چپتر 1561: دشمن را دستکم نگیر
0کایمون، شیرِ ماگما، با ناباوری به بالا خیره شد. چه خستگیِ مفرطِوقتی ذهنی و چه فرسودگیِ باورنکردنیِ جسمی، هر دو بهشدت بر او اثرکردند گذاشته بودند و باعث میشدند به واقعیتِ آنچه رخ میداد شک کند.
آرایهٔ محافظشان از محصولاتِ درجهیکِ «هراسِ غارتگر» بود که در بسیاری از ارتشهایشان به کار میرفتدرست و مشخصاً طوری طراحی شده بود که در سطحِ خود بهترین باشد. این آرایه با مقاومتکمکیاش در برابرِ گلههای بهموثها، کایمراها و حتی ملخها، بهمعنای واقعیِ کلمه جانشان را نجات داده بود.
دلیلِ اینکه آرایه در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت،قلعهای نقصِ خودِ آرایه نبود، بلکه بهخاطرِ خستگیِ ارتشِ مزدورانبعد بود. پس چطور به این راحتی شکافته شده بود؟
درست است که کایمون منتظرِ نیروی کمکی بود، هرچند نمیدانست باید انتظارِ چه کسی را بکشد. با این حال، هرگز توقع نداشت نیروهای کمکیاشقلعهای چنین ورودِ خیرهکنندهای داشته باشند. از طرفی، اسمِ مهمانخانهٔ نیمهشب به گوشش خورده بود. تأمینِ امنیتِ مهمانخانه بر عهدهٔ هراسِ غارتگر بود، برای همینگیج انتظار نداشت مهمانخانه نیروهای توانمندی داشته باشد. اگر داشتند، از همان اول نیازی نبود به آنها تکیه کنند—نه اینکه این موضوع ایرادی داشته باشد.
اما وقتی آن صدها انسان بهراحتی به درونِ آرایهشان لغزیدند و قلعهای را از چیزی شبیه به یک پوکاربقلعهای احضار کردند... مسخرهترین چیز این بود که کایمون تازه بعد از اینکه دیوارهای بزرگ و امنِ قلعه احاطهشان کردند،مزدور به پیامی توجه کرد که سردارِ مزدور برایش فرستاده بود و در آن از نیروهای کمکیِ مهمانخانهٔ نیمهشب خبر میداد.
کایمون گیج شده بود و وقتی از پیام چشم برداشت وارتشِ یک بارِ دیگر به قلعه نگاه کرد، حسِ مرموزی به اونمیدانست گفت که آجرهای قلعه طوری طراحی شدهاند که شبیهِ فلسِ اژدها باشند.
این سبکِ طراحی بسیار اطمینانبخش بود، ناگفته نماند که حسِ گرما واحضار امنیتِ خاصی هم ساطع میکردند، انگار که میتوانستند در برابرِ محاصرهٔ کلِتوجه جهان تاب بیاورند. تقریباً انگار واقعاً... یک... اژدها... داشت از آنها محافظت میکرد...
کایمون پنجهاش را بالا آورد و فلسِ گرم را لمس کرد و لرزشِکنند—نه خفیفی در تبارش حس کرد—همان لرزشی که ناشی از سرکوب در برابرِ یکشبیه نژادِ برتر بود—و این ثابت میکرد چیزی که لمس میکرد... فلسِ... واقعیِ اژدها بود...
کایمون یادش نمیآمد کِی دهانش باز مانده است، اما قطعاً این اتفاق افتادهصدها بود، چون وقتی با نگاه به انسانی که بالای سرِ همهٔ آنها شناورچیز بود آبِ دهانش را قورت داد، یادش آمد که دهانش را بسته است.
در این میان، لکس در هوا شناور بود و از بالا به ارتشِ مزدوران نگاه میکرد. پانصد کارمندمنتظرِ خود را به گروههایی تقسیم کردند؛ عدهای به داخلِ قلعه شتافتند تا آن را برای استقبال از مهمانهاداشته آماده کنند و عدهای دیگر بیدرنگ به سراغِ سربازانِ مجروح رفتند تا برای ورود به خودِ قلعه کمکشان کنند.
لئونیداس و گردانِ سیصد نفرهٔ سربازانش که بسیاری از آنها—اما نه همهشان—به قلمرو جاودانه زمین رسیدهتازه بودند، روی دیوارهای مرزیِ قلعه جمع شدند و برای دفاع از آن آماده شدند. البته از آنجاپیام که زی رهبریِ دفاع را بر عهده داشت، منتظر میماندند تا ببینند چطور به آنها فرمان میدهد.
در همین حال، لکس خودش وضعیتشان را بررسی کرد. شکستنِ آرایهشان برای او فوقالعاده آسان بود. دلیلش این نبودانسان که لکس استادِ آرایهها بود—هرچند داشتنِ چشمی که میتوانست حقیقتِ دنیا را ببیند در کنارِ چشمی دیگر که میتوانستاحاطهشان در یک چشمبههمزدن آرایه بسازد، قطعاً به او کمک میکرد تا نقصها و ضعفهای بیشترِ آرایهها را تشخیص دهد.
نه، درکِ عمیقش از مفهومِ دفاع بود که باعث میشد نقطهضعفهای آن را ببیندانسان و بهراحتی از میانشان عبور کند. حتی با این وجود، لکس تمامِ قدرتش رابعد رو نمیکرد و تلاشِ اضافهای هم برای اقداماتِ بزرگ یا شدید به خرج نمیداد.
مأموریتِ اصلیاش فراهم کردنِ پناهگاه و محافظت از مزدوران بود و قصد داشت اول همان رادرست تکمیل کند. اما با این حال، یکی از دلایلی که میخواست زی فرماندهی را به دستکمکیاش بگیرد این بود که خودش میخواست تا جای ممکن روی بررسی و درکِ ابدون تمرکز کند.
اعلانِ سیستم دربارهٔ مأموریت برای لکس کاملاً روشن کردهچیزی بود که این مکان بهشدت غیرعادی است و اودیوارهای قصد نداشت بگذارد اعتمادبهنفسِ کاذب روی تصمیمگیریاش تأثیر بگذارد.
وقتی به عمقِ قدرتِ دشمن، استراتژیهایشان وداشتند نحوهٔ کارکردِ این مکان پی میبرد، تازهموضوع میتوانست برای تکمیلِ تمامِ مأموریتهای اضافی برنامهریزی کند.
گذشته از خطرناک بودن، نفسِ وجودِآنها این مکان برای لکس جذاب بودوقتی و ایدههای خطرناکی به سرش میانداخت.
لکس مدتها بود که دنبالِ جایی برای ساختنِ قلعهٔ نیمهشبش میگشت. شرطِ مکانِ مناسب برای ساختِ قلعه این بود کهکمکی بهشدت پنهان و دور از دسترس باشد. بهمحضِ پیدا کردنِ چنین جایی، قلعهاش را در آن بنا میکرد و تالارِمهمانخانهٔ تولدِ دوبارهاش را همراه با یک قطره از خونش در آنجا پنهان میکرد تا راهِ نجاتی برای زنده ماندنش باشد.
البته بدیهی بود که چنین کاری را در مکانی کهشبیه نفسِ زنده ماندن در آن غیرممکن بود، انجام نمیداد. اما اگرقلعه میتوانست بر قوانینِ این مکان مسلط شود، چنین کاری غیرممکن نبود.
گذشته از مشاهداتِ خودش،انتظار میتوانست روی دانشِ انباشتهٔهمان «هراسِ غارتگر» هم حساب کند.
از هر زاویهای که نگاه میکرد، این مأموریت مدتِ زیادی طول میکشید،وقتی مگر اینکه با هم همکاری میکردند. حتی در صورتِ همکاری هم چهبساکردند پیدا کردنِ جام و نجاتِ زرکسیس از درونِ آن زمانِ زیادی میبرد.
شیرِ ماگما بهمحضِ اینکه از شوک درآمد، گفت: «گاردتون رو پایینارتشِ نیارید، مقابله با ملخها به این راحتیها نیست.» او پرواز کردنمیدانست و کنارِ لکس آمد و به ارتشِ بیرونِ دیوارها خیره شد.
«حملاتِ فیزیکی تقریباً هیچ آسیبی بهشون نمیرسونه، حملاتِ روحی و روح هم عملاً بیفایدهست. تنها راهِ قطعیبعد برای نابود کردنِ یه ملخ اینه که گرسنگیِ درونِ وجودش رو از بین ببرید. برای این کار،چشم ما از قوانینِ نابودیِ مطلق استفاده میکردیم. اگه بخواید، میتونم بهتون نشون بدم چطور این کار رو میکردیم.»
لکس جواب داد: «ممنون بابتِ راهنمایی. قطعاً ازهمان پیشنهادتون استقبال میکنم، اما اول میخوام ببینم دراما برابرِ حملاتِ نیروهای ما چه واکنشی نشون میدن.»
کائمون با رگهای از اضطراب در صدایش هشدار داد: «تهدیدشون رو دستکم نگیرید. خیلیانسان از متحدانِ ما جونشون رو از دست دادن، فقط به این خاطر که دشمنانِبعد اینجا توی ابدون رو دستکم گرفتن. بهتره از همون ابتدا با تمامِ قدرتتون وارد بشید.»
لکس ابرویی بالا انداخت و به شیرِ ماگما نگاه کرد. اول قصدمزدوران داشت بگذارد زی فرماندهی را به دست بگیرد، اما بد نبود پیشانتظارِ از آن، میزانِ کشندگیِ حملاتِ خودش را هم روی ملخها محک بزند.
انگشتش را به سمتی نشانه رفت و پرتویی از نیتِ شمشیرِ نقرهای شلیک کرد. این قویترین حملهاشبعد نبود، اما بیشک قدرتِ تخریبِ بالایی داشت. شیر و لکس، در کنارِ زی و بسیاری از اعضایچشم گردان، سر چرخاندند تا مسیرِ حمله را دنبال کنند و منتظر ماندند تا میزانِ تأثیرش را ببینند.
لازم نبود زیاد منتظر بمانند.