چپتر 901: قایقِ لکس
0لکس بهجای اینکه مستقیم به راهش ادامه دهد، مدتی سه آدمکشِیافتنِ مرده را بررسی کرد. با پایانِ امتحان اجسادشان ناپدید نشده بود، پسانجام لکس فرصت داشت چیزی از آنها یاد بگیرد، حتی اگر اندک بود.
با چشمِ چپش بدنهایشان را کاوید تا ردی از قوانینِ غیرعادی پیدا کند و همزمان با دستهایشتحتِ بهدنبالِ رشدِ غیرعادیِ عضلات گشت. همچنین بهدنبالِ هر گنجینه یا شیئی گشت که شاید اثری خاص داشت.فرایندی اینکه این آدمکشها توانسته بودند از او پنهان بمانند عادی نبود، بهخصوص که در همان عالمِ خودش بودند.
برای مقایسه، دیوهایی که در زمانِ جذبِ انرژیِ ایزدی از رع به او حمله کرده بودند، در اوجِ عالمِ نوزادِ روح قرار داشتند،آسانتر اما هیچیک از فنونشان روی او کارساز نبود. چه میخواستند نفرینش کنند، چه حملهٔ فیزیکی کنند، چه از فنون استفاده کنند یا هر کارِسرانجام دیگری. آنها کاملاً زیرِ نظرِ حواس و همچنین غرایزش باقی مانده بودند، پس در هر لحظه میدانست که هیچکدام از حملاتشان به نتیجه نمیرسد.
در مقابل، این آدمکشها هم نتوانسته بودند به او آسیبی بزنند، اما موفق شده بودند از دیدش پنهانچند بمانند. راهِ بهتری برای یافتنِ پاسخ وجود داشت و آن پرسیدن از ماتئو بود. لکس قصد داشت همین کارفنی را هم بکند. اما میخواست اول تحقیقاتِ خودش را انجام دهد و بعد نتیجهگیریاش را با پاسخِ او بسنجد.
آنها جز چند سلاح چیزی همراه نداشتند، اما بررسیِ بدنهایشان چیزی را روشن کرد.پرسیدن پوستشان تحتِ نوعی فرایند قرار گرفته بود. این کار مستقیماً پنهانماندن را برایشان آسانترچند نمیکرد، اما لکس گمان میکرد که این فرایند شاید اثراتِ فنی خاص را تقویت میکرد.
آدمکشی که خودش را به مردن زده بود هم فرایندی مشابهسلاح اما متفاوت را پشتِ سر گذاشته بود. احتمالاً فرایندی بود که بهبرایشان او اجازه میداد از فنی استفاده کند تا مرده به نظر برسد.
وقتی هرچه میتوانست یاد گرفت، سرانجام به راهش ادامه داد.سلاح لکس دیگر روی تفاوتهای بخشهای عمیقترِ معبد تمرکز نکرد ومستقیماً از ماتئو پرسید آدمکشها چطور توانسته بودند اینقدر خوب پنهان بمانند.
ماتئو گفت: «همهچیز تو معبد در حدِ استانداردِ معبده. اون آدمکشها طوری طراحی شده بودن که ادای آدمکشهایچند واقعیِ یکی از بهترین سازمانهای اون زمان رو دربیارن. غرایزت ماهیتی پیشگویانه دارن. یعنی از ترکیبی از حواسِاثراتِ تقویتشدهت و همچنین کمی تأثیر از قوانینِ تقدیر، سرنوشت، احتمالات و خیلی چیزای دیگه مثل اینها استفاده میکنن.
«پس گیجکردنشون سادهست. هدف فقط باید از اون قوانین پنهان بشه، یا بهتر از اون، قوانینقصد رو طوری دستکاری کنه که بهجای اونا، هیچچیزی حس نکنی. این آدمکشهای خاص طوری آموزش دیدهبررسیِ و تزکیه کرده بودن که بدنهاشون تو سطحی پایینتر، از طرفِ اون قوانین نادیده گرفته میشد.
«در نتیجه، این امتحان طوری برگزار شد که انگار کسی واقعاً میخواست ترورت کنه، تواناییهات رو بررسی کرده بود و برمستقیماً همون اساس حمله میکرد. اینکه آدمکشها به سطحِ خودت محدود شده بودن، از محدودیتهای امتحان بود، اما اگه تو سطحی بالاترنظر با همین امتحان روبهرو میشدی، آدمکشها نهتنها بهطورِ خاص برای مقابله با تواناییهات آماده میشدن، بلکه سطحِ تزکیهشون هم فرق میکرد.»
لکس که از غلط از آب درآمدنِ استنتاجش کمی پکر بود، گفت: «فکر میکردم تزکیهگرهای سطحپایین نمیتونن از قوانین استفادهمستقیماً کنن.» اما در عینِ حال، برایش جالب بود که ببیند چطور تجربیاتش روی جهانبینیاش تأثیر گذاشته است. اگر دانشش رامیداد بهطورِ چشمگیری افزایش میداد — کاری که حدس میزد معبد میتواند در آن کمکش کند — احتمالِ غافلگیر شدنش کمتر میشد.
«نمیکنن. خودِ قاتلها اصلاً هیچ تعاملی با قوانین ندارن. قضیه فقط اینه که اونا طوری آموزش دیدن و بعدش تزکیههمراه کردن که بدنشون اثراتِ یه کالبد رو تقلید میکنه. کالبدهای دروغین یا جعلی دارن، یا دستکم اینطوری میتونی درکش کنی.مردن در اصل، یه نفر خیلی قویتر از خودشون مسئولِ دادنِ این توانایی به اونهاست، ولی اینا دارن از مزایاش بهرهمند میشن.»
همانطور که به سمتِ آزمونِ بعدی راهنمایی میشد، لکس به این موضوع فکر کرد. چون نیازی بههمین استراحت نمیدید، بیدرنگ وارد شد و خودش را ایستاده روی یک قایقِ ماهیگیریِ کوچک دید. آبهای اطرافشپوستشان تا بینهایت امتداد داشت و به افقی میرسید که در میانِ طوفان، تنها لحظاتی کوتاه به چشم میآمد.
بارانِ سیلآسا بر سرِ او و قایقش میکوبید و آذرخش و رعدهمراه آسمان را میلرزاند. امواجِ غولآسا و پرآشوب هر لحظه ممکن بود قایقِآسانتر کوچک را واژگون کنند و لکس را به کامِ آبهای تاریکِ زیرین بکشند.
با اینکه لکس تالاسوفوبیا نداشت، اما اصلاً هم دلشچند نمیخواست واردِ آب شود. بیدرنگ سپرهایی دورِ قایقِ کوچکش برپاگرفته کرد و سپس موانعِ فضایی را هم دورتادورش شکل داد.
لکس اخیراً اتکایش به آرایهها را کم کرده بود، اما معنایش این نبود که فراموش کرده چنین چیزی درسلاح چنته دارد. بیآنکه منتظر بماند تا موجودی از اعماقِ دریا به او حمله کند — چیزی که حدس میزدتقویت در این آزمون رخ بدهد — نسخهٔ قویتر و پالایششدهتری از آرایهٔ مصیبتِ آذرخشِ خود را به کار بست.
ابرها و آذرخشهای بالا فقط قدرتِ آرایهاش رادیدش تغذیه میکردند و بر توانِ حملهاش میافزودند. صاعقهایقصد قطور، همچون پتکِ قضاوت، بر آبهای پرآشوب کوبیده شد.
برای کسری از ثانیه، تاریکیِ زیرِ آب روشن شدبسنجد و مردمکهای لکس تنگ شد. زیرِ آب فقط یکنوعی موجودِ اعماقِ دریا نبود، بلکه لشکری از آنها حضور داشت.
از اعماق میآمدند و درحالیکه محاصرهاش میکردند، به قایقِ کوچکشسلاح نزدیک میشدند. نزدیکترینشان دیگر تقریباً به او رسیده بود. ضربهٔمستقیماً آذرخش لحظهای گیجش کرده بود، اما برای متوقف کردنش کافی نبود.
هرچند این وضعیت دلهرهآور و هولناک به نظر میرسید،بکند اما لکس پا پس نکشید. میانِ او و موجوداتِچند اعماقِ دریا، هنوز معلوم نبود هیولای واقعی کدام است.
لکس ایستاده بر قایقی کهبزنند انگار امواج هیچ اثری رویشبهتری نداشتند، دهها آرایه را شکل داد.
آذرخش بر آب کوبید و امواج در کمالِ سرکشی به سوی آسمان قد کشیدند. اینروشن صحنه بهجای یک آزمون، بیشتر شبیه نبردی میانِ اسطورههای زمین، زئوس و پوزئیدون بود. وتقویت در این میان لکس قرار داشت؛ قایقش سنگری استوار در دلِ این آشوبِ بیپایان بود.