چپتر 733: فصل ۷۳۳
0لکس سوار بر مرکبِ وفادارش—نه، سوار بر گرگِ وفادارش—ناگهان به یاد آورد که حتی در ناامیدکنندهترینتنش وضعیتش هم واقعاً تنها نبود. سیستمِ شرور انواع و اقسامِ محدودیتها را اضافه کرده بود تا درخوش طولِ مبارزه جلوی فرارش به مهمانخانه را بگیرد، اما هیچ محدودیتی برای آوردنِ اعضای مهمانخانه وجود نداشت.
بهمحضِ اینکه حس کرد ارتباطش با فنریر دوباره برقرار شده، در احضارش درنگمیدانِ نکرد. لکس فوراً متوجه شد فنریر بسیار قویتر شده و میتوانست هالهای ازجنگیده او حس کند که بهطرزِ عجیبی شبیهِ انرژیِ ایزدی بود، هرچند نه کاملاً.
توله از ورودِ ناگهانیاش به میدانِ نبرد لحظهای جا خورد، اما این موضوع روی عملکردش تأثیریروحیاش نگذاشت. او تا پایانِ آزمونش بیوقفه جنگیده بود و حسابی غرایزش را تیز کرده بود. با اینکهمواقع میدانِ نبرد برای مبارزه محیطی بسیار متفاوت از جنگل بود، توله خیلی زود خودش را وفق داد.
با درندگیای که برازندهٔ کسی بود که در اصل بهعنوانِ محافظِ مهمانخانهتواناییِ احضار شده بود، توله گله را طوری درید که انگار کاغذ است.سعی چه یک حشره جلویش بود چه صد حشره، چنگالهایش هیچ تفاوتی حس نمیکرد.
ژیزل حالا واقعاً جا خورده بود و سرانجام رگهای از کنجکاوی درتمامِ وجودش بیدار شد. دفعِ ضربهٔ یک جاودانه بهاندازهٔ فنریر روی او تأثیر نگذاشتهنیلوفر بود، چراکه شناختِ عمیقی از جانوران داشت و میفهمید اصلونسبِ فنریر ساده نیست.
لکس که اصلاً به تواناییِ فنریر شک نداشت، هیچ توجهی به اوناگهانیاش نمیکرد. در عوض، تمامِ حسِّ روحیاش درونِ تنش، یا دقیقتر بگوییم پشتش،آزمونش متمرکز شده بود و سعی داشت با نیلوفرِ روی کمرش ارتباط برقرار کند.
نیلوفر مدتی بود که بهطرزِ عجیبی ساکت مانده بود؛ چیزی که بیشترِ مواقع به مذاقِ لکس خوش میآمد. اما حالا به کمکشمتمرکز نیاز داشت. پیشتر لکس هرگز جرئت نمیکرد چنین چیزهایی از نیلوفر بخواهد، چون همیشه بیشازحد نگرانِ حفظِ اعتبارِ مهمانخانهدار بود. اما حالابخواهد که آرام و پیوسته داشت قدرتمندتر میشد، نگرانیاش در این باره بسیار کمتر شده بود—دستکم تا جایی که به نیلوفر مربوط میشد.
با گذشتِ زمان و قویتر شدنش، نیاز به تظاهر کمتر و کمتر میشد، چراکهعوض در نهایت کاملاً در نقشِ مهمانخانهدار فرومیرفت و چهبسا روزی حتی از آن فراترنیلوفر میرفت. با چنین ذهنیتی، هر وقت میتوانست از به کار گرفتنِ نیلوفر ابایی نداشت.
صدایش را به خالکوبیِ روی کمرش فرستاد: «هی، بیدار شو.» نیلوفر فوراً جواب نداد، پس لکس انرژیاشدقیقتر را جمع کرد و متمرکز شد. تمامِ تلاشش را به کار بست تا اختیارات و هالهٔ مهمانخانهداری راکمکش که خودش پرورش داده بود احضار کند، نه آن چیزی را که لباسِ میزبان به او داده بود.
فنریر، ژیزل و تمامِ جاودانههای آن حوالی متوجهِ هالهٔکاملاً غیرعادیای شدند که در پایین جمع میشد، اما هیچکس جزروی آن دو نفرِ اول نمیفهمید این هاله از کجا میآید.
صدایش پیچید: «بیدار شو.»جانوران و این بار، نیلوفرساده از خوابِ عمیقش بیدار شد.
لکس با لحنی بیتغییر گفت:جانوران «تنم زخمی شده. فکر میکنینیست بتونی روندِ بهبودیش رو تندتر کنی؟»
بچه نیلوفر با خجالت جواب داد: «بله، البته.» و فوراًتوجهی شروع به هدایتِ هالهاش کرد و آن را دورِ تنِمتمرکز لکس به گردش درآورد و روندِ بهبودیاش را بهشدت سرعت بخشید.
لکس برای اطمینانبهطرزِ دوباره پرسید: «اینجورانرژیِ کارها برات زحمتی داره؟»
نیلوفرِ نوزاد با خجالت جواب داد: «نه، نه چندان. اما نمیتونم زیادتوجهی بیدار بمونم. همین الانش هم بدون استراحتِ کافی کلی از انرژیام رونیلوفرِ مصرف کردم. اگه به این کار ادامه بدم، برای رشدم خیلی بد میشه.»
لکس با حسکردنِ بهبودِ بدنش گفت: «میفهمم.» تصمیم گرفت از ایناصلاً به بعد، جز در مواقعِ واقعاً اضطراری، مزاحمِ نیلوفر نشود. اما بامتمرکز وجود اینهمه متحد در اطرافش، اعتمادبهنفسِ لکس یک بارِ دیگر بیشتر شد.
برخلافِ برخوردِ راحت و بیخیالِ لکس، نبرد در واقع بهشدت سنگین بود.تمامِ تا همینجا هم زمانِ زیادی گذشته بود و بِل تصمیم گرفت یک بارنیلوفر برای همیشه کار را تمام کند، حتی اگر مجبور باشد بهایش را بپردازد.
شش بالِ وهمی پشتِ سرش باز شد و نوری چنان درخشان از آنها تابید که چشمها و حسِّ روحیِ تمامِ حاضرانتأثیری در منطقه را کور کرد. وقتی نور فروکش کرد، شکلِ زره و شمشیری را به خود گرفت که تماماً از نوربهعنوانِ ساخته شده بود. کلاهخودِ نوریاش حتی شکافی برای چشمانش باقی نگذاشته بود، هرچند در سطحِ او این چیزها دیگر اهمیتی نداشت.
وقتی چشمِ حشراتِ باقیمانده دوباره به او افتاد، او یک جاودانه را بهشدت زخمی کرده بودروحیاش و با شتاب بهسمتِ زخمیکردنِ یکی دیگر میرفت. حشرات که به وحشت افتاده بودند، شروع بهبیشترِ همکاری کردند؛ نمیتوانستند به او آسیبی برسانند، اما خودشان را هم از آسیب دور نگه میداشتند.
بِل که کلافه شده بود، دیگر خودداری نکرد و باورهایش را به کار انداخت.عوض باورها روی محیطِ اطرافشان تأثیر گذاشت و اوضاع را از قبل هم خطرناکتر کرد. کلِمدتی قارهٔ زیرِ پایش لرزید، درگیریِ روی زمین لحظهای متوقف شد و منظرهٔ آسمان تغییر کرد.
تمامِ حشراتِ جاودانه که انگار از این تغییرِاصلاً ناگهانی به وحشت افتاده بودند، ناگهان تمامِ حملاتشانتنش را روی فرشتهٔ درخشانِ آسمان، یعنی بِل، متمرکز کردند.
گرچه میتوانست جاخالی بدهد، اما اجازه داد ضربات به او بخورند تا بتواند قدرتش را جمع کند. بههرحالموضوع حملاتشان نمیتوانست از زرهِ او عبور کند. همچون شهابسنگی به زمین کوبیده شد و حشراتِ بیشماری را از پایداد درآورد. با این حال، همین فاصلهگرفتنِ کوتاه از نبرد، زمانِ لازم برای آمادهسازیِ حملهٔ نهایی را به او داد.
سرش را بالا آورد و آماده بود تا روی اهدافش قفل کند، اما گرگِ سفیدی راروحیاش دید که بالای سرش ایستاده بود و با نگاهی عجیب به او خیره شده بود. رویبیشترِ گرگ، مردی با نقابِ دیوسان و زنی نشسته بودند که آنها هم داشتند به او نگاه میکردند.
در حالی که هالهٔ او باید جلویمیفهمید نزدیکشدنِ هر موجودِ غیرجاودانهای را میگرفت، اینعوض چند نفر کاملاً بیتأثیر به نظر میرسیدند.
گرگ که انگار به این نتیجه رسیده بود که علاقهای به او ندارد، رو برگرداند و به مبارزهبگوییم با گلهٔ حشرات ادامه داد. بِل با حواسِ تیزش شنید که مردِ دیوسان در حالی که از نورِنیاز ساطعشده از بدنِ او چشمهایش را جمع کرده بود، زیرِ لب زمزمه کرد: «واقعاً باید یه عینکآفتابی بگیرم.»
این رویاروییِ... عجیب، حتی یک لحظه هم باعثِ درنگِ او نشد. او وقتیمیدانِ برای تلفکردن نداشت و سرانجام، تمامِ قدرتش را به نمایش گذاشت. روحِ والکریاشجنگیده بیدار شد و او، بهعنوانِ یک انسان، قدرتهای نژادیِ فرشتهها را به کار گرفت.
پیش از آنکه به آسمان پرواز کند، حملهای چنان درخشان به راه انداخت که برای لحظهای، نورِدرونِ ستارهٔ محلی هم در برابرِ آن کمفروغ به نظر رسید. بههرحال او هرگز قصد نداشت حشرات رامذاقِ بکشد. زخمیکردنشان برای عقب نگهداشتنِ آنها تا زمانِ رسیدنِ نیروهای کمکی، بیش از حدِ نیاز کافی بود.