چپتر 1529: آنها کیستند؟
0ورا به پدرش خیره شد، منتظر بود تا اوداری شوخی کند، اما هیچ حرفِ خندهداری نشنید. پدرش جدیمثلاً ماند، به او نگاه میکرد و منتظرِ جوابش بود.
بالاخره وقتی فهمید که پدرش جدی است، پرسید: «چطورزیاد ممکنه؟ من آیندهم رو چند بار دیدم. تو هیچکدوممیدیدی از آیندههام پیش نیومده که یه سرورِ دائو بیفته دنبالم.»
«خب، آره، طبیعیه، چون این چیزا حسابوکتاب داره. مقدارِ انرژیِ کرمچالهٔ ذاتتزکیهٔ تو بدنت در واقع از همهٔ مخلوقاتم کمتره، چون راستش رو بخوایبگیره هرگز نمیخواستم تو رو قاطیِ این ماجرا کنم. بیشتر یه تصادف بود.
«بههرحال، اصولش خیلی سادهست. همونطور که اوراکلهای معمولی بهخاطرِ زیادهروی و سرک کشیدن تو رازهاییمیدیدی که برای سطحشون خیلی بزرگه دچارِ مصیبت میشن، ما هم، یعنی کسایی که با انرژیِ کرمچالهٔبرابرِ ذات هماهنگ شدیم، محدودیتهایی داریم. در درجهٔ اول، آیندهای که میبینیم همیشه از اساس نقص داره.
«احتمالاً آیندهٔ خودت رو چند بار دیدی، اما چهبسا دفعاتِ بیشماری هم بوده که آیندهایقویترن که دیدی اشتباه بوده و به حقیقت نپیوسته. دلیلش اینه که آیندهای که میبینی با دونوزادِ عامل محدود میشه، عاملِ اول سطحِ تزکیهٔ خودته و دومی مقدارِ انرژیِ کرمچالهٔ ذاتیه که داری.
«آیندهای که میبینی، چون با این دو عامل محدود شده، هرگز نمیتونه کارهای کسایی رو که با اختلافِ زیاد از خودت قویترن در نظر بگیره.عالمِ مثلاً، وقتی یه تزکیهگرِ قلمروی پایه بودی، آیندهای که برای خودت میدیدی منطقی به نظر میرسید، اما اون آینده کارها و نیتهای کسایی رو که توشما عالمِ نوزادِ روح بودن بهدرستی در نظر نمیگرفت. کسایی هم که گنجینههای محافظتیِ قوی در برابرِ غیبگویی دارن، نمیشه بر اساسِ این دو عامل قضاوت کرد.
«تا همین اواخر، این موضوع برای همهٔ ما صدق میکرد. پس همونطورتزکیهٔ که سطحِ تزکیهمون بالا میرفت، دامنهٔ تواناییهامون هم بیشتر میشد. اما وقتیبگیره شما چند نفر بهدرستی با انرژیِ کرمچالهٔ ذات یکی شدید، تغییری رخ داد.
«قویترهای بینِ شما شروع کردن به بیرون کشیدنِ انرژی ازمثلاً کرمچاله، و با این کار محدودیتهای قدرتتون رو بالا بردن، ونیتهای در نتیجه برای نیروهای بزرگترِ جهان هم بیشتر به چشم اومدن.
«فکر میکنی دلیلِ از کار افتادنِ تواناییهات اینه که من کاری کردم، در حالی که راستش رو بخوای، بیشتر به این دلیله که بقیهٔمنطقی ما دارن بیشتر از تو از کرمچاله انرژی بیرون میکشن. چون تو حتی از این موضوع خبر نداشتی و نمیتونستی هیچ کمکی به این روندصدق بکنی، انرژیِ کرمچالهٔ درونت تماماً روی تلاش برای جذبِ انرژیِ کرمچالهٔ ذاتِ بیشتر متمرکز شده و هیچی برات نذاشته که بتونی واقعاً ازش استفاده کنی.
«وقتی بهت یاد بدم چطور فعالانه جذبِ اون انرژی رو برای خودت سرعتمثلاً ببخشی، همهٔ قدرتهات بهطورِ طبیعی برمیگردن. اون موقع میبینی که تواناییت برای دیدنِ آیندهروح بهشدت بهتر شده. متأسفانه، این کار باعث میشه خیلی بیشتر هم به چشم بیای.»
ورا چشمانش را ریز کرد و سعی داشت تصمیم بگیرد که آیا میتواند به حرفهای رابرتداری اعتماد کند یا نه. او مانندِ مادرش کورکورانه مجذوبِ حرفهای رابرت نشده بود، برای همین همچنانمیرسید شکاک ماند. رابرت هم با کمالِ ناامیدی میدید که ورا لزوماً حرفش را باور نکرده است.
«نظرت چیه این کار رو بکنیم؟ من روشِ بیرون کشیدنِ فعالانهٔ انرژی از کرمچالهٔ ذات رو بهت یاد میدم، که باعث میشه تواناییهات برگرده. بعدش میتونیبهدرستی ازشون استفاده کنی تا ببینی آیا آیندهت از اون موقع عوض شده یا نه. اما مشکل اینه که اصلاً انرژیِ کافی برای دیدنِ آیندهای که سرورانِ دائوداد توش دست بردن رو نخواهی داشت. فقط میتونی دنبالِ سرنخهایی بگردی که نشون میدن آیندهای که میبینی، تحتتأثیرِ کسانی که تو عوالمِ خیلی بالاتر هستن قرار نگرفته.»
در واقع، بیشترِ حرفهای رابرت برای ورا با عقل جور درمیآمد. برای پیدا کردنِ مثال نیازی نبودبگیره راهِ دوری برود؛ کارهای مهمانخانهدار بهتنهایی برایش کاملاً غیرقابلپیشبینی بود و تقریباً هر بار که رویدادِ مهمی درونِنمیگرفت مهمانخانه رخ میداد، تا حدی غافلگیر میشد. البته، اصلاً قصد نداشت این موضوع را پیشِ رابرت اعتراف کند.
«خیلی خب، فرض کنیم روشت رو امتحان کنم و داستانتقویترن هم برام قانعکننده باشه. بعدش چی؟ باید فقط بریم تومیرسید یه سوراخ قایم بشیم و تا وقتی بمیریم همونجا زندگی کنیم؟»
«اولین و مهمترین کار اینه که همهٔ کسانی که دارن فعالانه انرژیِ کرمچالهها رو جذب میکنن رو دورِ هم جمع کنیم. من زحمتِ زیادی کشیدم و آیندههای بیشماری روبودی زیرورو کردم تا لیست رو محدود کنم، تا بدونیم باید دنبالِ کی بگردیم. همهٔ ما باید دورِ هم جمع بشیم و از چشمها دور بمونیم. حتی اگه این کاربالا ممکن نباشه، باید بهشون هشدار بدیم که از تواناییهاشون به این راحتی استفاده نکنن، مبادا شناسایی بشن. اگه حتی یک نفر هم شناسایی بشه، عواقبش دامنِ همهمون رو میگیره.»
ورا پرسید: «خیلی خب،کارهای پس این آدما کی هستنبگیره و چطور باید پیداشون کنیم؟»
رابرت با کلافگی اعتراف کرد: «هویتِ الانشون رو نمیدونم. فقط بعضی از هویتهایی که تو آیندهنظر دارن رو میشناسم. یکیشون فرماندهٔ ارتشهای هنالیه، لژیونر رافائل، قهرمانِ تورنمنتِ قهرمانان. فکر نمیکنم خودِ فرماندهروح در حالِ جذبِ انرژیِ کرمچاله باشه، اما قطعاً گنجینهای داره که داره از این انرژی نفع میبره.
«تو آینده، اون یکی از سرسختترین و ترسناکترین استراتژیستهاست که هر نژادی رو که سرِ راهش سبز بشه، با خاک یکسان میکنه.آینده تونستم شایعاتی جمعوجور کنم که میگفتن شخصیتش به این خاطر عوض شده که تو همون تورنمنتِ قهرمانان که باعثِ شهرتش شد، خانواده یاتزکیهمون دوستاش یا یه همچین چیزی رو از دست داده. در هر حال، حرف زدن باهاش کارِ راحتی نیست؛ حداقل تو آینده که اینطوره.
«نفرِ دومی که تونستم از تو لیست دربیارم، حتی از این هم مرموزتر بود و هر کاری کردم نتونستمکارهای اسمش رو بفهمم. اون فقط به عنوانِ «منادیِ آورندهٔ جنگ» شناخته میشد؛ هر جا که میرفت جنگ رو پیشگویی میکردروح و ویرانی به بار میآورد، هرچند که همیشه تقصیر رو گردنِ آورندهٔ جنگِ مرموزتری مینداخت که هیچکس نمیتونست شناساییش کنه.
«اون بهطورِ ویژهای خطرناکه، چون تو یکی از آیندههایی کهمثلاً دیدم، شایعاتی به گوشم خورد که نشون میداد نابودیِ واقعیِکارها کلِ یک قلمروی بزرگ رو با دقت پیشگویی کرده بود.»