چپتر 1552: فصل ۱۵۵۲: خجالتم نده
0مردِ نقابدار در حالی که دستشنمیتوانست را بهنرمی روی شانهٔ گرگِ بزرگی گذاشتهخود بود، گفت: «این اولین و تنها هشدارته.»
«حمله به مهمانهای دیگه خلافِ قوانینِ مهمانخانهست. اگه میخوای با کسی بجنگی، میتونی علناً به مبارزهگله دعوتش کنی، یا بری به میدانِ نبرد و تو یکی از مبارزههایی که در جریانه شرکتمیرفت کنی. اما حمله به مهمانهای دیگه، فارغ از اینکه چه مشکلِ شخصیای باهاشون داری، اکیداً ممنوعه!»
مرد چشمغره نرفت و تلاشی هم نکرد تا با حضورش کسی را مرعوب کند، هرچند هالهٔ نقابکذایی بهتنهایی برای این کار کفایت میکرد. او صرفاً مهمانِ خطاکار را از سیاستِ مهمانخانه آگاه کرد و ظاهراًنهفته به کلِ گلهٔ گرگها که با قصدِ قتل در چشمانشان به او خیره شده بودند، کاملاً بیتوجه بود.
گلهای از گرگهای جاودانِ زمینی چیزی نبود که هر کسی بتواند با آنهاسرش دربیفتد و نیرویی هم نبود که بهراحتی رام شود. تکتکِ گرگها منتظر بودند؛دلیلش منتظر تا رهبرِ گلهشان، همان کسی که انسان شانهاش را میفشرد، علامت بدهد.
آنها آنقدر سریع و با چنان درندگیِ عظیمی بر سرشساده میریختند که انسان هرگز نمیفهمید از کجا خورده است. آنهافراتر همچنان منتظر ماندند، اما آن علامتِ کذایی هرگز داده نشد.
دلیلش این بود که هیچکس جز خودِ رهبرِ گله نمیتوانست درندگیِ بیحدوحصرِ این انسانِ بهظاهر ساده رانمیتوانست حس کند! با اینکه رهبرِ گله یک جاودانِ آسمانی بود و انسان تنها هالهٔ یک جاودانِ زمینیِدرونِ ساده را از خود ساطع میکرد، خطری که در تنش نهفته بود از درکِ گرگ فراتر میرفت.
انگار درونِ آن کتوشلوارِ شیک، موجودی ترسناکتر از یک اژدها، قدرتمندتر از یکاست فاجعه و تشنهبهخونتر از وحشیترین حیوانات جا گرفته بود. نامعقولترین بخشِ ماجرا اینانسانِ بود که رهبرِ گله با اطمینان میفهمید قدرتِ انسان تنها به هالهاش محدود نمیشود.
با اینکه او تنها دستش را روی شانهٔ گرگ گذاشته بود، تمامِ تنِ گرگمیریختند زیرِ فشارِ دستِ او خشکش زده بود. اصلاً نمیتوانست هیچ انرژیای را در تنشخودِ به گردش درآورد و حتی خونش تنها در حدِاقلِ ممکن برای حفظِ حیات جریان داشت.
انگار اینها کافی نبود؛ روحِ گرگ نیز سرکوب شده بود، درست مانندِ فضایی که تنشخطری اشغال کرده بود و مرزهای افکارش. گرگ به معنای واقعیِ کلمه نمیتوانست به چیزی جز ترسناکتشنهبهخونتر بودنِ این انسان فکر کند، که بیشتر بهخاطرِ فشارِ سنگینی بود که بر ذاتش وارد میشد.
گرگ بالاخره توانست به زبان بیاورد: «بله قربان.» وعلامتِ جبّارِ نقابدار در حالی که کلِ گله را کاملاًبیحدوحصرِ نادیده میگرفت، سرانجام دستش را پس کشید و ناپدید شد.
رهبرِ گله ناگهان لرزید و محتاطانه به اطراف نگاه کرد، انگار تازه از کابوسی پریدهماندند باشد. گله گیج شده بود، اما رهبر توضیحی نداد. در عوض، تمامِ گله را بهزمینیِ جایگاهِ اختصاصیشان برد تا مسابقهٔ مرگ را تماشا کنند و دیگر با کسی کاری نداشته باشند.
در همین حال، لکس بدونِ اتلافِ وقت پیشِ مهمانِ دردسرسازِ بعدی آنی منتقل شد.میریختند او یکی پس از دیگری مهمانها را از زیرِ پا گذاشتنِ قوانین منصرف میکردخودِ و همیشه حواسش بود که دقیقاً سراغِ دردسرسازهایی برود که خودش شخصاً از پسشان برمیآمد.
او همزمان میلیونها نگهبانِ دیگر را که استخدام شدهبهظاهر بودند مدیریت میکرد و آنها را دقیقاً به سراغِدرکِ دردسرسازهایی میفرستاد که مقابله با آنها در حدِ توانشان بود.
با وجود اضافهشدنِ شمارِ فراوانی از محافظانِ دیگر، تعدادشان برایکذایی گشتزنی در کلِ مهمانخانه کافی نبود و از این روبهظاهر باید دقیقاً به همانجایی که نیاز بود، آنی منتقل میشدند.
خوشبختانه، فشارِ ذهنیِ هماهنگکردنِ اینهمه محافظعظیمی با تمامِ دردسرسازان ثانیهبهثانیه کمتر میشد، چرااست که مهمانخانه مدام محافظانِ بیشتری را میپذیرفت.
از انسانها گرفته تا دیوها، فرشتهها، مارزوها، اژدهایان، کیهانیها و شماریدرندگیِ از نژادهای دیگری که لکس پیشتر هرگز ندیده بود، محافظان مدام ظاهرکذایی میشدند و به نظر میرسید همگی دقیقاً میدانستند باید چه کار کنند.
در این میان، محافظِ خاصی بود که دیدنش باعث شد لکس مکث کند.خود شکلِ بدن یا ظاهرِ مشخصی نداشت. در عوض، نگاهکردن به او مثلِ نگاهکردنموجودی به تکتکِ ترسها و کابوسهایی بود که لکس تا به حال تجربه کرده بود.
محافظ تجسمِ تمامِ ترسهای لکس بود و باعث میشد لکس بهطورِداده غریزی احساسِ انزجار کند. تقریباً وسوسه شده بود خودش به محافظآسمانی حمله کند و او را بکشد، اما جلوی خودش را گرفت.
بهمحضِ اینکه فهمید تحتِ نوعی تأثیرِ خارجیِسرش غیرعادی قرار گرفته است، آن حس ناپدیدهمچنان شد و خلقوخویش به حالتِ عادی برگشت.
لکس بیدرنگ فهمید چه اتفاقی افتاده، چرا که بیش از حد با آن آشنا بود. آن محافظِکجا خاص نفرین شده بود، درست مثلِ پریها که نفرین شده بودند. تفاوت در این بود که نفرینِ رویآسمانی آن محافظ که باعث میشد همهکس و همهچیز از او متنفر باشند، بسیار قویتر از نفرینِ پریها بود.
چشمانِ لکس برقی زد و تقریباً به فکر افتاد آن محافظآسمانی را پس بفرستد. اما با قدرتی که در اوجِ عالمِ جاودانِانگار کیهانی داشت، احتمالاً میتوانست گلیمِ خودش را از آب بیرون بکشد.
ناگهان، محافظِ خاصی با ارتشی از سربازانِهمچنان اسکلتیِ جاودانِ آسمانی تحتِ فرمانش ظاهر شد وخودِ فشار بر تیمِ امنیتیِ مهمانخانه بیدرنگ کاهش یافت.
جالب بود، چون او دومین لیچیعظیمی بود که لکس تا به حالخورده میدید و بهکلی با آنیتا فرق داشت.
آنیتا، لیچِ بارداری که برای مهمانخانه کار میکرد، همچنان کاملاً شبیهِ انسانها بود و آنقدر زیبایی داشت که عملاً شبیهِهمچنان فرشتهها به نظر میرسید. اما این لیچ دقیقاً همانطوری بود که انتظار میرفت. بدنی اسکلتی همراه با اسکلتِ یک گریفین داشتنهفته و آتشی به رنگِ سبزِ تیره درونِ استخوانهایش میسوخت. هالهٔ اطرافش نیز بهشدت شوم بود و هیچ شباهتی به آنیتا نداشت.
برایش سؤال شد که چرا چنین تفاوتِبیحدوحصرِ عظیمی میانِ این دو وجود دارد، اماساطع وقت نداشت روی این موضوع تمرکز کند.
درست وقتی که میخواست یک بارِ دیگر خودش را آنی منتقل کند، محافظِدلیلش جدیدی ظاهر شد؛ این یکی هنالی بود! او بیدرنگ به مهمانخانهدار درخواست داد تاتنش اعلانی پخش کند و لکس پس از شنیدنِ جزئیاتِ حرفهایش، به او اجازه داد.
لحظهای بعد، تصویرِ غولآساییچنان از یک هنالی برمیریختند فرازِ مهمانخانه ظاهر شد.
تصویرِ هنالی با صدایی که خشمی لرزانندهٔ روح در خود داشت، فرمان داد: «تمامِ کسانی که از قلمروی خاستگاهاست آمدهاید، درست رفتار کنید! اگر قوانینِ مهمانخانهٔ نیمهشب را بشکنید، از مهمانخانه طرد میشوید. بعد خودم شخصاً یک ارتشِساطع لعنتی را رهبری میکنم تا کلِ سیارهتان را با خاک یکسان کنم. قلمروی خاستگاه را در صحنهٔ جهانی شرمنده نکنید.»
به نظر میرسید این کار... دستکم برای الان مشکل راساده حل کرده باشد. اما وقتی لکس دید محافظِ هنالی بهمحضِ پایانیافتنِمیرفت تصویر شروع به چه کاری کرده است، حالتِ چهرهاش غیرعادی شد.