چپتر 1564: اهریمنِ قلب
0لکس که متوجهِ تنشِ فزاینده شده بود، گفت: «آسودهخاطر باشید. فرماندهٔ شمامغزش صرفاً از شدتِ شوک غش کرده. اجازه بدید بیدارش کنم. ایشون برایبررسی همهتون تأیید میکنه که ما همون نیروهای کمکی هستیم که منتظرشون بودید.»
لکس یکی از فنونِ شفای خود را به کارجاودانه بست تا شیرِ ماگما را کمی تحریک کند وشروع دقیقاً بهاندازهای به او انرژی داد که بیدارش کند.
کایمون با تقلا چشمهایش را باز کرد؛ خوابآلودگی روی پلکهایش سنگینی میکرد. او فراتر از خستهرگهای بود، اما بهعنوانِ یک جاودانه مقاومتِ بالایی داشت، برای همین بهمحضِ اینکه مغزش حتی کمی شروعچرا به کار کرد، با وحشت از خواب پرید و خودش را از دستِ لکس بیرون کشید.
شیرِ ماگما بهسرعت اوضاعش را بررسیعقبنشینی کرد و وقتی فهمید نیروهای کمکی واقعاًنیمهشب رسیدهاند و خواب نمیدیده، نفسِ راحتی کشید.
لکس گفت: «فرمانده، سربازهای شما کمیمقاومتِ مضطرباند. بهتر نیست آرومشون کنید تا بتونیمحتی به وضعیتِ شفا و استراحتِ همهتون برسیم؟»
شیر به اطراف نگاه کرد و با دیدنِبهعنوانِ نگاهِ پر از شک و تردید در چهرهٔمغزش مزدوران، فهمید که اوضاع تا بحرانیشدن فاصلهٔ چندانی ندارد.
«دارید چیکار میکنید؟ عقبنشینی کنید! منخبر از قبل از سردارِ مزدور خبر داشتم!کنه مهمانخانهٔ نیمهشب اومده تا بهمون کمک کنه.»
یکی از جانوران درحالیکه رگهای از شک و تردیدمزدور در صدایش آشکار بود، گفت: «مهمانخانهٔ نیمهشب؟ تا حالاجانوران اسمِ ارتشی به نامِ مهمانخانهٔ نیمهشب به گوشم نخورده.»
شیر به لکس نگاه کرد، انگار میخواست او توضیح بدهد. در حقیقت، خودِ کایمون هم گیج شده بود که چرابیرون مهمانخانه باید به کمکشان بیاید، آن هم درحالیکه خودشان از طریقِ آنها محافظت خریده بودند. با این حال، نمیتوانست بههمینراحتیوضعیتِ فراموش کند که این انسان آن ملخها را از روی زمین محو کرده بود. این کار از یک مهمانخانهدارِ ساده برنمیآمد.
لکس گفت: «مهمانخانهٔ نیمهشب طبیعتاً یک ارتش نیست. در عوض، ما یک مهمانخانهایم که مهماننوازی، امنیت و خدماتِ بسیارِوحشت دیگری به مهمانانِ خود ارائه میدیم. ما همچنین میخانههایی داریم که برای مهمانانی که نمیتونن به مهمانخانه بیان، میبریم؛مضطرباند مثلِ موردِ شما. به ما مأموریت داده شده تا یک میخانه براتون بیاریم و در مأموریتتون به شما کمک کنیم.
«نیازی نیست نگرانِ امنیتتون باشید. در داخلِ دیوارهای این میخانه، شما در امنیتِ کامل هستید و میتونید به خودتون اجازهٔ تجدیدِارتشی قوا بدید. ما یک بخشِ پزشکیِ فوقالعاده داریم که میتونید اونجا شفا پیدا کنید. غذاهایی داریم که اجازه میده تمامِ قدرتتونبودند رو بازیابی کنید، و خدماتِ دیگهای که بهتون کمک میکنه استراحت کنید و استرسهایی رو که روی هم تلنبار شده دور بریزید.»
لکس با انرژی و اطمینانِ بالایی در صدایش صحبت کرد و به مهمانانش اطمینان دادبهمون که چیزی برای ترسیدن ندارند. او میتوانست ببیند که بیشترِ آنها با شنیدنِ حرفهای شیرمیخواست آرام شده بودند و در نهایت به خودشان اجازه داده بودند که احساسِ راحتی کنند.
میفهمید که برخی هنوز شکجاودانه دارند، اما مطمئن بود که دیراینکه یا زود آنها هم کنار میآیند.
کایمون درحالیکه به لکسمیکرد نگاه میکرد، گفت: «پس فرماندهیِجاودانه این... این میخانه با شماست.»
«بله. میتونیدعقبنشینی من روسردارِ لکس صدا کنید.»
«من کایمون هستم، از میدانهای گدازهٔ داگون، و فرماندهٔ نیروهای هراسِ غارتگر در ابدون. افرادِ من به استراحت و شفا نیازصدایش دارن. بهتر نیست به کارکنانتون بگید اونها رو به جایی راهنمایی کنن که بتونن به این دو مورد برسن؟ در این حین،آنها فکر کنم بهتره ما با هم صحبت کنیم. چیزهایی هست که باید در موردشون بحث کنیم و مسائلی که باید روشن بشن.»
لکس گفت: «بله، این بهترین کاره.» هرچند نیازی نداشت چیزی به کارکنان بگوید. آنها بهخوبی آموزش دیده بودند و بهترینِ بهترینهاکشید بودند؛ پس طبیعتاً میدانستند چطور به نیازهای مهمانان رسیدگی کنند. بهلطفِ سیستم، بیشترِ خدمات خودکار اجرا میشد، اما بخشِ زیادی ازاستراحتِ میخانه به رسیدگیِ دستی نیاز داشت و از این رو کارکنان از قبل خود را به چند گروه تقسیم کرده بودند.
بیشترشان در سراسرِ قلعه پخش شده بودند تا مطمئن شوند همهٔ خدماتداشت فعال و در حالِ کار است. حتی اگر خودِ خدمات خودکار بود،بیرون باز هم به کسی نیاز داشت که عملاً آن را راه بیندازد.
بقیه هم مسئولیتِ رسیدگی به مهمانها را بر عهده گرفتند؛ مهمانهایی که همگیکنه بهشدت حساس و زودرنج بودند. هرچند چنین رفتاری از سربازانِ میدانِ نبرد انتظارمیخواست میرفت و کارکنان نیز آنقدر حرفهای بودند که از پسِ این کار بربیایند.
وقتی لکس و کایمون که هنوز خونریزی داشت از گروهخبر جدا شدند تا به جایی بروند که بتوانند راحت صحبت کنند،صدایش گروهِ کوچکی از سربازان با چشمانی محتاط رفتنشان را تماشا کردند.
یکی از آنها به بقیه نگاهمقاومتِ کرد و پرسید: «شما هم به همونحتی چیزی فکر میکنید که من فکر میکنم؟»
دیگری جواب داد: «واضحه. همهٔ ما با یه جور اهریمنِ قلبِ دستهجمعی یا مشترک روبهرو شدیم. بعد از سالها موندن توپرید میدانِ نبرد، بدونِ امید به دیدنِ خونه یا استراحت یا خوردنِ غذای خوب، همهٔ ما از نظرِ روانی بریدیم. شایدم بالاخرهکنید تو ابدون با یه نوع دشمنِ جدید روبهرو شدیم؛ از اونایی که میتونن ذهنمون رو بازی بدن و بهمون توهم نشون بدن.»
سومی طوری که انگار هیچ توضیحِ دیگری وجود نداشت، گفت: «معلومه. اما چیزی که متوجهشدرحالیکه نشدید، توجهِ خاصیه که دارن به کایمون نشون میدن. تا وقتی فرمانده متقاعد بشه، میتونهخودِ بقیه رو هم متقاعد کنه که همهٔ اینا واقعیه، و اینطوری بهزودی همهمون از پا درمیایم.»
«پس همهندارد میدونیم بایدچیکار چیکار کنیم؟»
«طبیعتاً باید بقیه رو نسبت به واقعیتِ ماجرا بیدار کنیم، اما بدونِ اینکه شکی برانگیزیم.وحشت اگه سعی کنیم فرمانده رو نجات بدیم گیر میافتیم، چون دارن حسابی حواسشون رو بهشنفسِ جمع میکنن. در عوض، اول باید بقیه رو متقاعد کنیم که همهٔ اینا یه توهمه.»
«کارِ آسونی نیست.سنگینی همهٔ اینا زیادیخسته واقعی به نظر میرسه.»
«معلومه که آسون نیست. اما کارهایخبر آسون هیچوقت به پستِ قهرمانها نمیخوره. بهخاطرِکنه رفقامون هم که شده، نباید تسلیم بشیم!»
«آره، بهخاطرِ رفقامون. باید وانمود کنیم که تسلیمِسردارِ توهم شدیم، اما مخفیانه در برابرش مقاومت کنیمکمک و همزمان بقیه رو نسبت به حقیقت بیدار کنیم.»
گروه با عزمی راسخ و برایمقاومتِ اینکه شکی برنینگیزند، پراکنده شدند تامغزش وظیفهٔ مقدسشان را به انجام برسانند.
فنریر که تمامِ مدت درست کنارشان ایستاده بود، تنها با تمسخر سر تکان داد. امااینکه درست وقتی میخواست آنجا را ترک کند، فکری ناگهانی به ذهنش رسید. مدتها بود کهفهمید فنریر کاری جز اخموتخم نکرده بود، اما حالا بالاخره وسوسه شد دست به کارِ دیگری بزند.
شاید به این خاطر بود که فنریرداشتم در کنارِ دو دوستِ دیگرش اینجا گیرجانوران افتاده بود. در نهایت نتوانست مقاومت کند.
فنریر بهسرعت به بیرون و بهسمتِ دیوار دوید؛ جایی کهخبر آبیِ کوچولو و سانی داشتند ادای سربازها را درمیآوردند ورگهای اولین گردششان در بیرون از مهمانخانه را حسابی جدی گرفته بودند.