چپتر 745: نامه
0روی پاکت فقط نوشته شده بود «لکس» و بافتِ نرمی داشت. لکس پس از اینکه مطمئن شد هیچچیزِ نامه مشکوک نیست، پاکتِ سفیدِ رنگپریده راالان پاره کرد و درونش کاغذی بافتدار و شیریرنگ دید که با دستخطی بسیار زیبا پر شده بود. باز هم برای لکس عجیب بود که چرافنِ وقتی بهراحتی میشد نامه را چاپ کرد، با دست نوشته شده است، اما در نهایت همهچیز را به حسابِ عادتهای عجیبِ تربیتِ اشرافیِ الکساندر گذاشت.
لکس،
اگر در شرایطِ بهتری برایت مینوشتم، بابتِ کمکت فراوان از تو تشکر میکردم. توتوانستند نهتنها قطعاً جانِ مرا نجات دادی، بلکه جانِ افرادِ بیشمارِ دیگری را هم نجاتمیگذارند دادی، و این شایستهٔ قدردانیِ بیپایان است، بهخصوص که از همان اول هم وظیفهات نبود.
متأسفانه شرایط خوشایند نیست، پس باید تعارفات را همینجا تمام کنم. نمیدانم آیا در لحظاتِ پایانیِ پولبیتوی حضورتوانستند داشتی یا نه، اما اوضاع بهشدت از کنترل خارج شد. خیلی زود برایمان روشن شد که حشرات مشکلی دارند،خوشبختانه چون اواخرِ کار، خونشان مستقیماً شروع به تاباندن و شکافتنِ فضا کرد. هرچه حشراتِ بیشتری میکشتیم، فضا شکنندهتر میشد.
وقتی دستورِ عقبنشینی رسید، دیگر خیلی دیر شده بود. وقتی خودِ آسمانِ شب از هم شکافت، تنها کسانی که کلیدها را بینشان پخشکنند کرده بودم توانستند فرار کنند. چیزی که الان میخواهم برایت فاش کنم محرمانه است، و به من خبر دادهاند که بهزودی قفلی روحیمناسبی رویم میگذارند تا اگر زمانی خواستم آن را فاش کنم، کشته شوم. خوشبختانه هنوز قفل را نگذاشتهاند و راهِ دررویِ مناسبی برایم وجود دارد.
این فنِ روحی روی حافظهام کار میکند، برای همین این نامه را در تالارِ اسرارفرار برایت مینویسم و وقتی تمام شد، خاطرهٔ فاشکردنش را از حافظهام پاک میکنم. اینطوری توخواستم اطلاعاتِ مربوطه را به دست میآوری و من هم از عواقبِ قفل در امان میمانم.
آخرین شکافی که آنقدر بزرگ باز شد که پولبیتوی را ببلعد، خودبهخودکرده باز نشده بود؛ بلکه موجودی غولآسا که نظیرش را حتی تصور همبهزودی نکرده بودم، آن سوی شکاف بود و فضا را از هم میدرید.
سپس بازوهای بیشتری از شکاف بیرون آورد و انگار خودِ سیاره راکسانی چنگ زد، و بعد آن را به درون کشید. البته من آنقدرفاش نماندم که خودم وقوعِ این اتفاق را ببینم، اما میشود تصورش را کرد.
نمیدانم واقعاً چه اتفاقی دارد میافتد، اما آنقدر میدانم که نتیجه بگیرم هرچه که هست، مقابله بابینشان آن حتی از توانِ امپراتوری هم بسیار خارج است. در این جهان، آدم نمیتواند برای امنیتش بهرویم دیگران تکیه کند، یا دستکم نمیتواند کاملاً به دیگران تکیه کند؛ این نتیجهای است که به آن رسیدهام.
هدفِ جدیدم دیگر شکارِ تروریستها نخواهد بود، بهخصوص که انگار امپراتوری همکرده دیگر علاقهای به این کار ندارد و ادعا میکنند که الان کسانِبهزودی دیگری پیگیرِ شکارشان هستند. در عوض، تمرکزِ جدیدم روی افزایشِ قدرتم خواهد بود.
«باید اعترافی بکنم. خانوادهام اصالتاً اهلِ زمین نیستند. ما صدها سال پیش، برای فرار از درگیریِ فراموششدهای به آنجا آمدیم. میراثهای مخفیِ مختلفیدادهاند با خود آوردیم که توانستم یکی از آنها را در سنینِ بسیار پایین بیدار کنم. دلیلِ اصلیِ اینکه خانوادهام با چنین دقتی رشدم راتالارِ پرورش دادند، همین است. به همین دلیل هم بود که حتی پیش از باز شدنِ حسِّ روحیام میتوانستم شش شمشیرِ پرنده را کنترل کنم!»
«این را به تو میگویم تا بدانی همانطور که من مسیرِ خودم را برای رسیدن به قدرت دنبال میکنم،فرار کاملاً اطمینان دارم که تو هم همین کار را میکنی. با این حال، اگر روزی دیدی مسیرت بسته شدههنوز و برای راهنمایی در عوالمِ تزکیهٔ بالاتر به میراث یا فنّی نیاز داشتی، کتابخانهٔ خانوادهام همیشه به رویت باز است.»
«تا زمانی که این نامه را بخوانی، من واردِ برجِ مرموزی شدهام که امپراتوری از آن محافظتبینشان میکند. آن برج هم رازهای فراوانی دارد و میتواند میانبری برای رشدم باشد. اگر وقت داشتی، تورویم هم سعی کن بیشتر آنجا تمرین کنی. کسی چه میداند، شاید روزی دوباره با هم همکار شویم.»
«با احترام،»
«الکساندر موریسون»
لکس نامه را چند بار خواند تا مطمئن شود پیامِ مخفی یا رمزی در آن نیست که ازتوانستند چشمش دور مانده باشد، اما انگار چیزی در کار نبود. با این حال، اطلاعاتِ نامه بسیار مهم بود وخوشبختانه از زاویهای خاص، الکساندر حتی جانش را به خطر انداخته بود تا آن را با لکس در میان بگذارد.
هرچند دانستنِ اینکه هیولای فضاییِ مورمورکنندهای وجود دارد که میتواند فضا را بشکافد و سیارهها را به درون بکشد — سیارههایی که با دستانشچیزی میگرفت — تأثیرِ مستقیمی روی لکس نداشت، اما باز هم دانستنش بد نبود. هرچه باشد، اگر روزی چنین مهمانی به پستش میخورد چه؟ اگروجود مهمانش برای غذا سیاره میخورد چه؟ باید چه کار میکرد؟ لکس هیچ سیارهٔ اضافهای دمِ دست نداشت تا شکمِ مهمانهای گرسنه را سیر کند.
اما از شوخی گذشته، این موضوع انگیزهٔ لکس را برای فرار از قلمروی آغاز و دور شدن از این جنگِ مسخرهمحرمانه بیشتر کرد. اینکه آیا کسی میتوانست قلمروی جدیدش را پیدا کند و بر سرِ آن با او واردِ جنگ شود، موضوعیدارد بود که لکس نهایتِ تلاشش را میکرد تا نگرانش نباشد. هرچه باشد، در چنین وضعیتی کاری جز مبارزه از دستش برنمیآمد.
لکس نفسِ عمیقی کشید، خودش را آرامتنها کرد و سپس به حلقهٔ فضایی چشمتوانستند دوخت. الکساندر اصلاً حرفی از آن نزده بود.
انرژیِ روحیاش را به درونِ حلقه فرستاد و تنها دو چیز در آن یافت. یکی توکنی بود که حرفِ «ام» بزرگی رویش حک شده بود و احتمالاً نشانِ خانوادهٔقفلی موریسون بود. دیگری تقدیرنامهای برای ایسیاِی لکس بهخاطرِ کشفِ زودهنگامِ سم و هشدار دادن به امپراتوری بود. در نامه آمده بود که لکس ثابت کرده تواناییِ انجامِ کارهای خاصی رااطلاعاتِ دارد که امپراتوری در آنها ناکام مانده است. همچنین ذکر شده بود که عملکردِ درخشانش ثبت میشود و در تمامِ همکاریهای آیندهاش با امپراتوری به نفعِ او تمام خواهد شد.