چپتر 1044: لمسِ دائو
0لکس با استفاده از حسِّ روحیاش، تمامِ آواری را که پری را زیرِاحترام خود له کرده بود با دقت کنار زد. بدنی نحیف، پژمرده و خالی ازعبور حیات نمایان شد. با دیدنِ وضعیتِ اسفبارِ آن بدنِ کوچک، بیاختیار احساسِ ترحم کرد.
با اینکه میدانست بیفایده است، یک قطره از خونش را بیرون کشید، نیمی از آن را به حالتِ روحدرآمده درآورد و روی بدن چکاند. قطرهٔ خون بهسرعت جذب شد و بدن با سرعتی چشمگیر رو به بهبودی رفت.آنقدر استخوانهای خردشده بهسرعت ترمیم شدند، پوست صاف شد، بالهای شکسته التیام یافتند و تمامِ کبودیهای روی بدنش محو شد.
در عرضِ چند ثانیه، بدنِ پری به بهترین حالتِ خود بازگشت، اما همچنان بیجان بود. آن نیمه ازبازگشت خونش که به حالتِ روح درآمده بود، درونِ بدن پنهان ماند و هیچچیز آن را جذب نکرد. هیچتماموکمال روحی برای شفا دادن باقی نمانده بود. پری تماموکمال مرده بود، حتی با اینکه بدنش ترمیم شده بود.
آه کشید. واقعاً غمانگیز بود. آنقدر به آزادی نزدیکبالهای شده بود و در واقع آن را برای همنوعانشثانیه به ارمغان آورده بود، اما خودش نتوانست آن را ببیند.
لکس با دقت بدن را بلند کرد و کناری گذاشت. وقتی کارشادای در اینجا تمام میشد، بدن را به دیگر پریها برمیگرداند تا دفنشاین کنند، یا هرطور که خودشان صلاح میدانستند به آن ادای احترام کنند.
سپس مشغولِ برداشتنِ تمامِ آوار از روی زمین شد. میتوانست حس کند که پیشتر، محافظی قدرتمند این تالار را احاطه کرده بود؛ آنقدر که حتی خودش همبرای برای عبور از آن به دردسر میافتاد. اما هر اتفاقی که در این تالار افتاده بود، نهتنها خودِ تالار، بلکه آن محافظها را هم از بین بردهتمام بود. این موضوع کار را برای لکس راحت کرد، چرا که میدید تالار دقیقاً روی رزین ساخته شده است. همهچیز راحتتر از آن بود که تصادفی باشد.
لکس حتی مجبور نشد زیاد زمین را بکَند. با برداشتنِ تنهاکبودیهای یک لایه از آوار، گودالی کاسهمانند پیدا کرد. درونِ آن، تکهٔ کوچکیدرآمده از رزینِ کهرباییرنگ افتاده بود که بهراحتی در کفِ دستش جا میگرفت.
هیچ هالهای از خود ساطع نمیکرد و تنها رایحهایبالهای بسیار ضعیف در هوا میپراکند. اما همان بوی ملایمثانیه کافی بود تا لکس را سرِ جایش میخکوب کند.
با هجومِ حسِّ آمیختهای از ترسِ مطلق و طمعِخودشان عظیم به ذهنش، دستوپایش یخ زد. چیرگی درونِ بدنش لرزید،میتوانست گویی تحتِ تأثیرِ ریشههایش از قدرتِ اژدها قرار گرفته بود.
ذهنِ لکس که پس ازالتیام پیشرفتِ اخیرش بهشدت رشد کرده بود،چند تحتِ فشارِ حضورِ رزین مبهوت ماند.
از همه مهمتر، غرایزِ لکس داشتند بهبالهای روشنترین شکلِ ممکن به او هشدار میدادند.عرضِ انگار داشتند مستقیماً با او حرف میزدند.
رزینِ پیشِ رویش این توان را داشت که او را در دردسر و خطری بیحساب بیندازد؛ خطری که تا پیش از این هرگز تجربهاش نکرده بود. البتهپنهان این تنها به حدّی محدود میشد که غرایزش قادر به واکنش بودند. برای مثال، وقتی لکس با آن مردِ مرموز روبهرو شد که معلوم نبود چطور واردِبلند اتاقش شده است، غرایزش اصلاً نتوانستند او را تشخیص دهند، چرا که آن شخص بیش از حد قدرتمند بود و از دامنهٔ محاسباتِ غرایزِ لکس فراتر میرفت.
شاید حتی الان هم غرایزش نمیتوانستند وسعتِ واقعیِ خطرِ این رزین را درک کنند.سپس اما در کنارِ هشدارِ خطر، طمعی سیریناپذیر هم در کار بود. تنش آن رادردسر میخواست! روحش به آن نیاز داشت! این رزین همهچیز را برای همیشه عوض میکرد!
چند دقیقهای همانطور خشکش زدالتیام تا توانست فقط از شوکِعرضِ اولیهٔ بوییدنِ رزین بیرون بیاید.
بهمحضِ اینکه ذرهای کنترل به او برگشت، لکس بیدرنگ حسِّ بویاییاش رابدنش مُهر کرد تا تنش بهآرامی به حالتِ عادی برگردد. رزین تقریباً هیچ هالهٔپنهان دیگری از خود ساطع نمیکرد و به همین دلیل، واکنشِ تنش متوقف شد.
با فکر کردن به قدمِ بعدی، قلبش بهتندی میزد و عرق روییافتند پیشانیاش مینشست. واکنشِ شدیدِ تنش وسوسهاش میکرد، اما ذهنش میگفت مهمتر این استدرآمده که اول ببیند آیا این رزین میتواند سیستم را ترمیم کند یا نه.
تکههای دیگری از رزین در این قلمرو بود که میتوانست به دست بیاورد، پس اینطور نبودبرداشتنِ که با گذشتن از آن در این لحظه، چیزی را برای همیشه از دست بدهد. امانهتنها حتی فکر کردن به این موضوع هم فشارِ شدیدی به او میآورد و ارادهای عظیم میطلبید.
انگار دادنِ رزین به سیستم قرار نبود کارِ چندانمحو آسانی باشد. لکس حواسِ دیگرش از جمله لامسه رانیمه بهآرامی مُهر کرد تا برای تماس با رزین آماده شود.
اگر سیستم میتوانست آن را جذب کند،بالهای باید هرچه زودتر تأییدش میکرد و نمیگذاشتعرضِ رزین مدتِ زیادی با او در تماس بماند.
پرسید: «مری، راهی هست کهترمیم اگه سیستم تونست این رزین روالتیام جذب کنه، تأییدش رو خودکار کنم؟»
«نه، متأسفانه نمیتونی. این یکی ازدفنش پروتکلهای محافظت از میزبانهاست. وقتی اعلانادای میاد، باید خودت دستی تأییدش کنی.»
لکس آبِ دهانش را قورت داد؛ بهطرزِ عجیبی مضطرب بود. حتیچند با وجودِ اینکه تقریباً همهچیز را مُهر کرده بود، غرایزش دست ازهیچچیز هشدار دادن برنمیداشتند. پیامدهای لمسِ رزین اصلاً ساده نبود. اما چارهای نداشت.
لکس به خودش جرئت داد و دستش را جلو برد تاکبودیهای بهمحضِ ظاهر شدنِ اعلانِ سیستم، آن را تأیید کند. انگشتش بهنیمه رزین خورد و صدای آشنایی شنید. اما این موضوع دیگر اهمیتی نداشت.
پل به او گفته بود که رزینِ آشوبِ کهربایی مادهای در سطحِ دائوکبودیهای است. این یعنی تماسِ تنش با این رزین، بهنوعی مثلِ این بود کهدرونِ با تنِ برهنه به یک سرورِ دائو دست بزند. محال بود آسیبی نبیند.
در عینِ حال، قرار بود این رزین بینهایت ملایم باشد و هرادای موجودِ زندهای بتواند آن را جذب کند. این یعنی لکس آسیبی نمیدید. اماتالار به این معنی هم نبود که اصلاً هیچ عارضهٔ جانبیای در کار نباشد.
نوری طلایی از درونِ لکس تابید؛ نوری که پیوندش با او، از هر چیزِ دیگریاما که تا به حال نشان داده بود، حتی از چیرگی هم عمیقتر بود. تمامِ نقشهایباقی روی تن و روحِ لکس پاک شد و کالبدِ طنینِ ملکوتیاش بهطورِ کامل از مُهر درآمد.