چپتر 1062: بیشتر بگو
0وقتی کارش با استاد هاراش تمام شد، لکس بیرون رفت و دید ورا منتظرش است. در ابتدامنتقل قصد داشت یک قطره شیرِ کوهستان را بهعنوان دستمزد به او بدهد، اما تازه الان که اطلاعاتخواند را گرفته بود، فهمید این مقدار اصلاً کافی نیست. این موضوع او را کمی در مخمصه انداخت.
ورا با دیدنِ لکس که در تصمیمگیری برای دستمزدش به تقلاکارهایش افتاده بود، نیشخند زد. این چیزی بود که از قبل پیشبینیدیگر کرده بود و مشتاقانه منتظر بود تا از آن لذت ببرد.
«قبل از اینکه دستمزدت رو بدم، چیزِبهتر خاصی نیاز داری؟ شاید بهتر باشه بهجای پاداشهایگفت تصادفی، همونی رو بدم که به دردت میخوره.»
ورا گفت: «نه،وقتِ چیزی نمیخوام.» وچیز بعد لبخندِ درخشانی زد.
لکس نالهای کرد وچیز بعد قطرهٔ شیرِ کوهستانفکر را به او داد.
«این پیشپرداختِ توئه. یهکم بهمکنتا وقت بده، باید ببینم دیگه ازکارهایش چی میتونم برای دستمزدت استفاده کنم.»
ورا با خوشحالی شیشهای را که قطره درباشه آن بود قاپید و گفت: «نگران نباش. بههرحالنمیخوام جذبِ همین هم چند روزی وقتم رو میگیره.»
این حرف به لکس یادآوری کرد که حتی خودش هم هنوز فرصتظاهرش نکرده بود یک قطره از آن را جذب کند. شاید الان وقتِکیفیتِ خوبی بود. اما اول چند چیز وجود داشت که میخواست دربارهشان فکر کند.
با استفاده از یک توهم ظاهرش را تغییر داد و به رستورانِ موقتی کهکنتا کنتا آن را میگرداند، آنی منتقل شد. میخواست همزمان با فکر کردن به کارهایش،میزی ببیند کیفیتِ غذا چقدر خوب است، پس مقداری غذا سفارش داد و میزی گرفت.
یک بارِ دیگر جدیدترین اعلانهایش را خواند. رزین هنوز قابلِکردن استفاده بود، اما دیگر بهاندازهٔ دفعهٔ اول قدرت را افزایشگرفت نمیداد. اینکه بازدهیاش مدام کمتر میشد هم تا حدی نگرانکننده بود.
این یعنی چهبسا باید دنبالِ اقلامِ دیگری میگشت که سیستم قادر به جذبشاندردت باشد. پیدا کردنشان اصلاً آسان نبود، چون معلوم شد خودِ رزین یک مادهٔیهکم سطح دائو است. در یک قلمروی جدید چقدر از این چیزها پیدا میشد؟
هیچ ایدهای نداشت. اما در حالی که به جایگزینهادربارهشان فکر میکرد، بههرحال باید تکهٔ بعدیِ رزین را همآنی پیدا میکرد. شاید اثرگذاریِ کمترش هم همچنان ارزشش را میداشت.
سپس به برپاییِ قلعه نیمهشب فکر کرد. مشکل اینجا بود که حتی سادهترین و ارزانترین شیءِ بهکاررفته در نقشهٔکردن ساختمانش هم بینهایت کمیاب و گرانبها بود، آنقدر که حتی فروشگاهِ بینهایت هم آنها را نداشت و فقط اودفعهٔ را در فهرستِ تماس گذاشته بود؛ یعنی اگر دستشان به چیزهایی که نیاز داشت میرسید، به او خبر میدادند.
بسیاری از این مواد ممکن بود در قلمروی نیمهشب در دسترس باشند، پس ایدهٔ بدی نبود که همزادِ پریاش برای جستوجویبارِ چنین گنجینههایی راهیِ یک ماجراجویی شود. هر زمان که بالاخره وقتش میرسید تا قلمرو را دوباره باز کند، همزاد میتوانست آنجااقلامِ را ترک کند و به شکارِ گنجینهها ادامه دهد، و همچنین دنبالِ مکانِ پنهانی بگردد تا قلعه نیمهشب را در آن بسازد.
ترجیحاً در مکانی، یا حتیداری قلمرویی که او اصلاً تا بهتصادفی حال در آن پا نگذاشته بود!
هرچند از رفتن به یک ماجراجوییِ تصادفی لذت میبرد، اما ماجراجوییِ هدفمند بسیار بهتررستورانِ به نظر میرسید. علاوه بر این، اگر موفق میشد روابطش را با تالونهای سایهمقداری بهتر کند، چه کسی میگفت که نمیتواند از کمکشان برای یافتنِ گنجینههایش استفاده کند.
هرچند کنجکاو بود بداند آنها با چه کسی میجنگند. در آن حجمِ عظیمِ اطلاعاتی کهمیگرداند از قلمرو به دست آورده بود، اشارهای به آنها نشده بود. اما از طرفی، آنبارِ اطلاعات بیشتر به توصیفِ منطقه پرداخته بود تا موجودات، پس این موضوع کاملاً هم غافلگیرکننده نبود.
ناگهان یک گربهٔ دراما در حالی کهآنی چند بشقاب را جلویش میگذاشت، گفت: «اوهغذا خدای من، الان قراره حسابی کیف کنی!»
«حتماً بهشت تکههایی از وجودش رو کنده و به زمین فرستاده،تصادفی وگرنه هرگز چنین غذای بهشتیای خلق نمیشد! بنگر که این مائدهقطرهٔ بیبدیله! حواست رو مهیای سمفونیِ طعمهایی کن که روحت رو تسخیر میکنه!»
گربهٔ دراما با حالتی بهشدت بیمیل از لکس دور شد، در حالی که چشمانش فقط روی غذایمیگرداند او قفل شده بود. با دشواریِ فراوان رو برگرداند و پس از چند قدمِ دیگر، برگشت تاجدیدترین نگاهی بیندازد، گویی داشت آخرین نگاه را به معشوقی میانداخت که در دسیسههای بیرحمانهٔ تقدیر گم شده بود.
سپس گربه که نتوانست جلویوجود اشکهایش را بگیرد، بهسرعت دورظاهرش شد تا کسی او را نبیند.
البته لکس از قبل میدانست که کنتا این گربهها را در رستورانش استخدام کرده و حسابی هم گل کردهاند. دستمزدشان را بادیگر غذا میداد، بنابراین بهنوعی گروهی برای خودش دستوپا کرده بود که میتوانست طعمهایش را پیوسته با آنها امتحان کند. آنها مشتریها رامیگشت هم جذب میکردند، و این یک نقطهٔ قوتِ بسیار مهم بود، چون گاهی اوقات غذایش... اگر بخواهیم ملایم بگوییم، بهترین غذای ممکن نبود.
لکس به غذایش نگاه کرد و چیزی را دید که فقط میشد آن را نسخهای فانتزی از اسپاگتی و کوفتهقلقلی دانست. بوی فوقالعادهای داشت،پیشپرداختِ هرچند نمیتوانست همان اشتیاقی را برانگیزد که برگرِ گوشتِ خرچنگ ایجاد کرده بود. لکس تا همین امروز هم بر سرِ این تصمیم که بهجایحرف استخدامش او را به حالِ خود رها کرده بود، با خودش درگیریِ ذهنی داشت. بهتر بود به آن فکر نکند. انگار از زندگیاش راضی بود.
لکس لقمهای خورد و با وجودِ اینکه آن انفجارِ طعمهای برگر را حس نکرد، جا خورد وقتی دید غذا واقعاًهمزمان خوشمزه است. نودلها بسیار تازه و غرق در طعم بودند، بماند که بافتِ نرم و لغزندهشان هم حسابی میچسبید. سسدفعهٔ و کوفتهها فقط این طعم را ارتقا میدادند و ضمنِ تکمیلِ آن، همچنان حضورِ قوی و مستقلی در بشقاب داشتند.
انگار پسرک چیزهایی یاد گرفته بود. بیدلیل وارثِ چنان سازمانِ عظیمی نبود. با این حال، غذای خوب سطحی نبودکردن که لکس امیدوار بود کنتا به آن برسد. او باید به عالمِ بالاتری عروج میکرد تا غذایش بتواند هوشدفعهٔ از سرِ مشتریها بپراند. با توجه به موادِ اولیهٔ ارزشمندی که به کار میبرد، چنین چیزی تنها سطحِ قابلقبول بود.
لکس تغییرِ چهرهاش را کنار گذاشت و دستی تکان داد که باعثِببیند غافلگیریِ کنتا شد. اما کنتا جلو نیامد و لکس هم او رااعلانهایش صدا نزده بود. در حالِ حاضر، مشتریهایی داشت که باید به آنها میرسید.
لکس که حسِ نسبتاً خوبی به اوضاع پیدا کرده بود، بعد از غذا آنجا راگفت ترک کرد. به اتاقِ تزکیهاش رفت تا مدتی را به تزکیه بگذراند. «چیرگی» برایش بیشباید از آن مفید بود که نادیدهاش بگیرد، برای همین قصد داشت به تقویتش ادامه دهد.
وقتی کارش تمام شد، چند قطره از خونش را گرفت و کنار گذاشت. میخواست آنها را به ورا بدهد، نههمزمان اینکه کافی باشند. مشکلِ اینکه خودش بهتنهایی ارزشِ کمکِ ورا را تعیین میکرد، این بود که نمیدانست هزینهٔ کافی را پرداختهقدرت است یا نه. این کار چرخهٔ شکی ایجاد میکرد که چهبسا باعث میشد همینطور به پرداختِ هزینه به او ادامه دهد.
همچنین کمی وقت گذاشت تا با بقیهٔ کارمندها، از ولما گرفته تا لوترموقتی و جرارد، دیدار کند. ادارهٔ مهمانخانه حالا که قرار نبود مهمانخانهدار حضور داشته باشد،سفارش مسئولیتِ عظیمی بود و از این رو میخواست مطمئن شود هیچ مشکلی وجود ندارد.
جرارد به لکس گفت: «گروهی بیرونِ دیوارِ مرزی در سمتِ جنوب در حالِ تجمع هستن. جای نگرانی نیست، کاری نکردن که نشون بده ممکنه متخاصمخواند باشن، اما گروه داره بزرگتر میشه. در واقع، شواهد نشون میده دارن آماده میشن تا دقیقاً بیرونِ مهمانخانه یه شهرِ کوچیک بسازن. نمیدونم نیتشون چیه، اماآسان موضوع رو با لوتر در میون گذاشتم. اون نگرانه که مبادا مهمانهای آیندهای رو که از اون سمت میان، هدف قرار بدن. باید حواسمون بهشون باشه.»
لکس پرسید:چیزِ «میخوای برمنیاز یه نگاهی بندازم؟»
«نه، هنوز نه. مگه اینکه کاری کنن که باعثِ تحریکِ مهمانخانه بشه، وگرنه تصمیمرستورانِ گرفتیم فعلاً کاری به کارشون نداشته باشیم. هرچی باشه، توی محدودهٔ مهمانخانه نیستن. آزادنمقداری هر کاری دلشون میخواد بکنن. اگه ارتباطی برقرار کردن، حتماً به نیازهاشون رسیدگی میکنیم.»
لکس گفت: «انگار اوضاع دستته.»وجود و میخواست بیرون برود که متوجهِتغییر نگاهِ مرددی در چهرهٔ جرارد شد.
با نگرانی پرسید: «چیزِ دیگهای هست که توش کمک بخوای؟»کردن جرارد یکی از قابلاعتمادترین کارمندانش بود. هر چیزی که باعثِگرفت مکثِ او میشد، چیزی نبود که لکس بتواند نادیدهاش بگیرد!
«راستش... یه مسئلهٔ کوچیک هست، اماشاید ربطی به مهمانخانه نداره. یه مسئلهٔهمونی شخصیه. نمیدونم باید وقتتون رو بگیرم یا...»
لکس گفت: «این چه حرفیه!» و ناگهان دو لیوان نوشیدنی ظاهر کرد وتغییر یکی را دستِ جرارد داد. «میدونم غیر از کار وقتِ زیادی رو باچقدر هم نمیگذرونیم، اما دیگه الان عملاً خانوادهایم. بگو بینم، چی فکرتو درگیر کرده؟»
«خب، احتمالاً میدونید، اون اوایل، من رانندهٔ ماشینهای گلفتوهم بودم. با اینکه دیگه این کار رو نمیکنم، توی روزهایکردن مرخصیم، دوست دارم با اون چرخهای قدیمی یه دوری بزنم.»
«طبیعیه. سرگرمیِ خوبیه.»
«خب، دیروز، توی پیستِ مسابقهٔ نزدیکِ روستا با کسی آشنا شدم که حسابی راننده بود. خیلی رقابتِ نزدیکی بود،درخشانی بهزور تونستم شکستش بدم. اما بعدش، من رو به یه قرارِ عاشقانه دعوت کرد. معمولاً اینجور پیشنهادها رو محترمانهقاپید رد میکنم. اما نمیدونم چرا، دیروز یه حسِ عجیبی توی سینهم داشتم. دلم نمیخواست دستِ رد به سینهش بزنم.»
انگار که با جادوییخوبی مقدس احضار شده باشد،میخواست ولما ناگهان کنارشان ظاهر شد.
«بیشتر برام بگو.»