چپتر 632: خودت را تمیز کن
0با وجود اینکه لکس نترسیده بود، چون هر وقت میخواست میتوانست به مهمانخانه فرار کند، اماچیست تأثیرِ اولیه واقعاً نفسگیر بود. در چمنزاری، شاید هزاران، دهها هزار یا چهبسا صدها هزار برگِ علفهدف به چشم میخورد، اما تکتکشان هالهای از خود ساطع میکردند که دستکم در عالمِ نوزادِ روح بود.
جالب اینجا بود که با وجودِ داشتنِ تزکیه، هیچ نشانهای از آگاهی درکردن این گیاهان حس نمیکرد. برنامهریزیِ ژنتیکیشان کاملاً بر آنها حاکم بود و بهشرایط آنها میگفت چطور رشد کنند، چطور فتوسنتز کنند و چطور با محیطِ اطرافشان درآمیزند.
حسابی تحتِتأثیر قرار گرفته بود و با خود فکر کرد که آیا مهمانهایش هم وقتِقرار ورود به مهمانخانه همین شگفتی را تجربه میکنند. هرچند لشکری بیپایان از موجوداتِ قدرتمند نداشتموجوداتِ که وجببهوجبِ زمین را پر کرده باشند، اما خودِ مهمانخانه هم حسابی معرکه بود، نه؟
بگذریم؛ حالا که در این سیارهٔ غیرعادی بود، اولین کاری که لکس کرد این بوداطراف که بپرسد آیا میتواند آنجا را به مهمانخانه متصل کند یا نه. جوابی که مریحتی به او داد مثبت بود، اما برای برقراریِ اتصال، همچنان باید مدتزمانِ زیادی را آنجا میگذراند.
لکس سر تکان داد. هرچقدر همنگاهی که دلش میخواست این مکان را متصلنمیدانست کند، اما وقت برای تلف کردن نداشت.
نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند میتواند مسیری پیدا کند یا نه، چون دقیقاً نمیدانست قدمِ بعدیاش چیست. اگر شرایط عادینمیدانست بود، چهبسا به گشتوگذار در آنجا فکر میکرد، اما حتی او هم جرئت نداشت بیگدار روی علفهای آنجا پا بگذارد. باقرارش وجودِ اینکه دفاعش قوی بود، اما شک داشت که اگر علفهای آنجا تصمیم میگرفتند هدف قرارش دهند، بتواند از پسِ هجومشان بربیاید!
صدایی در گوشش زمزمه کرد: «مسیرچطور را دنبال کن.» و ناگهان علفها کنارحسابی رفتند و جادهٔ خاکیِ باریکی نمایان شد.
لکس که اصلاً غافلگیر نشده بود، فقط سر تکان داد و در امتدادِ مسیر بهاطراف راه افتاد. تا جایی که میدانست، زوری آدیسا یکی از قویترین موجوداتِ قلمروی خاستگاه بود. ازجرئت آنجا که بهخوبی میدانست تزکیهگرانِ سطحبالا تا چه حد قدرتمند میشوند، دیگر دیدنِ هیچچیز غافلگیرش نمیکرد.
به همین خاطر، لکس با خونسردی در میانِ جایی که بهراحتی میشد آن را باغِ بهشت توصیفاگر کرد، قدم زد و در ذهنش یادداشتبرداری کرد. آن مکان از خیلی جهات بسیار معمولی بود. فقطقرارش عالمِ تزکیهٔ فوقالعاده بالای تکتکِ گیاهان بود که زیبایی و ابهتِ ساطعشده از آنها را دوچندان میکرد.
لکس حتی پروانهٔ کوچکی دید و اصلاًمیگذراند شک نداشت که تنها یک بار بالنگاهی زدنش واقعاً میتواند طوفان به پا کند.
مسیرِ پرپیچوخم در نهایت او را از چمنزار به داخلِ جنگلی کشاند؛درآمیزند جایی که تکتکِ درختان چنان بلند و استوار ایستاده بودند که از دیوارهایتجربه خیلی از قلعهها هم مقاومتر به نظر میرسیدند. چهبسا واقعاً هم مقاومتر بودند.
پس کنایهآمیز بود که چیزی کهزیادی ظاهراً داشتند از آن محافظت میکردند،تلف یک میلیون بار از خودشان قویتر بود.
هیچ محوطهٔ بازِ خاصی، هیچ تغییرِ ناگهانی یا معابدِ عجیبی در کار نبود. یک لحظه داشت در جنگل و درگشتوگذار محاصرهٔ درختانِ معمولی قدم میزد و لحظهٔ بعد، به درختی با ظاهرِ عجیب رسید که شبیهِ یک تختِ پادشاهی بود.صدایی روی آن تخت، زنی بلندقامت اما ظریف نشسته بود که پوستش سبزِ روشن بود، انگار که از برگ ساخته شده باشد.
ظاهری انساننما داشت، هرچند قدِ ۸ فوتیاش (۲٫۴ متری) او رامکان از هر انسانِ معمولی بسیار بلندتر میکرد. گوشهای بلند و نوکتیزی همبعدیاش داشت، پس شاید بهتر بود بهجای انساننما بگوییم ظاهری شبیهِ الفها داشت.
لکس تعظیمِ سادهای کرد و گفت: «درود، ارشد.» دقیقاً نمیدانست وقتِ روبهرو شدنحسابی با چنین موجودِ برجستهای باید چه آدابی به جا بیاورد، اما قطعاً قصدمیکنند نداشت سرسپردگی نشان دهد. به نظرش همان تعظیم کردن برای ادای احترام کافی بود.
البته نمیتوانست مطمئن باشد که دارد با زوری آدیسا حرف میزند،مکان اما اینکه او تنها موجودِ این سیاره بود که هالهاش راقدمِ به رخ نمیکشید، به لکس میفهماند که با بقیه فرق دارد.
زن با صدایی نرم و لطیف گفت: «درود، فرزندم.» شنیدنِ صدایش قند در دلِ لکس آب میکرد، گویی زیباترین ملودیِ تاریخمیکرد بود. اما همهچیز به همین ختم میشد. صدایش روی روانِ او تأثیری نمیگذاشت و باعث نمیشد دلش بخواهد آن زن را بپرستد.مسیر هر حسی که داشت صرفاً از روی تحسینِ خالص و واقعیِ یک چیزِ زیبا بود، نه نتیجهٔ تأثیرِ قوانینِ قدرتمند روی او.
ادامه داد: «همونطور که احتمالاً حدسزیادی میزنی، من زوری هستم. هالهت خیلی آشناست،کردن فرزندم. در عجبم که قبلاً کجا دیدمت.»
لکس وا ماند، چون مطمئن بود قبلاً هرگز با زوری روبهرو نشدهدرآمیزند است، اما به نظر نمیرسید زوری از او سؤالی پرسیده باشد. اوشگفتی فقط برای لحظهای چشمانش را بست، انگار داشت چیزی را به یاد میآورد.
«آه بله، حالا میبینم. تو نزدیک یکی از کلونهایهرچقدر من بودهای. اول در سیارهای به نام زمین، ومسیری بعد در مکانی که به آن مهمانخانهٔ نیمهشب میگویند.»
در همان حین که زوری حرف میزد، در مهمانخانهٔ نیمهشب، درختی که لاکپشتنمیدانست و حیواناتِ خانگیِ به سرپرستی گرفتهاش مدام از آن مراقبت میکردند، بسیار خفیفعلفهای لرزید. اما اتفاقِ دیگری نیفتاد، طوری که آدم حس میکرد شاید خیالاتی شده است.
لکس با تعجبی واقعی پرسید: «کلونِ... کلونِ شما؟» اگر رویدلش زمین به یکی از کلونهای او برمیخورد و نمیشناختش مشکلی نبود،نمیدانست اما چطور ممکن بود در مهمانخانهٔ نیمهشب متوجهِ حضورش نشده باشد؟
اصلاً با عقل جور درنمیآمد. توی دلش یادداشت کردفتوسنتز که وقتی برگشت دوباره مهمانخانه را اسکن کند تاکرد مطمئن شود هیچ موجودی از دیدش پنهان نمانده است.
«بله، من در سراسرِ قلمروی خاستگاه کلونهایی دارم. نگران نباش. بیشترِمکان کلونهایم واقعاً کاری نمیکنند. این را پای غریزهٔ میراثِ گیاهیام بگذارقدمِ که میخواهد تا جای ممکن در همهجا ریشه بدواند و پخش شود.»
زوری حینِ صحبت لکس را با دقت برانداز کرد، انگار داشت دنبالِدقیقاً رازهایش میگشت. یا شاید هم دنبالِ راز نبود و فقط میخواست او راروی بررسی کند. در هر حال، از هرچه که دید راضی به نظر میرسید.
«بچه، اگر از حرفم ناراحت نمیشوی باید بگویم کههرچقدر بدنت حسابی بههمریخته است. باید به فکرِ تمیز کردنِمسیری خودت باشی؛ تأثیراتِ خارجیِ خیلی زیادی به تو چسبیدهاند.»
به دلیلی عجیب، لکس ناگهان به یادِ ملاحظاتِ سیستم افتاد. سیستم بیش از یک بار از او خواسته بودآیا دوش بگیرد، یا بهتر بگوید، خودش را تمیز کند. همانطور که انتظار میرفت، لکس این حرف را فقط پایمعرکه بدجنسیِ سیستم گذاشته بود، اما حالا که زوری هم حرفِ مشابهی میزد، شاید قضیه جدیتر از این حرفها بود.
«چه... چه تأثیراتِهمچنان خارجیای؟ من کهزیادی هرگز مشکلی حس نکردهام.»
البته نگران بود کهتلف مبادا منظورش سیستم باشد، اماببیند پیشانیاش با انگشتِ اشارهٔ او.
«بقایای یک کتیبه اینجاست.باید هرچند که کتیبه حسِتکان درونی چیزِ دیگری میگفت.
زوری با لبخندی نرم و ملایمچطور به جلو خم شد و بادرآمیزند انگشتِ اشارهاش پیشانیِ لکس را لمس کرد.
«بقایای یک کتیبه اینجاست. هرچند کتیبهزیادی مدتهاست از بین رفته، اما بقایایش هنوزکردن وجود دارد و هالهات را آلوده میکند.»
سپس قلبش را لمس کرد.
«اینجا هنوز یک کتیبهٔ بسیار فعالزیادی وجود دارد. تا جایی که میبینم، داردکردن تبارت را از شناسایی شدن پنهان میکند.»
سپس، پایینِکاملاً گردنش راحاکم لمس کرد.
«آخری اینجاست. یک ردیابِ خاموش است. بیشترِ مواقعتکان غیرفعال میماند، اما بهمحضِ فعال شدن، فوراً موقعیتت راببیند به کسی که کتیبه را حک کرده لو میدهد.»
لکس حسابی جا خورد! اینهمه کتیبهٔ پنهان در بدنش وجود داشت! با وجودِ شهود و خودآگاهیِ بسیار قدرتمندش، هرگزعادی حتی متوجهِ حضورشان نشده بود. تنها کسانی که میتوانست تصور کند آنها را آنجا گذاشتهاند... پدر و مادرش بودند!هجومشان این بینهایت خطرناک بود. نمیدانست ردیاب چقدر قدرت دارد، اما اگر وقتی در نقشِ مهمانخانهدار بود فعال میشد چه؟
البته شک داشت که لباسِ میزبان بدنش را از کاوشهای خارجی درتلف امان نگه میدارد، وگرنه خیلیهای دیگر تا الان متوجهِ مشکلاتِ بدنش شدهچیست بودند. یا شاید هم خیلیها متوجه شده بودند، اما هرگز حرفی نزده بودند.
زوری گفت: «کتیبهها معمولاً مشکلی ندارند، اما بهخاطرِکنند طبیعتِ خاصِ بدنت، قوانینِ درونشان دارند هالهات راگرفته آلوده میکنند. در درازمدت، این میتواند برایت بد باشد.»
لکس با صمیمیتِ تمام گفت: «ممنون کهمیگذراند این رو بهم گفتی!» باید هرچه زودترنگاهی راهی برای حلِ این مشکل پیدا میکرد!
«نیازی به اینهمه تشریفات نیست.کردن من از هالهات خوشم میآید،مسیری برای همین بدم نمیآید کمکت کنم.»
لکس سر تکان داد و دیگر رویمیگذراند این موضوع تمرکز نکرد. در عوض، دونگاهی ویال از معجونِ فرسایشِ هستی بیرون آورد.
قصد داشت دومی را بهعنوانِ تشکر و نشاندادنِ حسننیتش بهخاطرِ کمکی که کرده بود به او بدهد، اماکرد زوری اعتنایی نکرد و فقط یک ویال را برداشت. شاید از نظرِ او، حرکتِ لکس شبیه به بچهٔباشند کوچکی بود که به یک آدمبزرگ آبنبات میدهد. میشد از آن قدردانی کرد، اما واقعاً نیازی به آن نبود.
او درحالیکه یک گلدانِ سفالیِ کوچکِ پرمیگذراند از خاک و یک ساقهٔ علف رانگاهی بهسمتِ لکس میفرستاد، گفت: «این ساقه را بگیر.»
«توصیه نمیکنم آن را هر جایی بکاری. جاهای بسیار کمی هستند که میتوانند موادِ مغذیِبعدیاش لازم برای زندهنگهداشتنش را تأمین کنند. بیشتر احتمال دارد یک سیارهٔ سرسبز و پررونق راداشت به سرزمینی بایر و متروک تبدیل کنی تا اینکه بتوانی این ساقه را تغذیه کنی.»