چپتر 1274: هیران کوکان
0مرگ و سرنوشت دو شکلِ بسیار رایج از نبردهای پنهان بودند و همهجا جریان داشتند؛ برای همین لکسکاوشِ به این راحتی حسشان میکرد. اما لکس حس میکرد نبردهای دیگری هم در جریان است که قادر به درکشانبینهایت نیست؛ نبردهایی که از طعنهٔ روزگار به سطحِ قدرت و تواناییِ تأثیرگذاریِ خودش نزدیکتر بودند، اما تشخیصشان سختتر بود.
مری مستقیماً در ذهنِ لکس گفت: «لکس، یه خبرهایی دارم. وقتی هویتِ سخمت فاش شد، هر روشی که برای پنهان کردنِ پایگاههایش در سراسرِنگه قلمرو به کار برده بود، از کار افتاد. یکی از منابعِ رولند که یه قاچاقچیِ تمدنه، یه پایگاهِ احتمالیِ خیلی مهم رو شناسایی کرده،کنن اما فعلاً هیچ راهی برای رسیدن بهش نداریم. پایگاه توی مناطقِ کشفنشدهٔ قلمروی خاستگاهه و مهمانخانه به هیچ سیارهای در اون حوالی متصل نیست.»
قاچاقچیانِ تمدن پدیدهای بودند که لکس بهتازگی با آنها آشنا شده بود. آنها در اصل گروههایی بودندرسیدن که کلِ تمدنها یا نژادها را به دلایلِ مختلف از سیارهٔ مبدأشان به سیارهای دیگر و قابلسکونتتربهتازگی قاچاق میکردند. این کار بهخاطرِ پتانسیلِ عظیمِ آسیبی که به همراه داشت، حرفهای بسیار پرسود اما غیرقانونی بود.
لکس میخواست بگوید که مری این اطلاعات را با نیروهای هنالی در میان بگذارد واستفاده از آنها برای کاوشِ پایگاه استفاده کند، اما اتفاقِ جالبی افتاد. غریزهاش به او میگفتنفر این اطلاعات را مخفی نگه دارد و اگر چنین کند، نتیجهٔ جالبی در پی خواهد داشت.
«توکنِ هویتِ من رو بردار و یه نفر رو بفرست به فروشگاهِ بینهایت. از قبل بهشون سپرده بودم کهاستفاده آرایههای انتقالِ آنیِ اضطراری رو دقیقاً واسه همین موقعیتها آماده کنن. مختصات رو بهشون بده و یه تیم بفرستقبل اونجا. چراغخاموش و محتاط عمل کنید. نمیدونیم اونجا قراره با چی روبهرو بشیم. ضمناً، فعلاً قضیه رو مسکوت نگه دار.»
لکس اصلاً خبر نداشت چه بر سرِ سرورانِ دائو میآید یا کارشان چقدر طولمیان میکشد. درگیری در سراب از چند دقیقه به چند ساعت و سپس به بیش ازخواهد چند روز کشیده شد. مری او را در جریانِ اخبارِ جنگ در سراسرِ قلمرو میگذاشت.
هم اخبارِ خوب به گوش میرسید و هم اخبارِ بد. تنها در همان روزِ اول،هیچ بیش از ۹۰ درصد از تمامِ مناطقِ تحتِ اشغالِ سانگویس پلوویا در سراسرِ قلمرو نابود شد.قاچاقچیانِ هیچکس علاقهای به اسیر گرفتن نداشت، برای همین بازماندهای در کار نبود یا تعدادشان انگشتشمار بود.
بیشترِ کسانی که شناسایی شدند به سرابمیخواست فرستاده شدند؛ جایی که جنگ بدونِ هیچ ملاحظهایاستفاده و فارغ از تلفاتِ جانبی در جریان بود.
مشکل اینجا بود که قدرتِ برآوردشدهٔ سانگویس پلوویا در واقعیت بسیار بیشتر از چیزی بودهنالی که کشف شده بود. نهتنها دیمیان ناپدید شده بود، بلکه چند ایزدِ کوچکِ وابسته بهنتیجهٔ آنها و همچنین شمارِ بیشماری از خائنانی که هنالی از قبل میشناخت نیز غیبشان زده بود.
واضحترین پاسخ این بود که آنها به فوگان پناه بردهاند، اما طبقِ گزارشهای هنالی، چنین چیزی بعیداستفاده به نظر میرسید. با اینکه این دو سازمان نقشِ متحدِ یکدیگر را بازی میکردند، اما رابطهشان اصلاً دوستانهبینهایت نبود. پناه بردن به فوگان عملاً به معنای تبدیل شدن به برده یا گوشتِ دمِ توپِ آنها بود.
یک جای کار میلنگید. یا دیمیان و بقیه پیش از شروعِ تمامِ این ماجراها به مأموریتی فرستاده شده بودند، یا بهمحضِتوی تشخیصِ کوچکترین ناهنجاری، همگی مخفی شده بودند. با توجه به اینکه حتی هویتِ سخمت هم فاش شده بود، لکس فکر نمیکردنژادها مخفی شدنِ نیروهای ضعیفتر فایدهای داشته باشد. در این صورت، احتمالاً درگیرِ مأموریتِ بسیار مهمی بودند؛ دستکم لکس اینطور فکر میکرد.
در روزِ چهارمِ نبرد، درست بعد ازمیخواست اینکه لکس سیارهای دیگر را تنها با استفادهاستفاده از توهم پاکسازی کرد، بالاخره تغییری رخ داد.
ولما گفت: «لکس، خبرهای جدیدی از پایگاه دارم. پایگاه نبود، بیشتر شبیهِ یه خانهٔ امنِ اضطراری بود که بهاندازهٔ یه ارتشِ کامل جاغریزهاش داشت. به نظر میرسه همین اواخر ازش استفاده شده و با عجله تخلیهاش کردن. کلی از تجهیزاتشون رو جا گذاشتن، همینطور اسناد و پروندهها.واسه انگار هر کی اونجا بوده توقع داشته زود برگرده، یا شایدم وقت نداشتن به این چیزا اهمیت بدن و فقط پا به فرار گذاشتن...»
لکس پرسید:عظیمِ «چیزِ به دردداشت بخوری هم فهمیدی؟»
«دو چیز. اول اینکه هر کی اونجا بوده، از اول برای پیدا کردنِ چیزی به اسمِ گورستانِ گلاتیکوسبهش اومده بوده، و حس میکنم مأموریتِ خیلی مهمی بوده. دوم اینکه هر کی اونجا بوده با سازمانی بهآشنا اسمِ اتحادیهٔ سالارانِ آسمانی، یا بهاختصار اچاوای، تماس گرفته. فکر کنم اچاوای مسئولِ ناپدید شدنِ ناگهانیِ اون افراد باشه.
«در موردِ بقیهٔ چیزها، پایگاهپرسود هنوز داره بررسی میشه. اگهنیروهای چیزِ بیشتری فهمیدم بهت خبر میدم.»
لکس سر تکان داد، هرچند تقریباًهمراه مطمئن بود که تا همینجا هم بهاطلاعات چیزی که غرایزش نشان میدادند، رسیده است.
بهمحضِ اینکه لکس نامِ گورستانِ گلاتیکوس را شنید، غرایزشمیخواست واکنشِ شدیدی نشان دادند، انگار که بینهایت مهم بود. همزمان،اتفاقِ نگرانیاش برای در میان گذاشتنِ این اطلاعات از بین رفت.
به نظر میرسید مسئله این نبود که نمیتواند این اطلاعات را با هنالی درفعلاً میان بگذارد، بلکه باید اول خودش به آن دست پیدا میکرد. احتمالِ زیادی وجود داشتحوالی که هنالی این خبر را به او بروز ندهد، و همین موضوع کنجکاویاش را برانگیخت.
گورستانِ گلاتیکوس چه ویژگیِحرفهای خاصی داشت که حتیبگوید نامش هم باید مخفی میماند؟
«برو همین الان این خبر رو به هنالی بده.پرسود اگه میخوان پایگاه رو بگردن، بذار بگردن. در عوض،کاوشِ سعی کن هر چی میتونی دربارهٔ گورستان یا اچاوای بفهمی.»
در قلمروی آغاز، همانجایی که لکس ازپرسود آن به سراب فرستاده شده بود، شماری ازبگذارد موجودات از قبل سخمت را محاصره کرده بودند.
خودِ سرورانِ دائو هنوز دست به کار نشده بودند، اما دیگر نیازی هم به اینهیچ کار نبود، چرا که آن جفت چشم کاملاً تحتِ کنترلِ اژدهای طلایی قرار داشت. علاوه برقاچاقچیانِ این، آداماس ظاهر شده بود و زیرِ نظرِ هنالی، داشت قدرتِ ایزدیِ سخمت را تخلیه میکرد.
این کار زخمِ کاریای برای او به حساب نمیآمد. ازنیروهای همان اول هم این فقط بخشی از او بود. امامیگفت حتی کوچکترین کاهش در قدرتِ دشمن هم ارزشِ جشن گرفتن داشت.
ناگهان صدایی غرید: «صبر کنید!» و باعثداشت شد همه خشکشان بزند. صدا آمیخته بهنیروهای خشم و غضبِ یک سرورِ دائو بود!
تمامِ دلیلِ اینهمه احتیاطِ مضاعف این بود که یکمیخواست سرورِ دائو از قدرتِ واقعیاش استفاده نکند، با اینکند حال اکنون کسی داشت دقیقاً همین کار را میکرد!
صدا بارِ دیگر غرید: «سخمت، چه کار کردی؟» واحتمالیِ یک هنالی در میانِ جمعیت ظاهر شد که باعث شدنداریم همه، بهجز اژدهای طلایی و سخمت، به پاهایشان خیره شوند.
روبهروی آنها هیران کوکانحرفهای ایستاده بود، فرماندارِ کلِبگوید هنالی در سراسرِ قلمروی آغاز!
«گورستان روبهخاطرِ برای جهانعظیمِ فاش کردی؟»
خیلیها آنجا نمیدانستند او دربارهٔ چه چیزی حرف میزند، امابگوید خیلیها هم میدانستند. در هر صورت، اینقدرش روشن بود: هیرانجالبی بهشدت خشمگین بود، و این موضوع هرگز نباید دستکم گرفته میشد.