چپتر 1023: زندگی با تقلب
0دخترک بالای اجسادِ بیسرِ آن دو جانور خشکش زده بود و از عملکردِ خودش در شوک بود. خودِ لکس هم کاملاًداد مجذوبِ این صحنه شده بود. هرچند برای او این سطح از مبارزه مثلِ بچهبازی بود و راهنماییکردنِ دخترک به آن شکل حتیبالاتری به یک لحظه فکر هم نیاز نداشت، اما تماشای موفقیتِ او و عملکردی فراتر از سطحش، نوعی رضایتِ غیرعادی به لکس میداد.
گذشته از این، با تماشای شخصِ دیگری که حرکاتش را اجرا میکرد، تقریباً حس میکرد درکِ جدیدی از شمشیرزنی بهجواب دست آورده است. سطحِ راهنمایی هنوز بیش از حد سطحی بود و هیچ پیشرفتِ واقعیای در کار نبود، اما لکسمیدهد با خود فکر کرد که آیا آموزشِ شمشیرزنی به دیگران میتواند بهنوعی به پیشرفتِ نیتِ شمشیرِ خودش کمک کند یا نه.
پس از چند لحظه، دخترک از بهت بیرون آمد و بیدرنگ دستبهکار شد. او آواتاریمیتواند از یک نوارِ آهنی را دورِ پیشانیاش احضار کرد، هرچند به نظر میرسید این آواتار بیشترپیشانیاش با زنگزدگی پوشیده شده است، و سپس سرِ در حالِ لرزشِ جانورِ روی زمین را گرفت.
دخترک کاری کرد و به نظر رسید یک ذره زنگزدگی ازآواتارِ آواتارش افتاد و نقطهٔ کوچکی از آهن نمایان شد. او همینبرد روند را با سرِ مار و همچنین سرِ پسرِ مرده تکرار کرد.
مار کمکِ چندانی به آواتارِ او نکرد، اما هر کاری که کرده بود، روی پسرآواتارِ بهتر جواب داد، چرا که یک تکهٔ کامل از زنگزدگی را از بین برد. شاید اینواقعاً کار در میانِ نژادِ خودشان بهتر جواب میداد، یا شاید هم آن پسر واقعاً قویتر بود.
لکس هدف از این آواتار را نمیفهمید، اما میتوانست تشخیص دهد که دخترک داردچندانی بهنوعی آن را ارتقا میدهد. آواتارِ خودش، کاملاً مشخص بود که سطحِ بسیار بالاتری نسبتنژادِ به مالِ او دارد، اما با این حال هیچ فایدهٔ آشکاری از آن حس نمیکرد.
دخترک بدنِ پسر را گشت و پس ازکار برداشتنِ تمامِ چیزهای باارزشش، در جنگل به راهبهنوعی افتاد. خسته بود، اما مشخصاً وقتی برای استراحت نداشت.
لکس کنجکاو شده بود. با خودش کلنجار رفت که قدمِ بعدیاش چه باشد. میتوانست دخترک را نادیده بگیرد وتکهٔ مخفیانه جستوجو در محدودهٔ اقتدار را برای یافتنِ رزین آغاز کند. اما با خود حساب کرد که دستکم چندبسیار روز تا دوباره فعال شدنِ سیستمش وقت دارد، که برای گشتنِ کلِ محدودهٔ اقتدار بیش از حدِ نیاز بود.
در این صورت، بد نبود اطلاعاتِ بیشتری دربارهٔ این مکان به دستتکرار بیاورد. میتوانست خودش بهتنهایی این کار را بکند. گذشته از این، فقطکامل کافی بود نوعی سکونتگاه پیدا کند و حسِّ روحیاش را روی آن بگسترد.
میتوانست هرچه را لازم داشت از بیشمارروند گفتوگویی که در جریان بود، یا اطلاعاتِچندانی ثبتشده در کتابها و اسناد یاد بگیرد.
در سطحِ فعلیاش، میتوانست بدونِ از دست دادنِکار تمرکز به چندین گفتوگو توجه کند و تعدادیبهنوعی سند را بخواند، بنابراین کارِ بهنسبت سادهای بود.
اما... لکس نمیخواست فرصتِ رفتار کردن مثلِ یک استادِ مرموز و کمکِ مخفیانه به دخترک راجواب از دست بدهد؛ البته با این فرض که او یکجور قاتلِ زنجیرهایِ روانی نباشد. بههرحال، اخیراًتشخیص بیش از حد تحتِ فشار بود. کمی رها کردن و لذت بردن لزوماً چیزِ بدی نبود.
با این تصمیم، لکس لبخند زد و به تماشای دخترک ادامهمرده داد. او هرگز از حرکت نایستاد، هرچند تعدادی میوه از جنگلچرا چید و در حالِ حرکت خورد. مشخصاً با این منطقه آشنایی داشت.
طولی نکشید که به جایی رسید که شبیهِ مخفیگاهش بود؛ یعنی درختی که چند تختهچوبِآواتارِ بدقواره بریدهشده را روی آن گذاشته بود تا فضای صافِ کوچکی برای خوابیدنِ خود درست کند.واقعاً تعدادی کیسه از شاخههای مختلفِ درخت آویزان بود که همگی را پیش از رفتن جمع کرد.
مخفیگاه بیش از حد دربوداغان بود که برای مدتِ طولانی استفاده شدهآیا باشد. اگر لکس میخواست حدس بزند، میگفت دخترک در طولِ اقامتش در اینبیدرنگ منطقه، از آنجا بهعنوانِ پایگاهی برای شکار یا چیزی شبیهِ این استفاده میکرد.
در چند ساعتِ بعدی، لکس دخترکپسرِ را دنبال کرد و در همان حالکرده اطلاعاتِ مربوط به منطقه را جذب میکرد.
او تمامِ گیاهان و جانورانِ محلی و همچنین زمینِ منطقهپسرِ را کاملاً به خاطر سپرده بود و دربارهٔ نوعِ اقلیمجواب و آبوهوایی که این مکان احتمالاً تجربه میکرد، حدسیاتی زده بود.
همچنین تعدادی از جانورانِ دیگر را دیدروند که با یکدیگر میجنگیدند و همگی پس ازآواتارِ مبارزه، آواتارِ سربندِ مخصوصِ خود را ارتقا میدادند.
باید اعتراف میکرد که هدف ازپیشرفتِ این آواتارها هرچه بود، مشخصاً کشتار راآموزشِ ترویج میکردند، که نمیتوانست نشانهٔ خوبی باشد.
سرانجام، لکس یک شهرِ واقعی را در حاشیهٔ جنگل دید، دقیقاً در همانکرده مسیری که دخترک در آن حرکت میکرد. در این صورت، وقتِ آشنایی رسیدهخودشان بود. گذشته از این، مرموز بودن چه فایدهای داشت وقتی حتی کسی متوجهش نمیشد؟
دختر با سرعت از میانِ جنگل پیش میرفت، اما لحظهای گاردش را پایین نیاورد. بزرگشدن در این منطقه یعنیبهتر با تمامِ خطراتِ جنگل آشنا بود، اما این دلیلی نمیشد که هوشیاریاش را کم کند. حتی حالا هم جنگلدارد هرازگاهی راههای جدیدی برای غافلگیرکردنش پیدا میکرد. بهخصوص الان که فصلها داشتند عوض میشدند، خطراتِ تازهای هم سر برمیآوردند.
نوچههای احمقِ آن اشرافزادهٔ احمق که دیگر جای خود داشتند. واقعاًمرده فکر میکرد میتواند هر کاری دلش میخواهد بکند؟ اینطور هم نبودچرا که خودش هیچ حامی و پشتیبانی نداشته باشد! او پشیمان میشد...
جلوتر، در محوطهٔ بازِ کوچکی سایهٔ کسی راکار دید و ناگهان شمشیرش را بالا آورد. نکندبهنوعی احمقِ دیگری بود که برای آن بچهننه کار میکرد؟
جلوتر رفت تا بهتر ببیند و مردِ ضعیفالجثهای راکمکِ دید که بیخیال به درختی تکیه داده بود وچرا ساقهٔ علفِ بلندی در دهان داشت. این دیگه کیه؟
بهجز نوزادان، هرگز کسی را با چنین هیکلِ نحیفیهمچنین ندیده بود. تقریباً هیچ عضلهای در بدنش نبود! نکندپسر سوءتغذیه داشت؟ یا مدتها در جنگل گم شده بود؟
اما لباسهایش، با وجودِ عجیببودنشان، کاملاً نوروند و تمیز به نظر میرسیدند. دست و صورتشآواتارِ هم تمیز بود و موهایش اصلاً ژولیده نبود.
در سالنِ پذیرایی بود یا در جنگل؟ چه نیازی بود اینقدر به خودش برسد؟دیگران و آخه چرا داشت یک برگِ سمی را میجوید؟ خب، اگر دقیق بخواهیم بگوییمنوارِ سمی نبود، اما همه میدانستند که آن نوع علف باعثِ التهابِ شدیدِ پوستی میشود.
با این حال...روند با این حال انگارمرده کاملاً حالش خوب بود.
وقتی دختر نزدیکتر شد، صدای زمزمهاش را شنید و هاجوواج ماند.مرده داشت با خودش آواز میخواند؟ مگر این کار دعوت از جانورانِچرا وحشی برای حمله نبود؟ آن هم وقتی چشمهایش را بسته بود!
ناگهان دختر لرزید.کوچکی نکند با نوعیهمین روح روبهرو شده بود؟
مردِ عجیب و بیعضله سرانجام چشمهایش را باز کرد،نبود به او نگاهی انداخت و گفت: «بانوی جوان، ظاهراًشمشیرِ من گم شدهام. احیاناً راهِ نزدیکترین شهر رو بلدید؟»
دختر به کفشهایش نگاه کرد. اصلاً برای راهرفتن راحت به نظرآواتارِ نمیرسیدند، بهخصوص اینقدر دور از شهر. اصلاً نمیدانست چطور باید اینبرد برخورد را ارزیابی کند. جنگل همیشه راههای جدیدی برای غافلگیرکردنش پیدا میکرد.
دختر با احتیاط پرسید: «اصلاً چطوریهمین اینقدر از شهر دور شدی؟ هیچتکرار راهنمایی نداری؟ بهت نمیاد شکارچی باشی.»
«نه، راستش نه. برایآهن کاری داشتم میرفتم تورینوود،مار اما کاملاً گم شدم.»
تورینوود نامِ شهری بود که ردیابی کرده بود. پس از فهمیدنِ نامش،آیا حسِّ روحیاش را از شهر بیرون کشید. اگر همهچیز را از طریقِ حسِّبیدرنگ روحیاش میفهمید، بازی دیگر لطفی نداشت. میخواست همهچیز را بهطورِ طبیعی یاد بگیرد.
وقتی کارش با مرموزبازی تمام میشدپسرِ و میخواست به سرِ کار برگردد، آنوقتکرده میتوانست راحت حسِّ روحیاش را گسترش دهد.
دختر با احتیاط گفت: «تورینوود فقط چند ساعتمار با اینجا فاصله داره.» مرد شبیهِ مسافرها نبود. آذوقهاشکرده کجا بود؟ «میتونم ببرمت اونجا، اما مجانی کار نمیکنم.»
لکس سرش را خاراند. داشت با کسی کهمار در جنگل گم شده بود چانه میزد؟ امتیازِنکرد منفی. حالا یک فنِ مخفی کمتر گیرش میآمد.
«باشه، میتونم پول بدم. چقدر؟»
دختر درحالیکه عذابوجدان را درهمچنین صدایش پنهان میکرد، گفت: «خیلیچندانی نمیگیرم. پنج سکهٔ مسی چطوره؟»
لکس بلند شد وآهن گفت: «باشه، مشکلی نیست.مار بذار کیفم رو بردارم.»
حسِّ روحیاش را در سراسرِ جنگل گسترش داد و اجسادِ بیشماری را پیداکمکِ کرد که بهاحتمالِ زیاد متعلق به شکارچیان بود و زیرِ زمین دفن شدهبرد بودند. بسیاری از آنها هنوز وسایلشان از جمله کیسههای سکهشان را به همراه داشتند.
درحالیکه در نیمثانیه معادلِ دهها سکهٔ طلاواقعیای از پولِ رایجِ محلی را جمع میکرد، زیرِمیتواند لب گفت: «قویبودن یعنی زندگی با کدِ تقلب.»
به طرفی از درخت رفت که در دیدِ دختر نبود و یکنکرد کیفِ مسافرتی بیرون کشید. او پیش از این کیسههای سکهٔ بیشمار را بهنژادِ النگوی فضاییاش و سپس برای راحتی به داخلِ این کیف منتقل کرده بود.
دستش را داخلکوچکی برد، پنج سکه درآوردروند و به دختر داد.
راحتیِ لکس در پولدادن و رفتارِهمین دوستانهاش دختر را حتی مشکوکتر کرد،تکرار اما چون پول داده بود، راهنماییاش میکرد.
«دنبالم بیا، تا برسیم به شهر توقف نمیکنیم. میتونی بجنگی؟ هنوزکرد جانورانِ وحشیِ زیادی تو این جنگل هستن و پولی که گرفتم فقطبیرون برای اینه که تا شهر راهنماییت کنم، نه اینکه ازت محافظت کنم.»
«اوه، از پسش برمیام.»