چپتر 1361: قصههای میخانه (۲)
0زنِ شکارچی درست بهموقع خودش را به پشتبام رساند تا مردی فوقالعاده... سالم راداشتند ببیند... بله، این بهترین کلمه برای توصیفش بود. او دید که آن مردِ فوقالعادهارزشِ سالم دارد میرود؛ بالاتنهاش شبیهِ زیتون بود و وزنش با یک ساختمان رقابت میکرد.
همین که میخانه زیرِ وزنِ آن مرد فرونریخت، یا اینکه او توانست بهراحتی در راهروارزشِ جا شود، خودش نمایشی از جادو بود. در واقع، وقتی مرد واردِ مهمانخانه شد، کمیسرزمینهایشان آرایهٔ تغییرِ اندازه در کار بود، اما چنان نامحسوس اتفاق افتاد که بهسختی میشد متوجهش شد.
وقتی مرد رفت، زنِآغوش شکارچی با ناباوری پرسید:کند «اون... اون سلطان بود؟»
میخانهدار درحالیکه با بیخیالی پینا کولادایش را مینوشید و تیشرتی بهداشتند تن داشت که رویش نوشته بود «من همین الان سلطان روکند دیدم»، گفت: «من اجازه ندارم اطلاعاتِ بقیهٔ مهمانهام رو فاش کنم.»
زنِ شکارچی به تیشرت، بعد به لکس،مشهور و سپس دوباره به راهروی میخانه کهداشتند سلطان از آن رفته بود، نگاه کرد.
زنِ شکارچی با کنجکاویِ واقعی پرسید: «فکر میکنی اگه بیفتم دنبالش، میتونم بهش برسم؟» سلطان در سراسرِ دنیای آنها مشهوربار بود، چیزی در حدِ یک ستارهٔ راک. همه دوستش داشتند و این مرد عملاً هیچ دشمنی نداشت. افسانهها میگفتند کهشهر یک آغوش از سلطان میتواند افسردگی را درمان کند و وقتگذراندن با او، احساسِ ارزشِ فردیِ آدمها را بالا میبرد.
زنِ شکارچی یک بار شنیده بود که سه کشورِ مختلف، هر کدامفردیِ جداگانه، به سراغش آمده بودند تا حکومتِ سرزمینهایشان را دودستی تقدیمش کنند. طبیعتاًحکومتِ سلطان قبول نکرده بود. با این حال، این اتفاق گواهی بر محبوبیتش بود.
میخانهدار درحالیکه به شهر نگاه میکرد، گفت: «فکر کنم قبل از هر کارِ دیگهای،دشمنی بهتره یهکم نگرانِ خودت باشی.» خورشید در حالِ غروب بود و آسمان را بهبالا رنگِ نارنجی و زرد درآورده بود؛ منظرهای که این شهرِ معمولاً غیرقابلتحمل را تماشایی میکرد.
یا شاید این فقط حسِ زنِ شکارچی بود. به نظرستارهٔ میرسید بقیه با بارین هیچ مشکلی ندارند. اما او؟ اگرمیگفتند میخانه اینجا نبود، خیلی وقت پیش از این شهر رفته بود.
زنِ شکارچی پرسید: «چطور مگه؟» با وجودِ اینکه میخانهدار بیخیال بهدرمان نظر میرسید و هرگز، مطلقاً هرگز، حرفِ دلش را مستقیم نمیزد، امامختلف بهطرزِ عجیبی مطلع بود. نادیدهگرفتنِ حرفهای میخانهدار، مثلِ فرار از خِرَد بود.
میخانهدار با لبخندی غیرعادی گفت: «خب، میخواستم شایعاتی رو که در موردت پخش شده بهتمیبرد بگم، ولی هنوز شروع نشدن. اما اگه یه کارِ کوچیک برام انجام بدی، شاید بتونمطبیعتاً راهی پیدا کنم که از عواقبِ این شایعاتی که هنوز وجود ندارن در امان بمونی.»
زنِ شکارچی هالهاش را شعلهور کرد و پرسید: «نظرت چیه از همون اول بهم بگی چطوری جلوی شروعشدنِ این شایعات رو بگیرم؟»کند قصد نداشت میخانهدار را بترساند؛ این کار احمقانه بود. این فقط واکنشی طبیعی بود، چون بیش از حد عادت کرده بود کهطبیعتاً خانوادهاش از هر راهی برای سیاهکردنِ روزگارش استفاده کنند. حتی همین الان هم میتوانست تصور کند که سخت مشغولِ کارند تا بدبختش کنند.
«اوه، متأسفانه برای این کار دیگه خیلی دیره.چیزی همون لحظهای که دوستِ جدیدت رو کول کردیهیچ و راه افتادی، دیگه کار از کار گذشت.»
«اون دلقک؟ یعنی یهجوراییدشمنی تقصیرِ اونه؟؟ خانوادهام دارنآغوش اون رو هدف میگیرن؟»
«دلقک؟ چه اسمِ برازندهای. خب، اگه اون لطف رو در حقم بکنی،فردیِ برای گفتنِ ماجرا دیر نمیشه. مهمتر اینکه تا اون موقع خودِ دلقک همحکومتِ باید بیدار شده باشه، اینطوری هر دوتون میتونید با هم قضیه رو بشنوید.»
رفت سرِ اصلِآنها مطلب و پرسید:حدِ «بسیار خب، چی میخوای؟»
«چیزِ خیلی پیچیدهای نیست. فقط میخوام بری سمتِ نانواییهای خیابونِ ۳۳ وهمه اون بچه موطلایی رو که وسطِ یه دعوای بزرگه پیدا کنی. ببینیش میشناسیش.کند یه بهونهای جور کن و این رو بهش بده، بعدش هم میتونی برگردی.»
لکس به جلو خم شد و یکمیگفتند کوپنِ غذای رایگان جلوی زنِ شکارچی گذاشت.احساسِ زن با گیجی به میخانهدار نگاه کرد.
«همین؟ کاسهای زیرِ نیمکاسه نیست؟میتواند برام سخته باور کنم اولین لطفیارزشِ که ازم خواستی اینقدر ساده باشه.»
میخانهدار شانهای بالا انداخت.
«میدونی، من عادت ندارم خودم از میخونه بیرون برم، وگرنه خودمراک میرفتم و کوپن رو بهش میدادم. فقط کافیه کوپن رو به اونافسردگی بچه بدی و کارت تمومه. هیچ تلهٔ پنهانی تو این مأموریت نیست.»
زن کوپن را برداشت و گفت: «باشه.» بیتوجه به خونی کهدرمان هنوز روی لباسهایش دلمه بسته بود، بیرون رفت. در مقایسه باکشورِ لکههای خون، دردسرهای ناشناختهای که به سویش میآمد بیشتر روی اعصابش بود.
این لطف از همان اول هم کارِ سختی به نظر نمیرسید و حتی اگر دردسرهای غیرمنتظرهای هم پیشکشورِ میآمد، از پسشان برمیآمد. با این حال، معلوم شد که کار واقعاً ساده است. درست همانطور که میخانهدار گفتهقبل بود، بچه را وسطِ یک دعوا پیدا کرد؛ بهتنهایی با گروهی درگیر شده بود و داشت حسابی کتک میخورد.
تنها نکتهٔ مثبتِ ماجرا این بود که بچه سرسختی نشان میداد و هنوز بادشمنی تمامِ توان میجنگید. اما زن بهمحضِ رسیدن به صحنه، دعوا را به هم زد،بالا بچهٔ موطلایی را از دستِ گروه بیرون کشید و کوپن را به دستش داد.
پسرک با نگرانی به کوپن نگاه کرد، اماچیزی از آنجا که زن قصدِ آسیب رساندن بههیچ او را نداشت، با احتیاط کوپن را گرفت.
وقتی زنِ شکارچی برگشت، بهزحمتنداشت ۲۰ دقیقه گذشته بود، اماافسردگی حالوهوای میخانه بهکلی تغییر کرده بود.
بهمحضِ ورودش، همهمههای جمع خوابید و همه طوری به او خیره شدند که انگاربالا موجودِ عجیبی است. تکتکِ آدمها نگاهش میکردند و این اصلاً طبیعی نبود. حواسش بهعنوانِ یککنند شکارچی زنگِ خطر را به صدا درآورد و حس کرد در دردسرِ عظیمی افتاده است.
بیآنکه کسی حرفی بزند، راهیِ پشتبام شد و دلقکهمه را دید که از قبل آنجا نشسته بود؛ کاملاًآغوش گیج و مبهوت به نظر میرسید، درست مثلِ یک دلقک.