چپتر 633: یک لطف
0لکس گلدان را گرفت و تأیید کرد: «قصدتمامِ ندارم هیچجا بکارمش. این تیغه تا کِی توخوب این گلدون دوام میاره؟ میتونه یه مدت بمونه؟»
زوری تأیید کرد: «زیاد نه. خاکِ گلدون رو خودم شخصاً آمادهبرساند کردم، واسه همین باید بتونه تو کوتاهمدت نگهش داره. اما نهایتاًکنم تا چهار پنج هزار سالِ دیگه، تیغه شروع میکنه به پژمرده شدن.»
بدونِ لباسِ میزبان که کمکش کند، لکس نتوانستمیخواستم جلوی تیکزدنش را بگیرد. چهار پنج هزار سالمونده «زیاد» نبود. احتمالاً همهچیز به زاویهٔ دید بستگی داشت.
لکس که خیالش راحت شده بود نیازی نیست این یکی راهمونطور هم فوراً مصرف کند، گفت: «ممنون.» «تزکیهٔ» مداوم با آن معجون واقعاًراستش بدنش را فرسوده کرده بود. خوشحال بود که استراحتی به دست آورده.
«قبل ازمیخواهد اینکه بری، یهشود خواهشِ کوچیک دارم.»
لکس واقعاً جا خورد، چون روی کاغذ، کسی در سطحِ زوری نیازی نداشت از او خواهشی کند.جدیت حتی اگر فقط به او میگفت که میخواهد کاری انجام شود، با هویتش بهعنوانِ لکس تمامِ تلاشش راکلون میکرد تا آن را به انجام برساند، حتی اگر تنها دلیلش ساختنِ یک رابطهٔ خوب با او بود.
با جدیتمهمانخانهٔ پرسید: «چطوربرگردی میتونم کمکتون کنم؟»
«قراره به مهمانخانهٔ نیمهشب برگردی؟»
«بله. درمیخواهد واقع، همین الانشود میخواستم برم اونجا.»
«همونطور که گفتم، من یه کلون تو مهمانخانهٔ نیمهشب دارم، اما هنوز خیلی مونده تا بیدار بشه، واسه همین برای موضوعی به کمکت نیازمهمانخانهٔ دارم. راستش، با اینکه کلونم خوابه، هنوز میتونم محیطِ اطرافش رو حس کنم. یه لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی داره از کلونم مراقبت میکنه. دلم میخوادمحیطِ از اون شخص دعوت کنم بیاد و تو سیارهٔ من زندگی کنه. اگه بتونی این درخواست رو از طرفِ من بهش برسونی، خیلی ممنون میشم.»
حالا دیگر لکس واقعاً جا خورده بود! زوری میخواست کارمندش را بقاپد!گفتم با وجودِ اینکه دستکاریِ سیستمش به دستِ لاکپشت روی اعصابش میرفت، اماکلونم بهشدت هم تحتتأثیرِ کارش قرار گرفته بود! عمراً او را از دست میداد!
«آا، شاید این رو ندونی ولی... اون لاکپشت کارمندِ مهمانخانهٔاونجا نیمهشبه. مهمانخانهدار ممکنه از این تلاشت برای بردنش خوشش نیاد. جزئیاتشکمکت رو نمیدونم ولی... ولی شایعاتی شنیدم که مهمانخانهدار یه سرورِ دائوئه!»
سعی داشت با گفتنِ اینکه نمیتواندهویتش با مهمانخانهدار دربیفتد، زوری را منصرف کند،دلیلش اما او اصلاً منصرف به نظر نمیرسید!
«اگه لاکپشت واقعاً بخوادانجام بره، مهمانخانهدار جلوش رو نمیگیره،تلاشش کینهای هم به دل نمیگیره.»
این... چرامهمانخانهٔ باید یهبرگردی همچین حرفی میزد؟
«تردیدت رو حس میکنم. میفهمم که نمیخوای سرِ یهبرم همچین چیزی با مهمانخانهٔ نیمهشب دربیفتی، اما بذار یهبشه چیزی بهت بگم. تا حالا اسمِ «فرمانرواها» به گوشت خورده؟»
در واقع، لکس وقتی داشت اطلاعات میخرید، اهمیتِ چنین لقبی را حتی در فروشگاه هم جستجو کرده بود، اماچطور هیچ جزئیاتِ قابلتوجهی به دست نیاورده بود. تنها چیزی که توانست بفهمد این بود که فروشگاه به هر نژادی کهبیدار واژهٔ «فرمانروا» در نامش بود، بالاترین امتیاز را میداد و این برتری حتی از سطحِ ویآیپیِ خودش هم بالاتر بود!
لکس جوابمیخواهد داد: «نهانجام چندان، نه.»
«سوءتفاهمهای زیادی دربارهٔ این واژه وجود داره. خیلیا حتی فکر میکنن این اسمِ یه عالمِخیلی تزکیه فراتر از عالمِ سرورِ دائوئه! اما اینطور نیست. این یکی از اون رازهاییه که فقطمراقبت تو سطحِ خیلی بالا میتونی باهاش روبهرو بشی، اما اگه بهت بگم هم مسئلهٔ مهمی نیست.
«جهان بینهایت پهناوره و پر از چیزهای غیرقابلدرکِ بیشماره. خیلیا دوست دارن باور کنن که جهان، در کل، جای عادلانهایه، اما حقیقت این نیست. بعضی نژادها بهعنوانِ شکلهای حیات در سطحِمراقبت بالاتری از هستی متولد میشن. هرچی این سطح بالاتر باشه، لطفِ بیشتری از جهان دریافت میکنن. خب، این دقیقاً درست نیست، اما تو سطحِ تو، بهتره همینطوری درکش کنی. تقریباً همهچیزتحتتأثیرِ تو جهان کموبیش دستهبندی شده؛ از اشیای باارزش گرفته تا نژادها، تا عوالمِ تزکیه، تا خودِ قلمروها و چیزهای دیگه. هر کدوم از یه سیستمِ پیشرفتِ منطقی و نظاممند پیروی میکنن.
«بهجز اونایی که اینطور نیستن. تو جهان چیزهایی وجود دارن که کاملاً و ذاتاً ناعادلانهان. هیچچیزشون با عقل جور درنمیاد و ظاهراًکنم میتونن قوانینِ جهان رو به میلِ خودشون تغییر بدن. نژادهایی که واژهٔ «فرمانروا» رو تو اسمشون دارن، نژادهایی هستن که چنین مزیتینیاز دارن. پس، فارغ از سطحِ تزکیه، هر آدمِ عاقلی به ارادهٔ فرمانرواها احترام میذاره و سرِ راهشون قرار نمیگیره، از جمله سرورانِ دائو.»
«یه بار شایعهای دربارهٔ یه لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی شنیدم. مثلِ همیشه داشت به سیارههای زیادی رسیدگیخوب میکرد. اونا علاقهٔ زیادی به باغبانی دارن. اما منظومهای که یکی از اون سیارهها توش بود،اونجا در نهایت بهخاطرِ کشیدهشدن تو یه سیاهچاله نابود شد. لاکپشته هم از شدتِ خشم، سیاهچاله رو خورد!
شاید پوچیِ همچین اتفاقی رو متوجه نشی. فقط باید این روهمونطور بدونی که سیاهچاله تجسمِ افراط تو این قلمروئه و حتی سرورانِ دائوراستش هم نمیتونن بهراحتی باهاش دربیفتن، چه برسه به اینکه یکیشون رو بخورن!
پس میبینی، تو این جهان، تزکیه همهچیز نیست. چیزهایی هستن که حتی با عوالمِهنوز بالای تزکیه هم نمیشه بهشون رسید. پس اگه لاکپشت واقعاً تصمیم به رفتن بگیره،لاکپشتِ مهمانخانهدار دخالتی نمیکنه. چهبسا از این بابت خوشحال هم بشه. هر چی باشه، فرمانرواها غیرقابلپیشبینیان.»
لکس در حالی که به راههایی برای جلوگیری از رفتنِ لاکپشت فکر میکرد، با لحنی بیرمق گفت: «من... پیامتون رو میرسونم.»کمکتون اگر واقعاً همانطور بود که زوری میگفت، لاکپشت بهشدت محشر بود و لکس نمیخواست او را از دست بدهد. اگر یکموضوعی کارمندِ معمولی بود، لکس نگران نمیشد، چون بهمحضِ اینکه کسی کارمندِ رسمیِ مهمانخانه میشد، وفاداریاش افزایش مییافت. اما لاکپشت آشکارا فرق داشت.
زوری خندید، انگار که میتوانست مشکلِ لکس راتمامِ ببیند، اما چیزی نگفت. مطمئن بود لکس بهخوب دردسر نمیافتد، بنابراین از همان ابتدا جای نگرانی نبود.
«میتونی هر وقت خواستی بری.بله اگه بخوای مدتی رو اینجااونجا به تزکیه بگذرونی، خیلی برات مفیده.»
لکس گفت:مهمانخانهٔ «ممنون از پیشنهادتون،بله اما باید برم.»
زوری جلویش را نگرفت و در حالی کهتمامِ یک پایش را بهآرامی روی پای دیگرش انداخته بود،جدیت از روی تختِ چوبیاش رفتنِ او را تماشا کرد.
با این حال، لکس خیلی نگرانِ موضوعِ لاکپشت نماند. درست بود که زوری از او قویتر بود و سیارهای شبیهِ بهشت داشت، اماقراره لاکپشت آنقدر در مهمانخانه مانده بود که بداند چه مزایایی برایش دارد و پتانسیلِ رسیدن به چه سطحی را دارد. گذشته از این، متقاعدخوابه کردنِ آدمها تخصصِ او بود. اگر این را از قبل میدانست، بهجای علومِ کامپیوتر واردِ کارِ بازاریابی میشد، اما حالا هیچکدامِ اینها اهمیتی نداشت.
آنی به فروشگاه منتقل شد و سپس دومین کارِ برنامهاش را شروع کرد. چند لیتر از معجون برایش باقی مانده بود و اثرگذاریاشراستش بهسرعت افت میکرد. در ابتدا، لکس قصد داشت خیلی ساده آن را بفروشد. با اینکه ورودِ این حجمِ عظیم از مایع به بازاربرسونی قیمتش را پایین میآورد، اما از هیچچیز بهتر بود. گذشته از این، لکس از همان اول معجون را مجانی به دست آورده بود.
اما پس از انتقالِ آنی به سیارهای کهمیخواستم زوری در آن بود، نظرش عوض شده بود. دربیدار عوض، وقتی به فروشگاه برگشت، چیزِ دیگری درخواست کرد.
پاول با چهرهای مضطرب گفت: «میخوای دنبالِ روشهایی برایتلاشش ایجادِ تمایل فضایی بگردی؟ میدونی، این یکی از کمیابترینپرسید تمایلاتِ ممکنه. روشهای ایجادِ مصنوعیاش... حتی از این هم کمیابترن.»
لکس بامیخواهد پوزخندی پرسید: «بهشود کمیابیِ این معجون؟»
در حقیقت، این را برای خودش نمیخواست. فنِ تزکیهاش از قبل به تمایلِکلون او رسیدگی میکرد. اما اگر راهی وجود داشت که همین کار را برایمحیطِ کارمندانش هم انجام دهد... شانسِ بقایشان را در جنگِ پیشِ رو بالا میبرد.
پاول جواب داد: «قبوله. اتفاقاً واقعاً راهی برای این کاراونجا هست که عملاً از همین معجون استفاده میکنه. اما برایموضوعی انسانها، فقط میشه روی تزکیهگرانی با تزکیهٔ نسبتاً پایین استفادهاش کرد.»
لکس گفت: «مشکلی نیست.» و معامله را انجام داد. در نهایت، باز هم تصمیم گرفترابطهٔ مقداری از معجون را به فروشگاه بفروشد. حتی با وجودِ افتِ اثرگذاری، توانست فنجانِ چایِمیخواستم حاویِ قانونِ زنانگی را به دست بیاورد و ۱۰۰ میلیون کردیت هم از فروشگاه بگیرد.
لکس هیچ قصدی برای استفاده از فنجانِ چای برای خودش نداشت، اما چه کسی میدانست یکخوب شیءِ حاویِ قوانین کِی ممکن است به کار بیاید؟ شاید حتی میتوانست بعداً آن را بفروشد.اونجا در چشمِ لکس، این مثلِ به دست آوردنِ داراییای بود که قصد داشت بعداً نقدش کند.
همچنین توانست روشِ ایجادِ تمایل فضاییواقع را به دست بیاورد و سپسگفتم بهسرعت بهسمتِ مهمانخانه راه افتاد. کار داشت.