چپتر 1198: کمی سخت
0مون در حالی که به صفحهٔ نمایش نگاه میکرد و بوریتو میخورد، پرسید: «معمولاً هم همینطوریه؟ واقعاً اینقدرخفا قویه؟» درست مثل زمانی که آن دو لکس را در جزیرهٔ عاشقان تماشا کرده بودند، حالا هم داشتند شرکتروبهرویش کردنش در تورنمنت را میدیدند، هرچند مون باید اعتراف میکرد که این بار حسوحالِ کاملاً متفاوتی به آدم میداد.
با آن طرزِ ایستادنش در اوجِ آسمان که مثلِ یک فرمانروا به دنیایی در حالِحیرت سوختن خیره شده بود، لکس تقریباً بههیچوجه قابلشناسایی نبود. مون بهسختی میتوانست باور کند که ایننیست همان لکسی است که میشناخت. هر چه باشد، در دورانِ کودکیشان، لکس چندان اهلِ مبارزه نبود.
زی با لحنِ دانایی که فقط یک کارمند میتوانست در قبالِ رئیسش داشته باشد، گفت: «نذار گولت بزنه. احتمالاً خیلی از این قویتره. فقط دوست داره موقعِ انجامِ هر کاری خفن به نظر برسه.تمام یه لحظه فکر میکنی به آخرِ خط رسیده و داره جون میکند تا فقط دوام بیاره، اما اگه یه دشمنِ قویتر پیداش بشه، بازم شکستش میده و یهجوری نشون میده که انگار همونقدر سخته، انگارمایهٔ که این بار دیگه واقعاً به آخرِ خط رسیده. من که تا حالا ندیدم تو هیچ مبارزهای ببازه. کاملاً مطمئنم که در خفا تو عالمِ تزکیهٔ خیلی بالاتریه و فقط داره تظاهر میکنه که ضعیفه.»
مون با حیرت به برادرشهمان چشم دوخت و درکش ازدورانِ او یک بارِ دیگر تغییر کرد.
لکس با خونسردیِ تمام به چهرههایی که روبهرویش نشسته بودند، گفت: «اصلاً نیازی نیست نگران باشید. دلیلِ اینکهخفا این جلسه رو داخلِ مهمانخانه برگزار کردیم، دقیقاً بهخاطرِ امنیت و حفاظتیه که اینجا فراهم میکنه. هیچکس نمیتونهچهرههایی جلسهٔ ما رو غیبگویی کنه. هیچکس از توافقِ ما باخبر نمیشه، مگه وقتی که دیگه خیلی دیر شده.»
«بسیارخب. شنیدنش مایهٔ دلگرمیه. فقطمبارزهای برای اینکه بدونم، تو اون لحظهٔبالاتریه حساس، مهمانخانهدار هم واردِ عمل میشه؟»
با شنیدنِ این سؤال هیچ تغییری در چهرهٔ لکس ایجادسخته نشد و هیچ تزلزلی هم از خود نشان نداد. اینبالاتریه سؤالی بود که تا الان بارها به آن جواب داده بود.
«اگه قرار بود مهمانخانهدار واردِ عمل بشه، دیگه نیازیباشد به اینهمه کمکِ خارجی نبود. مهمانخانهدار از من خواستهکارمند برای حلِ مشکلاتِ شخصیام، بهجای اون به خودم تکیه کنم.»
یکی از آنبشه چهرهها پیش از ترکِیهجوری مهمانخانه جواب داد: «بسیارخب.»
لکس آه کشید. خودش میدانست کارهای زیادی هست که مهمانخانه انجام میدهد و اوضعیفه آنها را بدیهی میداند، اما قابلیتِ نشستنِ رودررو با کسی که سطحِ تزکیهاش بسیارنشسته بالاتر بود، آن هم بدونِ احساسِ هیچگونه سرکوبی، واقعاً قواعد را در هم میشکست.
نگاهی به ساعت انداخت و سپس به هتلی که از آنجا در تورنمنت شرکت میکرد،ببازه تلهپورت کرد. با این حال، وقتی این بار بیرون رفت، هتل بسیار خلوتتر از دفعهٔدیگر قبل بود. دلیلش این بود که بیشترِ مردم هنوز داشتند آزمونهای قبلیشان را تمام میکردند.
لکس از مسئولِباور پذیرش پرسید: «اینلکسی آخریشه، مگه نه؟»
نگاهی به ساعت انداخت و سپس به هتلی که از آنجا در تورنمنت شرکت میکرد،مبارزهای تلهپورت کرد. با این حال، وقتی این بار بیرون رفت، هتل بسیار خلوتتر از دفعهٔبارِ قبل بود. دلیلش این بود که بیشترِ مردم هنوز داشتند آزمونهای قبلیشان را تمام میکردند.
لکس از مسئولِندیدم پذیرش پرسید: «اینببازه آخریشه، مگه نه؟»
مسئولِ پذیرش جواب داد: «بله، همینطوره. به دو بخش تقسیم میشه. به مرزِ یه هزارتوی پهناور فرستاده میشید. باید از هزارتو راهتون رو به سمتِبرادرش مرکز پیدا کنید، این بخشِ اولِ آزمونه. بخشِ دوم وقتی شروع میشه که به مرکزِ هزارتو برسید؛ اونجا یه برجِ بلند پیدا میکنید. برای تکمیلِ آزمونبهخاطرِ فقط کافیه واردِ برج بشید و از طبقهٔ اولش عبور کنید، هرچند رتبهتون تو تورنمنتِ مقدماتی بر اساسِ اینه که به چه سطحی از برج میرسید.»
لکس چشمهایش را باریک کرد. باز هم یک برج، با سطحهایی که باید از آنها میگذشت. برجِ مشیّت قدرتمند و مرموزداشته بود و نیازی نداشت که سطحهایش را پاکسازی کند، اما هر بار که واردش میشد باید مأموریتی را تکمیل میکرد. با اینمیکند حال، درونِ مهمانخانه، داخلِ یک قلمروی کوچک، برجی بود که امپراتوریِ یوتون بهعنوانِ میدانِ تمرینی برای نژادِ انسان از آن محافظت میکرد.
خودش تنها یک بار به آن سر زده بود، اما مزایاییسخته که ارائه میداد واقعی بود. مهمتر از آن، ظاهراً خودِ امپراتورتظاهر یوتون هم زمانی دستاوردِ بزرگی از چنین برجی به دست آورده بود.
تکرارِ این الگو بیش از آن بود که تصادفی باشد، با این حال لکس هیچ ایدهایبرادرش نداشت که حقیقتِ ماجرا چیست. چهبسا در نهایت واقعاً فقط یک تصادفِ محض از آب درمیآمد، بهخصوصباشید که برج شکلِ چندان انتزاعی و عجیبی نبود و دقیقاً با نیازِ داشتنِ سطحهای متعدد همخوانی داشت.
چیزی نگفت و فقط از دری گذشت که او را به یک جنگل میبرد. به اطراف نگاه کرد و چیزی شبیهِ هزارتو ندید، بنابراین لحظهای باچشم خود فکر کرد که شاید این نوعِ متفاوتی از هزارتو باشد که از قوانین یا فنونِ مرموزی استفاده میکند. اما تقریباً بیدرنگ متوجهِ ناهنجاری شد. درامنیت آسمان اوج گرفت و دید که در هزاران مایل دورتر در دو طرفش، دیوارهایی قرار دارند که انگار فراتر از توانِ دید یا درکِ او قد کشیدهاند.
افزون بر این، هیچ فضاییهمان در بالای سرش نبود. انگار آسمانکودکیشان دوشادوشِ دیوارها تا ابد امتداد داشت.
لکس حسِّ روحیاش را تا حدِّ مطلقِ آن گسترش داد، اماسخته حتی نتوانست دیوارها را لمس کند. علاوه بر این، وقتی بهتظاهر دو طرفِ این راهرو نگاه کرد، نتوانست ببیند به کجا ختم میشوند.
اندازهٔ این هزارتو... لکس سعی کرد به آن فکر نکند. تلاش کرد از قوانینِ فضاییاش استفاده کند ودوخت با فهمیدنِ اینکه هنوز کار میکنند، نفسِ راحتی کشید. دستکم میتوانست مسافتهای طولانی را بهراحتی طی کند. تنهاجلسه مشکل این بود که فضای اینجا بهطرزِ عجیبی متفاوت به نظر میرسید، انگار دیگر داخلِ قلمروی آغاز نبود.
افزون بر این، مرزهایشکستش کاملاً مشخصی برای چیزهایی کههمونقدر میتوانست حس کند وجود داشت.
شروع به تلهپورت به سمتِ دیوار کرد، که کارِ چندان سختی نبود. مشکل زمانی پیش آمد که به دیوار نزدیک شد. نهتنها نمیتوانست به آنسویبزنه دیوار تلهپورت کند، چرا که دیوار تواناییِ او در حس کردن یا کنترلِ فضا را مسدود میکرد، بلکه در نزدیکیاش تقریباً بههیچوجه نمیتوانست از قدرتهایشپیداش استفاده کند. هرچه به دیوار نزدیکتر میشد، بیشتر از انرژی محروم میشد تا جایی که تنها چیزی که برایش باقی میماند، قدرتِ فیزیکیِ تنش بود.
لکس آهی کشید. قراربازم بود سریع گذشتن ازنشون این یکی کمی سخت باشد.