---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 727: تقارن‌های پی‌درپی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 727: تقارن‌های پی‌درپی

0

چون قرار بود با‌مناسب‌ترینشان​ هم کار کنند، خودش‌آرایه​ را معرفی کرد: «اسمم لکسه.»

کوتاه جواب داد: «ژیزل.»

لکس تنها سر تکان داد و سپس رو‌بیشترِ​ برگرداند تا به جانورانِ کوچکِ بی‌شماری نگاه کند‌زرین​ که تلاش می‌کردند خودشان را به آن‌ها برسانند.

لکس پیش از آنکه ساختِ‌ازپیش‌ساخته‌اش​ آرایه‌ای را آغاز کند، گفت:‌سرانجام​ «یه لحظه بهم وقت بده.»

لکس که پشتِ سپرهایش در امنیتِ کامل‌سرانجام​ بود، با خیالِ راحت وقت گذاشت تا آرایه‌ای‌حشراتی​ قوی بسازد که بتواند آسیبِ منطقه‌ای وارد کند.

نبودِ فشار به او اجازه داد‌حدِ​ تا با خیالِ راحت مجموعه آرایه‌های ازپیش‌ساخته‌اش‌وقتش​ را بررسی کند و مناسب‌ترینشان را برگزیند.

وقتی سرانجام آرایه را رها کرد، شعله‌ای نارنجی‌متمایل‌به‌سرخ از آسمان بارید و تمامِ حشراتی را که به آن‌ها می‌خورد، سوزاند. در میانِ آرایه‌هایی که لکس آماده کرده بود، این قوی‌ترین نبود، اما یکی از‌ببندد​ بیشترین بُردها را داشت. در ابتدا چندان علاقه‌ای به کشتنِ تمامِ حشرات نداشت و می‌خواست آنجا را ترک کند. اما موهای سرخ و آتشینِ ژیزل او را به یادِ این کار انداخت؛ گذشته از‌چشمش​ اینکه این حشرات می‌توانستند بروند و به انسان‌های بی‌دفاعِ دیگر یا بازماندگانِ آن سمِّ سبزِ عجیب حمله کنند. بهتر بود تا حدِ امکان از شرشان خلاص شود، البته تا جایی که وقتش را زیاد نگیرند.

بیشترِ حشراتِ عالمِ بنیان جزغاله شدند، هرچند حشراتِ هستهٔ زرین تنها زخم برداشتند. اما‌نارنجی‌متمایل‌به‌سرخ​ از بختِ بدشان، استفاده از آرایه هیچ انرژی‌ای از لکس نمی‌گرفت؛ بنابراین تا زمانی‌اما​ که کسی مزاحمش نمی‌شد، می‌توانست هر چند بار که می‌خواهد آن را به کار ببندد.

یک موج، دو موج، ده‌ها موج از شعله‌های آتش از آسمان بارید تا آنکه تمامِ حشرات جزغاله‌سوزاند​ شدند یا به زغال‌هایی گداخته بدل گشتند. این کار تنها چند دقیقه از وقتش را گرفت. دلیلِ‌حشرات​ آنکه لکس از همان ابتدا چنین نکرده بود، این بود که نمی‌خواست جانِ بازماندگان را به خطر بیندازد.

به سمتِ سفینه‌اش‌عجیب​ راه افتاد و با‌امکان​ آرامش گفت: «بیا بریم.»

ژیزل نیز سکوت کرد و هیچ‌زیاد​ واکنشی نشان نداد که آیا این‌جزغاله​ شاهکار به چشمش آمده است یا نه.

به‌محضِ آنکه سوارِ سفینه شدند، راه افتادند و سکوت میانشان حاکم شد. اینکه لکس‌نارنجی‌متمایل‌به‌سرخ​ کمی بیشتر از حدِ معمول به ظاهرِ ژیزل توجه کرده بود، اصلاً به این معنا‌یکی​ نبود که از او خوشش آمده یا می‌خواهد به هر طریقی به او نزدیک شود.

در حالی که از آن زمین‌های تپه‌ماهور می‌گذشتند، تمرکزش همچنان روی یافتنِ نشانه‌های دیگری از حیات بود، اما همه‌جا سوت‌وکور و بی‌جان به نظر‌نبود​ می‌رسید. وقتی همهٔ این اتفاقات رخ می‌داد، لکس تمامِ حواسش پیِ این بود که تا حدِ امکان از سم دور شود تا مکانی امن‌انسان‌های​ برای تله‌پورت پیدا کند. به همین دلیل، با وجودِ آنکه چشمش به محیطِ در حالِ فرسایش افتاده بود، چندان به آن توجهی نکرده بود.

از سوی دیگر، ژیزل نه‌تنها روحش هم از اتفاقاتِ رخ‌داده خبر نداشت، بلکه با دیدنِ‌نگیرند​ نابودی و پوسیدگیِ محیطِ اطرافش کاملاً گیج و مبهوت شده بود. انگار این‌ها کافی نبود،‌هیچ​ کمی بعد هم گله‌ای از حشرات که تا به حال ندیده بود، به او حمله کردند.

دست‌کم می‌توان گفت که روزِ بسیار پرماجرایی بود. این جدا از‌بنیان​ آن بود که ناگهان احساسِ بیماری کرد، هرچند خوشبختانه هرچه که باعثِ‌انرژی‌ای​ بیماری‌اش شده بود، به همان ناگهانی که آمده بود، از بین رفت.

کمی بعد، سرانجام از مرزِ منطقهٔ تحتِ کنترلِ شورشیان عبور کردند. دور زدنِ‌شعله‌ای​ قلعه کمی طول کشید، اما لکس حاضر نبود ریسک کند و به آن نزدیک‌نبود​ شود. بعید می‌دانست هیچ اثری از آن سم در آن منطقه باقی نمانده باشد.

لکس با تعجب از اینکه سفرشان بدونِ هیچ‌آرایه​ اتفاقِ مهمِ دیگری پیش رفته بود، گفت: «تقریباً‌می‌خورد​ رسیدیم.» انگار واقعاً داشتند روی سیاره‌ای برهوت سفر می‌کردند.

لکس در حالی که حواسش جای دیگری بود و واقعاً انتظارِ جوابی نداشت،‌وقتش​ گفت: «با اینکه دفعهٔ قبل که از اینجا رد شدم آدم‌های زیادی دوروبر‌برداشتند​ نبودند، ولی واقعاً این‌قدر هم خالی نبود. لابد همه به پایگاه عقب‌نشینی کرده‌اند.»

ژیزل گفت: «آدم‌های زیادی خیلی ناگهانی مردند... و هر‌حشراتِ​ کس که مرد خاکستر شد و هیچ اثری از‌برداشتند​ جنازه‌اش نماند. همین اتفاق برای همهٔ جانوران هم افتاد.»

لکس جا‌اجازه​ خورد و‌آرایه‌های​ پرسید: «چی؟»

پیش از آنکه ژیزل بتواند منظورش را‌سرانجام​ روشن کند، چند چیز حواسِ لکس را‌تمامِ​ پرت کرد. اول، مری با او تماس گرفت.

«لکس، گفتم بهتره بدونی، یه گروه از بچه‌ها و غیرنظامی‌ها چند لحظه پیش رسیدن به مهمان‌خانه. همه‌شون زخمی‌عالمِ​ بودن و برای همین داشتیم درمانشون می‌کردیم، اما تازه یه سمِ به‌شدت قوی تو بدنشون پیدا کردیم. حتی‌مزاحمش​ غلافِ بازیابی هم نمی‌تونه درمانشون کنه و نهایتاً فقط سرعتِ پخش‌شدنش رو کم می‌کنه. اگه کاری نکنیم، می‌میرن.»

این خبر به‌شدت نگران‌کننده بود، چون معنایش این بود‌حشراتِ​ که حتی کسانی که از پخشِ اولیهٔ سم جان‌برداشتند​ به در برده بودند هم ممکن بود در نهایت بمیرند.

اما پیش از آنکه لکس بتواند این خبر‌برگزیند​ را هضم کند، یا حتی وضعیتِ همراهِ جدیدش‌بارید​ را بسنجد، نوسانِ عجیبی در فضا حس کرد.

بالای سرشان، شکافی در خودِ فضا باز شد و حشرات از آسمان شروع به باریدن کردند. فقط با این تفاوت که‌کرده​ این‌ها به ضعیفیِ حشراتی که لکس قبلاً با آن‌ها روبه‌رو شده بود، نبودند. ضعیف‌ترین‌هایشان در عالمِ هستهٔ زرین بودند، در حالی‌یادِ​ که اکثریتشان در عالمِ نوزادِ روح قرار داشتند. با این روند... حتی این احتمال وجود داشت که چند جاودانه هم بینشان باشد!

لکس در حالی که نگاهش به بارانِ حشرات دوخته شده‌شود​ بود، با لحنی جدی گفت: «اگه جاودانه‌ها هم باشن، نمی‌تونیم به‌شدند​ این راحتی‌ها عبور کنیم. آماده باش که به مهمان‌خانه عقب‌نشینی کنیم.»

ژیزل جواب داد: «نه، نمی‌تونم بچه‌ها رو جا‌بیشترِ​ بذارم! اگه اوضاع خراب شد، می‌تونی بدونِ من‌زرین​ بری. خودم یه راهی برای رد شدن پیدا می‌کنم.»

لکس سرش را به‌سرعت برگرداند تا به او نگاه کند و ببیند جدی است یا‌آسمان​ نه. نمی‌دانست دارد لجبازی می‌کند یا واقعاً چیزی در چنته دارد که به آن تکیه‌بیشترین​ کند. در هر صورت، دست‌کم فعلاً به نظر می‌رسید که باید به‌زور راهش را باز می‌کرد.

او بی‌اختیار زیرِ لب زمزمه کرد: «و این‌قدر نزدیک بودیم...» حتی می‌شد گفت که خودش با اعتراف به اینکه سفرش چقدر‌کرده​ آسان بوده، این پرچم را بالا برده بود، اما لکس به‌کلی از باور به این پرچم‌ها سر باز می‌زد. او به‌یادِ​ این رفتار ادامه می‌داد و ثابت می‌کرد که دوره‌های پیاپیِ بدشانسی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شد... همگی چیزی جز تصادف‌های پی‌درپی نبودند.

ناولها | novelha.net