چپتر 1175: میلیاردها
0در چند ساعتِ اولِ بازیهای نیمهشب، تأثیرش بسیار عظیم بود و نبردهای بیشماری را در قلمرودستبهکار زیر و رو کرد. اما با گذشتِ زمان، این تأثیر فقط بیشتر و بیشتر شد. چنینکسانی حملهٔ دقیق و هماهنگی چیزی بود که حتی هنالی هم نتوانسته بود علیهِ تروریستها انجام دهد.
هرچه باشد، با اینکه منابعِ بیشماری داشتند، اما اینکه بتوانند بیهیچایجادِ زحمتی کلِ ارتشها را در یک چشمبههمزدن و بدونِ استفاده ازاینطور آرایهها در سراسرِ کهکشانها جابهجا کنند... کاملاً از توانشان خارج بود.
اغراق نبود اگر میگفتیم برای ایجادِ چنین تغییری، واقعاً نیاز بود یک یا چندتلف سرورِ دائو شخصاً دستبهکار شوند و از قدرتهای خودشان استفاده کنند. اما اینطور هم نبودلحظه که سرورانِ دائوی هنالی بیکار نشسته باشند و لم داده باشند و هیچ کاری نکنند.
اگر جنگی میانِ کسانی که در عوالمِ پایینتر بودند جریان داشت، در سطحهایتهدیدهایی بالاتر هم جنگی برپا بود. فقط مسئله این بود که نبردهای سطحبالاتر دور ازمیکرد چشم رخ میداد و از جایی که مردمِ عادی بتوانند متوجهشان شوند دور بود.
هرچه باشد، اگر فوگان یا حتی سانگویس پلوویا اینایجادِ اطمینان را نداشتند که سرورانِ دائوی آنها را به خودخودشان مشغول کنند، چرا باید وقتشان را با خردهپاها تلف میکردند؟
این به آن معنا نبود که هنالی هرگز به چنین تهدیدهاییایجادِ واکنش نشان نمیداد. فقط واکنشهای آنها ساعتها یا گاهی روزها طول میکشید،سرورانِ درحالیکه بازیهای نیمهشب کلِ ارتشها را در چند لحظه آنی منتقل میکرد.
با تبدیلِ ساعتها به روزها، مهمانخانهٔ نیمهشب بارِ دیگر در کانونِباید توجه قرار گرفت و جمعیتِ مهمانخانه منفجر شد. تعدادِ مهمانها در عرضِساعتها تنها چند روز از ۶۰۰ میلیون به بیش از ۱۰ میلیارد رسید.
اما این رونق لکس را غافلگیر نکرد. در واقع، او بهخوبی آماده بود تا حتی از مهمانهای بیشتری میزبانی کند. امتی سرازیر میشد و لکس تقریباً بهمحضِ رسیدنش آن را خرج میکرد. چند توکنِ نیمهشب (امتی) برای میزبانی از یک میلیارد مهمان، شاملِ زیرساخت، کارکنانِ موقت، محافظت و امنیت و همچنین هزینههای متفرقه، بیش از حدِ نیاز بود. چیزیکند که لکس واقعاً رویش تمرکز داشت، حفظِ سطحهای رضایتِ مهمان بود که حولوحوشِ ۸۱٪ میچرخید. اگر این نمره حتی یک درصد افت میکرد، هزینههایش بهطورِ تصاعدی بالا میرفت و به همین دلیل لکس باید تمامِ تلاشش را میکرد تا مطمئن شود مهمانخانه به بهترین شکلِ ممکن کار میکند. در عینِ حال، نمیتوانست به هر هوس و خواستهای تن بدهد،سیارهای چون مهمانخانه باید اعتبارش را حفظ میکرد. بنابراین وقتی شاهزادهای لوس از سیارهای ثروتمند خواست که تمامِ آشغالهای رعیت از جلوی چشمش دور شوند، بهجای به دردسر انداختنِ سایرِ مهمانها، شاهزاده به قلهٔ کوهِ نیمهشب آنی منتقل شد. وقتی بیشتر شکایت کرد، به او هشدار داده میشد، چون مهمانخانه تهدید کردنِ سایرِ مهمانهایش را تحمل نمیکرد. وقتی پرخاش کرد...
اما با اینکه لکس انتظارِ این افزایشِ مهمانها را داشت، پیشبینی میکرد که این اعداد در نهایت پایین هم بیایند. هرچه باشد، مهمانخانه ارزان نبود و همه آنقدر ثروتمند نبودند کهمیانِ بتوانند برای همیشه در مهمانخانه بمانند. حتی بیشترِ کسانی که از پسِ هزینههایش برمیآمدند، فقط میتوانستند هر از گاهی آنجا باشند. بنابراین لکس انتظار داشت پس از فروکش کردنِ تبوتابِ اولیهٔ مهمانخانهمیکردند که فعلاً تازه شروع شده بود، اعداد پایین بیایند. البته، این افت فقط در مقایسه با نقطهٔ اوج بود و این «پایین آمدن» چهبسا در نهایت بیشتر از ۱۰ میلیاردِ فعلی میشد.
اما این واقعیت را تغییر نمیداد که لکس داشت با خیلِ عظیمی از آدمها، جانوران، هیولاها و نژادهایی سروکله میزد کهخودشان حتی تصورش را هم نکرده بود. با این حال عجیب بود که سروکله زدن با ۱۰ میلیارد نفر سختتر از سروکلهبرپا زدن با ۶۰۰ میلیون نفر نبود. بله، به منابعِ بیشتری نیاز داشت. اما مشکلات کموبیش همان بودند، فقط تعدادشان بیشتر شده بود.
اما لکس نمیتوانست به خودش مغرور شود. این بار مأموریتِ بسیار مهمی داشت که باید رویشمعنا تمرکز میکرد، بنابراین هر لحظه از مدیریتِ مهمانخانه را بسیار جدی میگرفت. او بر هر مسئلهای، ازتبدیلِ کوچکترین تا بزرگترینشان، نظارت میکرد و سیستمش برای رسیدگی به مشکلات را بارها و بارها بهبود میبخشید.
جالب این بود که نتایج برای همه آشکار بود. حتیمیکردند مهمانها هم میتوانستند حس کنند که با گذشتِ روزها، کارکنانِ مهمانخانهطول در پذیرایی از مهمانها و مدیریتِ موقعیتها هر لحظه باتجربهتر میشوند.
چیزی که آنها بهطورِ خاص دوست داشتند، و در واقع بیشتر ازنیاز هر چیزِ دیگری عاشقش بودند، زمانی بود که یک آدمِ تصادفی جرئت میکردباشند در مهمانخانه به کسی حمله کند. عجیب اینکه، این اتفاق محبوبترین سرگرمیشان بود.
با میلیاردها مهمان، پیدا کردنِ کسی که نمیتوانستاگر خودش را کنترل کند، کارِ راحتی بود. دردائو آن لحظه میدانستند که نمایشی در راه است.
چه پیچکهایی که از دلِ زمین بیرون میزدند و مهاجم را مهار میکردند، چه کارمندانی که آنی منتقلتهدیدهایی میشدند و مهاجم را به بادِ کتک میگرفتند، چه نهنگِ پرندهای که ظاهر میشد و با بالهایش بهدیگر مردم سیلی میزد، یا گردانی از نگهبانانِ طاووسسوارِ بهشدت مرگبار و آموزشدیده، تماشای همهٔ اینها بسیار سرگرمکننده بود.
و اما در آن معدود دفعاتی که کسی پایش را از گلیمش درازتر میکرد و چنان به مهمانخانه بیاحترامی میکرد کهطول حتی تبعید هم برایش کافی نبود، پای کوره به میان میآمد. متخلفان در این سطح، خیلی ساده و بیدردسر کشته میشدندتنها و روحشان به کوره انداخته میشد؛ جایی که زغالهای سرخ و داغ روحشان را میسوزاند تا اینکه در نهایت محو میشدند.
کوره برای این برپا شده بود که به همه هشدار دهد تانیاز مرتکبِ جنایاتِ فجیع نشوند، اما خیلیها فقط دوست داشتند سوختنِ جنایتکاران رانشسته تماشا کنند. کمی بیمارگونه بود، اما تا حدی برای بازدارندگیِ مردم جواب میداد.
این موضوع هم بیتأثیر نبود که در مقطعی، شماری از کیهانیها بهتغییری مهمانخانه آمدند؛ همهٔ آنها با قدرت از مهمانخانه حمایت میکردند و علناًدائوی اعلام میکردند هر کسی که به مهمانخانه بیاحترامی کند، دشمنِ آنها خواهد بود.
لکس واقعاً روحش هم خبر نداشت آنها از کجا آمدهاند یا چرا این کار را میکنند.معنا بیشترشان از نژادهایی بودند که پیشتر هرگز ندیده بود. در حالتِ عادی، چهبسا به ملاقات با برخیتبدیلِ از آنها فکر میکرد تا تهوتوی قضیه را درآورد، اما فعلاً نمیخواست اوضاع را به هم بریزد.
عمیقاً شک داشت که هنالی آنها راوقتشان فرستاده باشد، بهویژه که او با کشتنِواکنش تروریستها عملاً داشت به آنها کمک میکرد.
سرانجام با پایانِ هفته، در حالی که مهمانخانه میزبانِ بیش از ۵۰نیاز میلیارد مهمان بود، لکس از تهِ دل خدا را شکر میکرد که قلمروباشند بهاندازهٔ کافی بزرگ است، وگرنه نمیدانست این همه مهمان را کجا جا بدهد.
اما با تثبیتشدنِ رویداد، لکس به پنلِ سیستمش نگاه کرد. سیستم حالا بیش از هرسرورِ زمانِ دیگری میخواست او را مشغولِ مدیریتِ مهمانخانه نگه دارد. اما محال بود بتواند تماموقتکاری در مهمانخانه بماند، چون کارهای دیگری هم داشت؛ مثلِ تورنمنتی که قرار بود واردش شود.
به همین خاطر، سیستم قابلیتِ جدیدی معرفی کرده بود. میتوانست با امپی مرخصی بخرد. به موجودیِ فعلیاش که ۷۳ امتی بود نگاه کرد و ۲۰روزها تا از آن را برای خریدِ مرخصی خرج کرد. این کار یک سالِ تمام او را از شرِّ مأموریتهای متفرقهای که هر روز ظاهر میشدندمیلیون خلاص میکرد و تضمین میکرد که کارکردهای روزمرهٔ مهمانخانه انجام میشود. سپس ۵۲ امتیِ دیگر خرج کرد تا مطمئن شود رویداد به کارش ادامه میدهد.
خوشبختانه همانطور که انتظار میرفت،چرا دقیقاً با همان سرعتی کهمیکردند خرج میکرد، درآمد هم داشت.
با روبهراهشدنِ این کارها، لکس پیامی برای هرا، مادرِ جیمیتغییری فرستاد. او اولین کارمندِ غیربومیِ مهمانخانه بود که لکس آنقدر بهسرورانِ او اعتماد داشت تا نظارت بر امور را به او بسپارد.
در چند سالِ گذشته، هرا در هر وظیفهای که لکس به او محول میکرد بهسختی کار کردهشخصاً بود و نشان داده بود که ارزشِ این اعتماد را دارد. بنابراین وقتی مهمانخانه را ترک میکرد،کسانی از آنجا که بیشترِ کارمندانِ موردِاعتمادش بیرون مشغولِ کارهای دیگری بودند، زمامِ امور را به دستِ هرا سپرد.
طبیعتاً میتوانست مطمئن شود که هرا خرابکاری نمیکند یا دست به کارِ مشکوکی نمیزند، در نتیجه سپردنِ مسئولیت به او ریسکِ بزرگی نبود.ساعتها اما تنها نگرانیِ لکس، پایین آمدنِ نمرهٔ رضایتِ مهمان بود. با این حال حس میکرد هرا فعلاً از پسِ کار برمیآید. اگر خوبعرضِ عمل میکرد، چه کسی میدانست، شاید میتوانست او را برای دستیاریِ جدیدش آموزش دهد. داشتنِ یک دستیار برای مدیریتِ مهمانخانه بههیچوجه کافی نبود.
لکس متوجه شد که دارد معطل میکند، بنابراین بدونِ تعللِ بیشتر، آنی به بیرون از مهمانخانه منتقل شد.ساعتها اگرچه میتوانست از توصیهٔ مهمانخانهدار برای ورودِ مستقیم به تورنمنت استفاده کند، اما این کار با برنامههایش تداخلجمعیتِ داشت؛ بنابراین در عوض کوپنی را که شبحِ عجیب، باکتریوس، مدتها پیش به او داده بود احضار کرد.
سپس انرژیِ روحیاش را به درونِ کوپن هدایت کرد و فعالشدنش را حس کرد.دائو کوپن در مایعی حل شد و به دستِ لکس نفوذ کرد و به خالکوبیِکاری نقرهایرنگی به شکلِ دایره تبدیل شد. یا شاید هم یک صفر بود. مطمئن نبود.
چند لحظه بعد، حس کرد خالکوبیاش گرمنبود میشود و نشانههای آشنای یک انتقالِ آنیِ دوربردسرورِ را که در حالِ فعالشدن بود تشخیص داد.
برای لحظهای کوتاه، لکس با خود فکر کرد که آیا میخواهد هویتش را پنهانتلف کند یا نه. آیا باید تا یک لحظهٔ حساس صبر میکرد و خودش رادرحالیکه به دنیا نشان میداد، یا از همان ابتدا بهعنوان لکسِ بدنامِ دنیادزد ظاهر میشد؟
یک ثانیهآنها بعد، آنیمشغول منتقل شد.