چپتر 637: فصل 637
0یک شبانهروزِ بیاتفاق برای لکس گذشت و روزش را به تزکیه گذراند.برنمیآمد فقط منتظرِ گذشتِ زمان بود تا یا مهمانخانه به این سیاره متصل شود،مشخص یا مجبور شود برای شرکت در ضیافتِ پیشِ رو آنجا را ترک کند.
در اتاقِ کناری، آن دو خواهر و برادر وقتشان را با نگرانیِ شدید میگذراندند. خواهرِ بزرگتر و زیبایی که آنهاپیروز را به آنجا آورده بود، مدتها بود پیدایش نشده و همین حالا هم چند روزی تأخیر داشت. چنین اتفاقی بههیچوجهخاموش عادی نبود، زیرا این سیاره از آن دست جاهایی نبود که کسی بتواند با خیالِ راحت در آن سفر کند.
بیش از یک دهه بود که این سیاره به صحنهٔ جنگِ داخلیِ خونینی تبدیل شده بود و مایهٔ یأس و وحشتِ مردمِبرنمیآمد عادیای مثلِ آنها بود. منظومهای که در آن بودند پنج سیارهٔ مسکونی داشت که پیشتر همگی زیرِ سایهٔ اقتدارِ امپراتوری، به دستِمدام یک خاندان اداره میشدند. اما شاخههای مختلفِ همان خاندان با هم اختلاف پیدا کردند و در نهایت کار به درگیریِ خونینی کشید.
امپراتوری سعی کرده بود میانجیگری کند، اما از نظرِ قانونی منظومه برای چند قرنِ دیگر به آن خاندان اجاره داده شده بود، در نتیجه بدونِ داشتنِ قدرتبسیاری برای کنار گذاشتنِ کاملِ حاکمانِ فعلی، کارِ چندانی از دستشان برنمیآمد. در نهایت، پولبیتوی، که نزدیکترین سیارهٔ مسکونی به ستاره بود، بهعنوانِ میدانِ نبرد برای پایان دادنچیزی به جنگ و تعیینِ شخصِ پیروز مشخص شد. هدف از این کار این بود که دستکم سیاراتِ دیگر از جنگ در امان بمانند. پیشنهاد پذیرفته و اجرا شد.
اما جنگ مدام کش میآمد و پای بسیاری از گروههای ثالثِ پنهان بهپولبیتوی ماجرا باز شد. شرکای خاموش و حامیانِ مخفی در پسپرده، مدام نیروهایشان را بهدستکم میدان میفرستادند و جنگ را طولانیتر میکردند. هیچ چشماندازی برای حلوفصلِ ماجرا دیده نمیشد.
البته هیچکدام از اینها برای بچهها مهم نبود. تنها چیزی که برایشان اهمیت داشت این بود که خواهرِ بزرگتر وپیروز زیبایشان برنگشته بود. حتی مسئلهٔ بقای خودشان هم در میان نبود، چرا که میتوانستند کموبیش در حیاتِ وحش گلیمِ خودخاموش را از آب بیرون بکشند. فقط نمیتوانستند زندگیای را تصور کنند که خواهرِ بزرگتر دیگر در آن حضور نداشته باشد.
دختر که سرانجامنظرِ دیگر طاقت نیاورد،قرنِ پرسید: «باید چیکار کنیم؟»
«خواهرِ بزرگتر گفتپولبیتوی سربازه. شاید باید ازمیدانِ بقیهٔ سربازای امپراتوری بپرسیم.»
«اونا بهداشتنِ حرفمون گوش نمیدن.گذاشتنِ هیچکس گوش نمیده.»
برادر درست مثلِ قبل از شروعِ صحبتشان، به قدمپولبیتوی زدن در اتاق افتاد. در نهایت، تصمیمی گرفت کهتعیینِ ظاهراً برایش سخت بود و دست در جیبش برد.
وقتی کسی درِ اتاقش را زد، لکسدیگر در اتاقِ خودش داشت از حسِ تزکیهکنار بدونِ نیاز به دستشویی رفتن لذت میبرد.
تهِ دلش منتظرِ این لحظه بود. معلوم است که باید چنین اتفاقی میافتاد!شخصِ چطور ممکن بود بتواند بدونِ روبهرو شدن با خطری باورنکردنی، سیارهای را بهپای مهمانخانه متصل کند؟ اما عجیب بود که غرایزش هیچ هشداری به او نمیدادند.
با آمادگیِ ذهنی برای روبهرو شدن با بدترین اتفاقِ ممکنچندانی در را باز کرد، اما دید شخصی با لباسِ خدمتکارهادادن و چرخدستیِ پر از وسایلِ نظافت درست روبهرویش ایستاده است.
مرد با صدایی بسیارفعلی خشک و یکنواخت پرسید:برنمیآمد «میخواید اتاقتون رو تمیز کنم؟»
لکس جواب داد: «اوه، نه، ممنون.» مرد فقط سر تکان داد و به راهش ادامه داد. لکسحاکمانِ که از این پایانِ بیهیجان کمی توی ذوقش خورده بود، یک بارِ دیگر راهرو را برانداز کردپیروز اما هیچ تهدیدِ قریبالوقوعی ندید. فقط دو بچه را دید که داشتند دور میشدند، احتمالاً برای بازی.
به اتاقش برگشت و در را بست. شش ساعت بعد، بدونِ بروزِ هیچ مشکلِپیروز دیگری، سیاره با موفقیت به مهمانخانه متصل شد! اگر شرایط کمی فرق میکرد، چهبسا لکسثالثِ حس میکرد فرایند ناقص بوده است، اما فعلاً فقط از بازگشت به مهمانخانه خوشحال بود.
بهمحضِ اینکه آنی منتقل شد، دستبهکار شد. در مهمانخانهکارِ جشنهای مختلف همچنان برپا بود. تمِ این هفته «اسپای سفینهٔپایان فضایی» بود و ازاینرو تمامِ جشنها داخلِ سفینه برگزار میشد.
این موضوع کارِ لکس را بسیار راحت کرد، چرا که اعلام کرد از فردا، روستا بهمدتِدادن ۲۴ ساعت بهطورِ موقت از تمامِ مهمانها خالی میشود. علاوهبراین، او کلی امپی در پنلِ رویدادپای خرج کرد تا کارکنانِ موقت استخدام کند و مطمئن شود همهچیز همچنان بدونِ مشکل پیش میرود.
از آنجا که قرار بودمنظومه فردا ضیافتِ کارکنان برگزار شود، مسلماًبدونِ نمیتوانست از آنها بخواهد کار کنند.
برنامهریزیِ روز را انجام داد که حالا دیگر بهلطفِ تمامِ تجربههایش از برنامهریزیِ جشنوارهها برایش بسیار آسان بود، و کارهای پیشِ رو را بررسی کرد. باورتان بشود یا نه، خیاط از برنامه جلوتر بود و تقریباً سفارششپسپرده را کامل کرده بود. البته با داشتنِ هزاران دستیار، این موضوع کاملاً منطقی بود. او فرایند را تماموکمال بهینهسازی کرده بود و تنها کاری که خودش باید انجام میداد، دوختودوزِ نهایی بود. اما با در نظر گرفتنِ اینکهتصور او هنوز فقط یک فانی بود، دوختنِ ۱۰۰۰ دست لباس تنها در سه روز... باز هم قابلباور بود، زیرا سیستم در بسیاری از زمینهها به او کمک میکرد. بههرحال، سیستم در نهایت یک تقلبِ بزرگ به حساب میآمد.
روز برای لکس نسبتاً زود گذشت و صبحِ روزِ بعد منظرهٔ نسبتاً عجیبی پیشِ روی مهمانانِ مهمانخانه گذاشت. خیلیپایان از مهمانان پیشتر هم به مهمانخانه آمده بودند، یا دستکم مدتی آنجا اقامت داشتند و بههمینخاطر با چند چهرهگروههای کموبیش آشنا شده بودند. با این حال امروز صبح، هرچند مهمانخانه خالی از کارمند نبود، همهٔ آنها چهرههایی جدید بودند.
بعضی از مغازههای پرطرفدار مثل آرایشگاه و تبرِ نبرد بسته بودند. اعضای کلوپهای هواداریِ مختلف،پایان مثل کلوپِ هوادارانِ جرارد، متوجه شدند که آن آقای خوشتیپ و جذاب مشغولِ گشتزنیهای همیشگیاشمدام با ماشینِ گلف نیست و هیچکس نمیتواند با دستیارهای هولوگرامیِ شخصیاش با او تماس بگیرد.
با اینکه مهمانخانه مثلِ همیشه به کارش ادامه میداد، امروزنتیجه حالوهوایش کمی فرق داشت. آن حالوهوای خاصی را که کارمندانِچندانی همیشگی با شخصیتهای پرشور و سرزندهشان به مهمانخانه میآوردند، کم داشت.
اما طولی نکشید که جواب را در صفحهٔ اولِ خبرنامهٔدادن نیمهشب که آن روز پخش میشد، پیدا کردند. مهمانخانهدار دربمانند دهکدهٔ مهمانی ضیافتی ترتیب داده بود که فقط مخصوصِ کارمندانش بود.
با رسیدنِ بعضی از مهمانان به بیرونِ دهکده و اینکه نمیتوانستند جلوتر بروند، هیجان درستاره میانشان بالا گرفت. با استفاده از بهترین فنونِ دیداریِ خود سعی کردند یواشکی از اتفاقاتِ داخلپیشنهاد سر در بیاورند، اما بیفایده بود. اما هرچه ماجرا بیشتر از آنها پنهان میماند، هیجانزدهتر میشدند.
بهویژه از آنجا که این ضیافت را خودِ مهمانخانهدار برگزار میکرد. بیشترِ مهمانان هرگز مهمانخانهدار را از نزدیکتعیینِ ندیده بودند و بههمیندلیل هالهای از رمزوراز و جذابیت او را در بر گرفته بود. آنها هم میخواستند اوماجرا را ببینند. اما متأسفانه به نظر میرسید هیچ راهی برای ورود به ضیافت وجود ندارد. دستکم فعلاً راهی نبود.
کارنِ ساکوبوس در لانژ نشسته بود و با خیالِ راحت کمیک میخواند. البته کمیک دربارهٔ مهمانخانهدار بود. این بخشِ خاصبمانند داشت به پیشزمینهٔ دلیلِ واقعیِ حملهٔ رع، ایزدِ شرور، به مهمانخانه میپرداخت. هنوز همهاش را نخوانده بود، اما تمامِ نشانهها حاکیطولانیتر از آن بود که دخترِ رع پنهانی شیفتهٔ مهمانخانهدار شده و به امیدِ رسیدن به عشقش از خانه فرار کرده است.
مهمانخانهدار که مردِ شریفی بود، طبیعتاً از احساساتِ عاشقانهٔ یک دخترِ جوان سوءاستفاده نمیکرد، اما در عینِمیدانِ حال دلش نمیآمد او را پس بفرستد. ماجراجوییهایشان در میانِ درههای خوشمنظره، رودخانههای زیبا، پهنههای ستارهایِ مسحورکنندهمدام و جاهای دیگر رقم میخورد. نویسندهٔ این کمیک که ظاهراً ریچل نام داشت، تخیلِ بینهایت قویای داشت.
درست وقتی کارن داشت به جای حساسِدستشان داستان میرسید، سایهای روی صورتش افتاد. سرش راپایان بلند کرد و دید راکتفلو آنجا ایستاده است.
با اوقاتتلخی پرسید: «چیه؟» فقط چون فوقالعاده خوشقیافهاجاره و پولدار بود و خانوادهٔ اصیلی داشت، اینکاملِ یارو فکر میکرد میتواند هر کاری دلش میخواهد بکند.
«الان یه رویدادِ غیرعادی تو مهمانخانه درمیدانِ جریانه. نباید اونجا باشی و سعی کنیپیروز با دلبری از زیرِ زبونِ یکی حرف بکشی؟»
کارن ورقِ کمیکش را برگرداند و با بیتفاوتی گفت: «مهمچندانی نیست چه رویدادی باشه، نمیتونم هیچ جوابی بگیرم. تا الاندادن نفهمیدی؟ مهمانخانه بینقصه. با اقدامِ مستقیم نمیتونی به هیچچیزی برسی.»
مکثی به وجودحاکمانِ آمد و راکتفلو برخلافِدستشان همیشه فوراً جواب نداد.
«برای یه بار هم که شده، واقعاً یه حرفِ هوشمندانه زدی. من نمیتونم مستقیماً چیزی ازش بهحاکمانِ دست بیارم، واسه همین از روشهای غیرمستقیم استفاده کردم. بعد از یهکمی... بذار بگیم کارِ خیریه، تونستمپیروز یهکم اعمالِ نفوذ کنم. ۱۰۰۰ نفر از اعضای عالمِ بنیانِ مهمانخانه قراره به جنگِ فوگان فرستاده بشن.»
کارن واقعاً جا خوردنزدیکترین و چیزی نمانده بودنبرد کمیک از دستش بیفتد!
راکتفلو که از واکنشِ او راضی بود، ادامه داد: «با اینکه تونستمبرنمیآمد تا این حد پیش برم، اما مکانِ دقیقِ اعزامشون برام یه رازپیروز باقی مونده. همه رو جمع کن و تهوتوش رو دربیار. این فرصتِ ماست.»