چپتر 881: معبدِ پنهان
0ناوگانی از کشتیهای اتحاد از دور به بیجیوای-۹۸۷ نزدیک میشد. رسیدنِ آنها به تأخیر افتاده بود، زیرا چندین باربررسیاش با محدودهها و سیارههایی روبهرو شدند که طبقِ اطلاعاتشان، تحتِ کنترلِ آنها قرار داشتند و پیشرفتشان در آنجا خوبناوگان بود. با این حال، واقعیت این بود که تمامِ نیروهای اتحاد بهشدت سرکوب میشدند و ارتباطشان بهکلی قطع شده بود.
هرچند تلفاتِ سنگینی نداده بودند، اما این ناهنجاری آنقدر عظیم بود که گزارشی برای هنالیمعمولاً ارسال شده بود. اینکه آنها چه نتیجهای میگرفتند و چطور واکنش نشان میدادند، چیزی نبودبسیاری که اتحاد بتواند حدس بزند، اما مطمئن بودند که قطعاً واکنشی در کار خواهد بود.
بدتر از همه این بود که هنوز حتی به سیارهای که قرار بودحدس بررسیاش کنند نرسیده بودند! اما بالاخره در میدانِ دیدشان قرار داشت! یا دقیقتر بگوییم،نرسیده کشتیهایشان روی آن قفل کرده بودند و تا چند ساعتِ آینده به آنجا میرسیدند.
هم گروههای رهبرِ ناوگان و هم مافوقهایشان در مرکزِ فرماندهیِ اتحاد، خود را از نظرِتوقفِ ذهنی آماده کرده بودند تا در زمانِ رسیدن با منظرهای ویرانگر روبهرو شوند. اما وقتی کشتیهااجباریِ هشدارِ اضطراری دادند و بهاجبار و بدونِ آمادگی از هایپردرایو خارج شدند، تمامِ آمادگیشان بیفایده ماند!
این توقفِ ناگهانی پیامدهای خوبی نداشت، زیرا معمولاً ورود به هایپردرایو و خروج از آن، برای حفظِ ایمنیِ خدمهبررسیاش و کشتی نیازمندِ چند مرحلهٔ آمادهسازی بود. خروجِ اجباریِ اینچنینی باعث شد کلِ ناوگان در بسیاری از بخشهای حیاتیاشناوگان آسیب ببیند؛ بماند که ضعیفترین اعضای ناوگان بهشدت بدحال شدند و از هوش رفتند، و جانِ بسیاریشان به خطر افتاد!
کاپیتانِ یکی از کشتیها فریاد زد: «چه اتفاقِ کوفتیای افتاد؟» اما با دیدنِخوبی نمایشگرهای جلویش خشکش زد. روبهروی کشتیها یک خلأ بود، و این به خلأِ فضااینچنینی اشاره نداشت. بلکه پوچیِ همواره در حالِ گسترشی بود که فضای اطرافش را میبلعید.
این منطقه که جای خود داشت،چطور اگر این وضعیت کنترل نمیشد، کلِبتواند ابرِ هستی با خطرِ نابودی روبهرو بود.
کاپیتان درحالیکه تمامِ تلاشش را میکرد تا لرزشِ بدنش را کنترل کند، فریاد زد: «به... بهناگهانی مرکزِ فرماندهی گزارش بدید! اما اول کشتی رو برگردونید!» اما نتوانست لرزشش را مهار کند. خلأاینچنینی با سرعتِ زیادی بزرگ میشد و پیامدهای این اتفاق بهاحتمالِ زیاد در تکتکِ میدانهای نبرد حس میشد!
درست وقتی داشتند دور میزدند، یکی ازحدس کارکنانِ پرشمارِ حاضر در اتاق فریاد زد:بدتر «صبر کنید، یه چیزی تو تاریکی میبینم!»
لکس از این تغییر کاملاً جا خورد، زیرا نهتنها آنی بود، بلکه چیزی بودبزند که پیشتر هرگز تجربهاش نکرده بود. بیدرنگ تزکیهاش را متوقف کرد، چون نمیتوانست ریسکِ هیچمیدانِ اختلالی را بپذیرد، اما بعد فهمید که این تغییر اصلاً روی او اثری نگذاشته است!
در خلأ هیچ نوری نبود، بنابراین چیزی نمیدید، اماآمادگی حسِّ روحیاش را گسترش داد تا وضعیتِ زی را بررسینداشت کند و فهمید که آن نوجوان در آستانهٔ مرگ است!
لکس بیدرنگ رع را رها کرد و زیبزند را چسبید؛ دمپایی حمام را به او دادهنوز تا بتواند در این محیطِ غیرعادی زنده بماند.
در مجموع، زی کمتر از یک ثانیه در معرضِ خطراتِتوقفِ خلأ قرار گرفته بود، اما لکس از همان لحظه حس میکردکشتی که بیشترِ استخوانهای زی شکسته و هوشیاریاش رو به محوشدن است.
لکس تصمیم گرفته بود همهچیز را رها کند و بیدرنگ به مهمانخانه برگردد، اما فشاری راقطعاً که خلأ بر او وارد میکرد دستکم گرفته بود. هیچ انرژیِ روحیِ محیطی برای کمک بهدقیقتر او در کار نبود و حس میکرد وزنِ یک سیارهٔ کامل دارد روی تنش آوار میشود.
مجالی برای فکر کردن نبود، چرا که نیروی خردکنندهٔ عظیمی به جمجمهاش فشار میآورد وتوقفِ ذهنش را از کار انداخته بود. برای لحظهای کوتاه، انگار تنِ لکس میتوانست در برابرِ ایناجباریِ فشار دوام بیاورد. اما بعد پوستش شروع به پارهشدن کرد و خون از تنش بیرون جهید.
استخوانهایش درونِ تنش ترک برمیداشتند و زیرِ بارِ این فشارِ عظیمواکنشی از جای خود درمیرفتند. دیری نپایید که استخوانهایش به نیزههایی بدل شدندمیدانِ که تنش را سوراخ میکردند و ماهیچهها و اندامهای درونی را میدریدند.
انگشتری که پلوایلین را در خود جای داده بود، ترک برداشتناگهانی و النگوی فضاییاش به لرزه افتاد. شلوارش شروع به متلاشیشدن کرد،نیازمندِ چرا که لباسهایش در برابرِ سنگینیِ خلأ هیچ مانعی به حساب نمیآمدند.
دادنِ دمپایی حمام به زی چهبسا آخرین کاری بود که لکسنبود در عمرش انجام میداد، چرا که تنش در حالِ متلاشیشدن بودهنوز و ذهنش دیگر نمیکشید. از طعنهٔ روزگار، همان کار مایهٔ نجاتش شد.
در پهنهٔ بیپایانِ نیستیِ مطلق، انرژیِ عجیبی پدیدار شد و انگار زی رابیفایده که از هوش رفته بود، در بر گرفت. با اینکه زی از خطراتِ خلأنیازمندِ در امان مانده بود، اما چنان آسیبی دیده بود که دیگر نمیتوانست بیدار بماند.
انرژی او را در بر گرفت وحدس به سمتِ خاصی کشید. لکس هم کهبدتر زی را محکم چسبیده بود، همراهش کشیده شد.
آن دو مدتی نامعلوم در میانِ نیستی شناور بودند و با گذشتِ زمان، لکس هر لحظه غیرقابلتشخیصتر میشد.حفظِ سرانجام چیزی جز یک تودهٔ گوشتِ لهشده از او باقی نماند، اما حتی در این وضعیت هم چنگشضعیفترین روی زی سست نشد. گویی حتی در این حالت هم میدانست که جانش به این چسبیدن وابسته است.
سرانجام به مانعی پنهان در تاریکیِ ابدی نزدیک شدند و از حرکت ایستادند.حدس پرتوِ انرژیِ دیگری پدیدار شد و زی را یک بار، دو بار، وکنند بارها اسکن کرد؛ انگار میخواست هویتش را از هزاران راهِ مختلف تأیید کند.
وقتی کارِ پرتو با بررسیِ هویتِ زی تمام شد،آمادگی عقب رفت و مانع ناپدید شد. پشتِ آن معبدی عظیمنداشت نمایان شد که تنها پهنایش به یک میلیون مایل میرسید!
حتی در نبودِ نور هم معبد از همهجا دیده میشد و توجهِ ساکنانِ خلأ را ازهنوز دور و نزدیک به خود جلب میکرد. تماشای معبد تنها به خلأ محدود نمیشد؛ حتی کسانی کهساعتِ بیرون از آن بودند نیز میتوانستند شکوهش را ببینند، درست مانند ناوگانی که در حالِ عقبنشینی بود.
معبد پس از جذبِ زی و لکسآمادگیشان به درونِ خود، شروع به جمعآوریِ انرژینداشت کرد؛ گویی داشت برای چیزی آماده میشد.