چپتر 984: نوزادانِ بیشمار
0لکس سرش را بالا گرفت و به اژدها نگاه کرد، درحالیکه احساساتِ بیشماری ذهنش را پر کرده بود. بخشی از این احساسات به اینزیراندازِ خاطر بود که هنوز داشت اطلاعاتی دربارهٔ قلمروها دریافت میکرد و از فهمیدنِ این موضوع ماتومبهوت مانده بود که در قلمروی نیمهشب آتشفشانهای منحصربهفردیجلوی وجود دارند که بهجای بیرونریختنِ موادِ مذاب، مایعِ لزج و آبیرنگِ عجیبی از آنها فوران میکند که هرچه را لمس کند بهسرعت یخ میزند.
فقط میدانست ازآنجاکه این هم نوعی آتشفشانمیرسید است، دیر یا زود سر از وسطِبهطورِ یکی از آنها درمیآورد. سرنوشتش این بود.
اما این رشتهافکار اصلاً مانعِ حسِّ شدیدِ وحشتدستِ و فقدانی نشد که با دیدنِ لرزشِ اژدها بهاثری او دست داد! زیراندازِ مراقبهاش! نمیخواست از دستش بدهد!
بله، هرچند بهعنوانِ یک روحِ تازهمتولدشده، به مهمانخانه وفادار میماند. شاید بهتر بود همینشکنندهای حالا یک پیروِ وفادار و بینهایت قوی به دست بیاورد. چهبسا این کار میتوانست جلویلرزید بسیاری از دردسرهای آینده را بگیرد. اما درعینحال، پیشرفتِ قدرتِ خودش نیز بینهایت مهم بود.
بااینحال، از دستِ خواستن بهتنهایی کاری برنمیآمد و به نظرسرنوشتش میرسید سرکوبِ هالهاش هم اثری ندارد. از طریقِ حسِّ روحیاش، بهطورِلرزشِ مبهم فرمِ روحِ شکنندهای را در اعماقِ تنِ اژدها حس کرد.
در پیِ آن، اطلاعاتِ مربوط بهنظر کارمندِ جدیدش به لکس رسید وطریقِ باعث شد از سرِ تأسف آهی بکشد.
تنِ اژدها دوبارهقدرتِ لرزید، اما حرکتشمهم از این فراتر نرفت.
لکس روی اطلاعاتِ جدیدترین کارمندی که به دست آورده بود تمرکز کرد. پیشتر، تنها یکاعماقِ لاستیک از ماشینِ گلف جان گرفته بود. چقدر احتمال داشت که بهجای کلِّ اژدها، فقطحرکتش تکهٔ کوچکی از آن جان بگیرد؟ مثلاً یکی از دندانها یا شاید یکی از فلسهایش؟
اما اینطور نبود. در واقع کلِّ اژدها بود که روحِ جدیدی به دست آوردهمانعِ بود. اما... وضعیتِ عجیبی پیش آمده بود. لکس که رگهای از تردید حس میکرد،بدهد با حسِّ روحیاش بهسوی آن روح دست دراز کرد و کوشید با نوزاد ارتباط بگیرد.
وقتی لکس را حس کرد، صداینظر جیرجیرمانند و وحشتزدهای گفت: «کـ... کمک!طریقِ مـ... من... من... من گیر افتادم!»
با توجه به میزانِ ترسِ نهفته در آن صدا، لکسبهتنهایی نباید خندهاش میگرفت، اما دستِ خودش نبود. صدا بیشازحد بامزهروحیاش بود. مهمتر از آن، لکس بیدرنگ فهمید چه اتفاقی دارد میافتد!
خلاصه اینکه، ماجرانظر دقیقاً برعکسِ اتفاقی بوداثری که برای ذِن افتاد!
ذِن تکهچمنی در مهمانخانهٔ نیمهشب بود که هوشیار شده و بیدرنگ به سطحِ جاودانِ زمینی هم رسیده بود. اما تنشدیدنِ بهاندازهٔ چمنِ معمولی ظریف بود، یعنی تنی فانی داشت. بهدلیلِ اختلافِ عظیمِ سطح میانِ ذات، روح و تنش، ذِن عملاً نمیتوانستپیروِ هیچ قدرتی از خود نشان دهد و مدام فقط نگرانِ زنده نگهداشتنِ خودش بود. دستکم در زمانِ تولدش که اینطور بود.
حالا، دقیقاً عکسِ این قضیه در حالِ رخدادن بود؛ یعنی این روحِ تازهمتولدشده دربهطورِ سطحِ فانی قرار داشت، اما درونِ تنی گیر افتاده بود که بسیار از آنتأسف فراتر بود. ازاینرو، اصلاً نمیتوانست تن را کنترل کند و درعوض، درونش گیر افتاده بود!
لکس که بهسرعت نقشهای تقریباً بینقصمهم به ذهنش رسیده بود، گفت: «نترس.»برنمیآمد اما... اما این زیادی راحت نبود؟
صدای جیرجیرمانند یکنظر بارِ دیگر با وحشتاثری گفت: «نمیتونم تکون بخورم!»
لکس درحالیکه داشت به معمای دیگری فکر میکرد، با صدایی آرامبخش گفت: «آره، معلومه که نمیتونی تکون بخوری، ولی نترس. یه نقشه دارم که بهت کمکنمیخواست میکنه.» او پیشتر حلقهای را که بخشی از روحِ اژدها را در خود داشت، پل نامیده بود که مخففِ پلوایلین بود. اما حالا که خودِ اژدهابگیرد هم روح داشت، دیگر نمیتوانست همان اسم را دوباره به کار ببرد، مگر نه؟ باید «جونیور» را به آخرِ اسمش اضافه میکرد؟ یا اسمِ دیگری برایش میگذاشت؟
«یه نقشه برای کمک؟»
«آره، آره، نگران نباش. راستی، اسمِ من لکسه. بذار برات توضیحکاری بدم که چرا گیر افتادی. راستش، شاید خودت ندونی، اما قبلمبهم از اینکه جون بگیری، تو در واقع زیراندازِ تزکیهٔ من بودی.»
صدا بابرنمیآمد معصومیت تکرارمیرسید کرد: «زیراندازِ تزکیه؟»
«آره، زیراندازِ تزکیهٔ من. برای کمک به تزکیهام خیلی مهمه،سرنوشتش و واسه همینه که تنت اینقدر قویه. اما حالا کهدیدنِ جون گرفتی، بارِ کنترلکردنِ تنت خیلی زیاده. نمیتونی تحملش کنی.»
روح که هنوز میترسید امابرنمیآمد حالا خیلی آرامتر شده بود،اثری پرسید: «پس... پس چیکار میتونم بکنم؟»
«چند تا کار هست که باید بکنیم. هرچند کُند پیش میره، اما من قدرتِ زیراندازِ تزکیهام رو جذب میکنم تا فشاری که حسفرمِ میکنی کمتر بشه. همزمان، یه فنِّ تزکیهٔ پرورشِ روح بهت یاد میدم تا تو هم بتونی قدرتِ تنِ جدیدت رو جذب کنی وآورده خودت رو تزکیه کنی. اینجوری، بالاخره روزی میرسه که تو اونقدر قوی میشی و تنت اونقدر ضعیف میشه که میتونی بالاخره کنترلش کنی.»
روح با بغض فریادمیرسید زد: «اما... اما اینطوریندارد تشکِ تزکیهات خراب میشه!»
لکس با لحنی بسیار شرافتمندانه گفت: «نگران نباش. ما الان همکاریم و برایاصلاً مهمانخانهٔ نیمهشب کار میکنیم. کمک به همدیگه کاملاً طبیعیه. بعد از اینکه کنترلِنمیخواست بدنت رو به دست آوردی، میتونی کمکم کنی یه تشکِ تزکیهٔ جدید پیدا کنم.»
«تو... تو...خواستن نمیدونم چی بگم.برنمیآمد تو خیلی خوبی.»
لکس لبخند زد و سرش را خاراند. کمی احساسِ عذابوجدانبهتنهایی به او دست داد. چرا انگار از وقتی مهمانخانه راروحیاش گرفته بود، تنها کاری که میکرد سوءاستفاده از نوزادهای تازهمتولدشده بود؟
پیش از آنکه بتواند دفاعیهای ظریف و کاملاً منطقیطریقِ برای خودش ببافد، از وجودِ کارمندانِ نوزادِ دیگری که مهمانخانهمربوط را پر کرده بودند باخبر شد و مردمکهایش تنگ شد.
«گوش کن پل جونیور، تو تازه به دنیا اومدی. نیاز به استراحت داری، پس هول نکن و سعیفقدانی کن بخوابی. برات یه فن پیدا میکنم که کمکت کنه. اما چندتا کار هست که باید بهشون برسم،میماند برای همین باید برم. اگه چیزی خواستی فقط کسی به اسمِ مری رو صدا بزن. اون بهت میرسه.»
لکس بیآنکه به پل جونیور فرصتِ پاسخ بدهد، آنی منتقل شد.ندارد وقتی دوباره ظاهر شد، در قامتِ مهمانخانهدار بود و روبهروی کوهِمربوط نیمهشب که داشت میلرزید ایستاده بود. البته که کوه جان گرفته بود.
مشکل اینجا بود که چند صد درختِبااینحال کاج که کوه را پوشانده بودند هممیرسید جان گرفته بودند. داشتند با هم میجنگیدند؟
مهمانخانهدار که آماده بود هرگونه اختلافی را بخواباند، پرسید: «چه خبره؟» هرچند دیدنِ پرندگانی که در حینِپیِ کارمند بودن، حشرات و چیزهای دیگر را شکار میکردند غیرعادی نبود، اما این وضعیت هنوز قابلمدیریت بود.جدیدترین ولی اگر عوارضِ جغرافیایی و گیاهانِ واقعی شروع به جنگیدن میکردند، نادیده گرفتنش به این سادگیها نبود.
آخر ایننوعی دیگر چهاست جور مشکلی بود؟
صدایی مردد اما رعدآسا غرید ونظر زمین را تنها با شدتِ صدایشطریقِ لرزاند: «اونا... اونا دارن قلقلکم میدن!»
صدای دیگری در دفاع از خود فریادبااینحال کشید: «نه، نمیدیم! اینجا فقط خیلی شلوغه،میرسید ما فقط داریم سعی میکنیم تکون بخوریم.»
کوه بارِ دیگر غرید:میرسید «شما از قلقلک دادنِندارد من لذت میبرید! خودم میدونم!»
شماری از درختانآتشفشان با هماهنگیِ کاملزود فریاد زدند: «نخیر، نمیبریم!»
لکس مجبور شد جلوی پریدنِ گوشهٔ لبشمیرسید و کوبیدنِ دست به پیشانیاش را بگیرد. واقعاًمبهم این همان مشکلی بود که داشت حل میکرد؟
دستش را تکان داد و درختانی کهبااینحال جان گرفته بودند، به پای کوه منتقلمیرسید شدند و جنگلِ خودشان را تشکیل دادند.
آنها بارِ دیگر با هماهنگیِ کامل فریاداثری زدند: «اوه این خیلی بهتره!» مهمانخانه داشتشکنندهای صاحبِ یک گروهِ کُر از درختانِ آوازخوان میشد؟
اما وقت نداشت روی این موضوعزود تمرکز کند. سفینهٔ فضاییِ عظیم هم، البته،اصلاً جان گرفته بود. مشکل این بود که...
لکس آنی منتقل شد و با صحنهٔ سفینهٔ عظیمی روبهرو شد که زمین را بغل کرده بود و زار میزد. پس ازمربوط بررسیِ وضعیت، با کمالِ ناامیدی فهمید که سفینه در حینِ پرواز جان گرفته است. اما جانِ جدیدی که در آن ساکن شده بود،گلف ترسِ شدیدی از ارتفاع داشت و وقتی فهمیده بود دارد پرواز میکند، بهشدت جا خورده و این وضعیت را به وجود آورده بود.
ماتومبهوت مانده بود.قدرتِ آخر یک سفینه چطوربااینحال میتوانست از ارتفاع بترسد؟
هیچ جوابی برای چنین سؤالی وجود نداشت و او هم وقتِبهطورِ فکر کردن به آن را نداشت. یکی پس از دیگری، اشیای بیشتریباعث از مهمانخانه جان میگرفتند و هر کدام داشتند قشقرقی به پا میکردند.
رودخانهٔ تنبل بیدار شده بود و از اینکه هر موجودِ زندهای روی آبهایش سوار شود، بهشدتشدیدِ متنفر بود. خب، لکس نمیتوانست او را بابتِ این احساس سرزنش کند، بنابراین فقط آن راروحِ به جای دورافتادهای منتقل کرد و یک رودخانهٔ تنبلِ جدید و کاملاً مشابه ساخت تا جایگزینش کند.
شماری از کتوشلوارهای جیوز هوشیار شده و از محفظههای نمایشِ خود فرار کردهروحیاش بودند. لکس فقط خدا را شکر میکرد که هیچکدام از کتوشلوارهایی که تنِباعث کسی بود جان نگرفته بودند، وگرنه رسواییِ آزار و اذیتِ قرن روی دستش میماند.
در گوشهای از مهمانخانه، رشتهبادی جان گرفته بود و داشت وحشیانهکاری جولان میداد. در جایی دیگر، شماری از طاووسها در حالِ تکاملمبهم بودند و آنهایی که تکامل نمییافتند، از روی حسادت اعتراض میکردند.
لکس در تمامِ عمرش چیزهای غیرعادیِ زیادی دیده بود،طریقِ اما هیچکدام به پای چیزی که الان میدید نمیرسیدند.اطلاعاتِ بدترین قسمتش این بود که روز تازه شروع شده بود.