هیچ تفاوتی نداشت.
احساسِ موجودِ درختی از خشم و غضبِ شدید، به تعجب، احتیاط و رفتهرفته به ناامیدی تبدیل شد. همه میفهمیدند کهدیگری مرد در میانِ حملات به خیالات فرو رفته است، چون گاهی با خودش زمزمه میکرد و گاهی دستهایش را طوریبمون تکان میداد که انگار دارد کاری انجام میدهد. اما هرچه کمتر به حملاتِ موجودِ درختی توجه میکرد، هولناکتر به نظر میرسید.
پس از چند دقیقه، سرانجام دستمیداد از خیالپردازی برداشت و به موجودِ درختیهرچه که در میانهٔ حمله بود نگاه کرد.
گفت: «کافیه.» کسانی که بیرون از صحنه بودند چیزی حس نکردند، اما موجودِ درختی احساسدقیقه کرد فرمانِ موجودی بیهمتا را شنیده است. کنترلِ بدنش را از دست داد و درچیزی همان حالت خشکش زد. حتی حملهاش در هوا متوقف شد و تحتِ فرمانِ او بیحرکت ماند.
لکس بهنوبهٔ خود کارِ خاصی نکرده بود. نه از هیچ گلیفی استفادهمیتوانست کرده بود، نه از چیرگی. در عوض، انگار تحتِ کنترلِ نقابش میتوانستببیند بهطورِ طبیعی صدایش را در ذراتِ همهچیز بدمد و به آن قدرت ببخشد.
موجودِ درختی فقط کلمهاش را شنید، اما لکس میتوانست ببیند که کلماتش به شکلی عجیب میلرزند و نمادی عجیب میسازند. او... اوآرایههایش تازه کاراکترِ دیگری کشف کرده بود که میتوانست در آرایههایش استفاده شود! علاوه بر این، این کاراکتر بهنوعی بسیار قدرتمندتر از تمامِکافی کاراکترهای دیگری به نظر میرسید که تا به حال استفاده کرده بود. انگار معنای نهفته در این کاراکتر عمیقتر و ظریفتر بود.
لکس گفت: «زانو بزن و تا ده روزِ آینده همینطور زانوزده بمون.» بهنوعی میدانست کلماتش برای فرماندادن به موجودِ درختیچند کافی است. فکر کردن به آن در واقع کمی ترسناک بود، چون تازه داشت میفهمید تا الان چقدر ضعیف بودهموجودی است. برای کسی که قویتر بود، لهکردنِ او میتوانست بسیار راحت باشد. تنها یک کلمه برای پایاندادن به زندگیاش کافی بود.
میتوانست همان ترس و درک را در چشمانِ موجودِ درختیتوجه ببیند. داشت میفهمید تلاش برای روبهرو شدن با لکس چقدرمیانهٔ بیهوده بوده است. تفاوتِ میانِ آنها بیش از حد عظیم بود.
«این رو بفهم و خوب هم بفهم. هیچکس، نه درختِ بهشتِ شما، نه اسبِ هشتپای افسانهایتون وهمهچیز نه هیچکسِ دیگه، نمیتونه به من یا هیچکس دیگهای از مهمانخانه فرمان بده. ما فقط از مهمانخانهدار اطاعتآرایههایش میکنیم. مهماننوازی رو با ضعف اشتباه نگیرید. اگه کسی با این موضوع مشکلی داره، راحت میتونه بیاد سراغم.»
لکس برگشت تا به تمامِ کسانی که دورِ صحنه جمع شده بودند نگاهشکلی کند و دید که نگاهشان را میدزدند. به نظر میرسید کارش در اینجابهنوعی تمام شده است. آنی منتقل شد. وقتش بود که جزایرِ ناتنیت را پیدا کند.
پس از ناپدید شدنِ جبّار، خیلیها برای کمک به موجودِ درختی آمدند، اما متوجه شدند هرسرانجام کسی که سعی میکند او را بلند کند، ناگهان خودش هم زانو میزند. پیش از پایانِاحساس ده روز، بلندشدن برایش غیرممکن بود و هر کسی هم که کمک میکرد، گرفتارِ همان محدودیتها میشد.
هراسی خاص قلبِ بسیاری رانکرده تسخیر کرده بود. همزمان، بسیاری حسنقابش کردند خشمی در دلشان شعلهور میشود.
پینوفیتا هم از دور تماشا میکرد و با دیدنِ اینکه همنوعش به فرمانِ دیگری مجبور به زانو زدن شده است، دیگر طاقتآرایههایش نیاورد. بیصدا آنجا را ترک کرد؛ نه فقط عمارت، بلکه مهمانخانه را هم پشتِ سر گذاشت. برای اینکه کسی از رفتنش بوکافی نبرد، نهتنها سوارِ هیچ وسیلهٔ نقلیهای نشد، بلکه از روی بخشی از دیوار که گشتی نداشت پرید و از مهمانخانه بیرون رفت.
اما بهمحضِ خروج، دیگر قدم از قدم برنداشت.دارد چوبِ تنش را به حرکت درآورد و دانهٔتوجه بلوطی را که درونش پنهان کرده بود، بیرون آورد.
بذر را در خاک کاشت و با خونِ خودشحملاتِ آبیاریاش کرد، تا جایی که به زانو درآمد. باخیالپردازی این حال دست نکشید تا اینکه نهالِ کوچکی جوانه زد.
پینوفیتا ضعیف شده بود، اما همچنان عزمِ راسخیکرده داشت. همانجا ریشههای خودش را در زمین فرو بردهمهچیز و هدایتشان کرد تا به ریشههای نهالِ جدید برسند.
«من رو ببخشید که بذر رو زودتر از موعد احضار کردم، ای درختِ آسمانی! اوضاعِ اینجا وخیمتر از چیزیه که فکر میکردیم. من دو... دو موجود رو پیداقدرتمندتر کردم... کفرگوییام رو ببخشید، اما دو موجود رو دیدم که هالهای شبیهبه شما دارن و افرادِ زیادی هم هستن که قدرتشون فراتر از درکِ منه. امروز بالاخره ازکسی زبونِ یکی از افرادِ مهمانخانه شنیدم که فرمانبردارِ هیچکس جز مهمانخانهدار نیست، حتی شما. اونها دارن ریشههای شورش رو میکارن. لطفاً خاطراتم رو بگردید تا حقیقتِ حرفهام رو بفهمید.»
ریشههای نهال دورِ ریشههای پینوفیتا پیچیدند و شروع به مکیدنِ نیروی حیاتِ ترانت کردند.کمتر آرامآرام، ترانت از درختی خودآگاه به درختی مرده تبدیل شد. در آن لحظه بودنگاه که نهال به حرکت درآمد، واردِ تنِ ترانت شد و رفتهرفته آن را تغییر داد.
چند لحظه بعد، انگار پینوفیتا دوباره جان گرفت، اما کالبدش را دستوپاگیر یافت. چوبِ تنشدقیقه تغییرِ شکل داد و جمع شد، تا جایی که ترانت بسیار کوچکتر شد و شکلی انساننمانکردند به خود گرفت. چشمانش با رنگِ زردِ وهمآوری درخشیدند و گیاهانِ اطرافش رو به نابودی گذاشتند.
ترانت گفت: «مهمانخانهدار سرش شلوغه...» سپس رو به مهمانخانه چرخید و ازمیتوانست روی دیوار به داخل پرید. در حینِ قدم زدن در مهمانخانه وببیند بازگشت به سمتِ اقامتگاهها، در طولِ راه بلوطهای بیشتری روی زمین انداخت.
انگار بلوطها تواناییِ جادویی داشتند و خودبهخود در خاک دفن میشدند. فعلاًکلماتش اتفاقِ دیگری نیفتاد، اما انگار گیاهانِ اطراف کمی از طراوتشان را ازعلاوه دست دادند؛ هرچند این تغییر آنقدر جزئی بود که به چشم نمیآمد.
اگر لکس لباسِ میزبان را به تن داشت، شاید متوجهِانجام ماجرا میشد، اما نه لباس را داشت و نه اصلاً دردقیقه مهمانخانه بود. در واقع، او از قبل راهیِ جزایر شده بود!