چپتر 1124: خوب نیست
0جابهجا کردنِ میخانه از یک دنیا به دنیای دیگر همیشه کمی دردسر داشت، چون همهٔحتی مهمانهای فعلیاش باید تسویه میکردند، مبادا در دنیای جدیدی بیدار شوند. خوشبختانه، برای لکس خیلیمیرسید راحت بود که فکری در سرشان بیندازد تا به هر دلیلی میخانه را ترک کنند.
تنها نکتهٔ خوب این بود که جابهجاییِ میخانه از سیارهای به سیارهٔ دیگر بسیار آسان بود،بینراهی بنابراین میتوانست هر وقت که میخواست به آزولا برگردد و قصد داشت بهزودی همین کار را بکند.آرمانشهرِ هنوز کارش با ماجرای زنِ شکارچی، کیمیاگر و چند نفرِ دیگری که راهنماییشان میکرد تمام نشده بود.
خودِ میخانه هم اکثراً بیدردسر بود. مثل یک مسافرِ بینراهی بود که هر طور دلش میخواست از سیارهای بهسرپرستی سیارهٔ دیگر میپرید، و تنها چیزی که برای رفتن به یک سیارهٔ خاص بهجای سیارهای تصادفی نیاز داشت، شیئی متعلقچندانی به آن سیاره بود. از آنجا که خودش دقیقاً روی آرمانشهرِ ییلدیریم ایستاده بود، این کار بهطور خاصی آسان بود.
پس با اینکه سیاره هنوز به مهمانخانه متصل نبود، میخانه ظاهر شد. حالا کهقویتر میخانه روی سیاره قرار داشت، بهراحتی میتوانست هر کارمندی را که میخواست از مهمانخانهگرفته بفرستد تا در میخانه کار کند. این موضوع، طبیعتاً، شاملِ لاکپشتِ فرمانروای کهکشانی هم میشد.
با استفاده از حضورقامتِ از راه دور، در قامتِپانزده مهمانخانهدار جلوی لاکپشت ظاهر شد.
در طولِ پانزده سالِ گذشته لاکپشت طبیعتاً بزرگتر و قویتر شده بود، حتی اگر از نظرِ ذهنی چندان رشد نکردهچیزی بود. تعدادِ حیواناتِ خانگیِ تصادفیای که به سرپرستی گرفته بود به دهها مورد میرسید، هرچند آبیِ کوچولو، که حالا کمیمتصل بزرگتر و حتی بازیگوشتر شده بود، صراحتاً و علناً خودش را اولین فرزند، و در نتیجه فرزندِ محبوب، اعلام میکرد.
اما غیر از این، تغییرِ چندانی نکرده بود. با خودش فکر کرد که منطقینکرده است. برای موجودی که بیش از ۲۰۰۰ سال زندگی کرده بود، ۱۵ سالِ ناقابل زمانِعلناً درازی نبود و در نتیجه تغییرِ زیادی ایجاد نمیکرد. برای لکس این چیزِ خوبی بود.
با ظاهریحضور بیتفاوت پرسید: «لکسقامتِ رو یادت میاد؟»
«ای وای، ای وای، چطور میتونم فراموشش کنم؟ اون همون انسانِ کوچولوییهبزرگتر که هر چی میکارم رو میخوره. فقط چون اسمش توته که دلیلخانگیِ نمیشه خوردنی باشه. ولی خب تو سنِ رشده. فکر کنم ازش انتظار میره.»
مهمانخانهدار گفت: «انگار خودت از غذا دادن به بقیه با چیزایی که میکاریبیدردسر لذت نمیبری. بههرحال، یه بچهٔ رهاشده پیدا کرده که چند نفر دارن باهاششیئی بدرفتاری میکنن. فکر کرد شاید بخوای نجاتش بدی، واسه همین تو قلمروی خاستگاه منتظرته.»
لکس حتی در ذهنش هم سرخ نشد، چرا که وقیحانه شکایتهای لاکپشت را نادیده گرفت و کلِ قضیهٔ جورلام را بهعنوانِ لطفی که در حقِ لاکپشت میکرد، روی سرش آوار کرد. در ذهنِ لکس، تصویرِ یک کارمندِ کاملاًتغییرِ هیکلی و بهشدت عضلانی نقش بست. باغبان پس از تحملِ شکستهای پیاپی در تلاش برای خلقِ هنرِ بینقص، باغبانی را رها کرده بود و بهجای آن برای بدنسازی مرخصی گرفته بود. حالا هنرش قرار بود از طریقِ عضلاتِتوته خودش به نمایش درآید. هرچند لکس در دلشکستگیِ مداومِ باغبان تا حدی مقصر بود، اما لاکپشت هم سهمی از این تقصیر داشت. به همین دلیل، بدش نمیآمد که لاکپشت را هم کمی عذاب بدهد. نه اینکه واقعاً عذاب بکشد.
لاکپشت از دریاچهٔ عظیمی که پوشیده از گلهای نیلوفر بود بیرون آمد و گفت: «خیلی خب.حتی بد نیست یه نگاهی به اوضاع بندازم.» خیلیها متوجه شده بودند که گلهای نیلوفر ناگهان درهرچند همهجای منارا شکوفه دادهاند، اما زیاد به آن اهمیت ندادند. هرچه باشد، فقط یک گل بود.
«خوبه. میفرستمت پیشش. اگه میتونی، به بعضی ازطولِ حرفهای لکس گوش کن. خیلی مهمه سیارهای رواگر که روشه نجات بدیم. زمینهای بهشدت حاصلخیزی داره.»
مهمانخانهدار بیآنکه وقتِ بیشتری تلفنفرِ کند، دستش را تکان داد وخودِ لاکپشت را به آرمانشهرِ ییلدیریم فرستاد.
وقتی لاکپشت در میخانه ظاهر شد، روی پشتبام بود. جثهٔ لاکپشت بسیار بزرگتررشد از آن بود که داخلِ ساختمان جا شود، بنابراین وقتی ناگهان بالای آنکوچولو ظاهر شد، شکلِ گردش باعث شد شبیه یک قارچِ غولآسا به نظر برسد.
اما از آنجا که ستارهٔ این منطقه بهتازگیلاکپشت خورده شده بود، دنیا در تاریکی فرو رفتهحتی بود و کسی نمیتوانست این منظرهٔ خندهدار را ببیند.
لاکپشت پایین پرید و گفت: «ای وای.» سپس نفسِ عمیقیسالِ از هوای تازه کشید و ادامه داد: «حق با اونرشد بود، این واقعاً سیارهٔ خوبیه. شاید بالاخره بتونم یهکم توت بکارم.»
وقتی لاکپشت به بالا نگاه کرد، نزدیک شدنِ جهانخوار را ندید،خودِ چون جهانخوار در آنسوی سیاره بود و نگاهش به سمتِ دیگریخاص بود. اما با این حال، حس میکرد چیزی سرِ جایش نیست.
لکس و مون آنی به آنجاقویتر منتقل شدند و با وجودِ تاریکی،چندان در پیدا کردنِ لاکپشت هیچ مشکلی نداشتند.
«این همون دوستیه که بهت میگفتم. لاکپشت، این خواهرم، مونه.پانزده خیلی دوست دارم شما دو تا با هم آشنا بشید، ولیرشد اول چطوره به این مشکلِ کوچیکی که باهاش روبهرو هستیم برسیم.»
شاید فقط دو سه دقیقه از ظاهر شدنِطولِ میخانه در آنجا و فرستادنِ لاکپشت میگذشت، اما جهانخوارنظرِ در همین مدت سیارهٔ دیگری را هم بلعیده بود.
آخه چرا آن موجود اینقدر سریعدیگری بود؟ لکس تصور میکرد چیزی بهاکثراً آن بزرگی باید فوقالعاده کُند باشد.
لکس لاکپشت را به کاخِ مون برگرداند، درست دراگر همان لحظهای که جهانخوار داشت به سمتِ سیارهشان میچرخید.تصادفیای انگار آرایههایی که به کار بسته بود واقعاً اثری نداشتند.
لکس به آسمان اشاره کرد و پرسید: «فکر میکنی بتونی باسالِ اون گندهبکِ اون بالا حرف بزنی؟» نیازی به دقت نبود، چوننکرده هرچه جهانخوار نزدیکتر میشد، بخشِ بیشتری از کلِ آسمان را میپوشاند.
«ای وای، طفلکی صدمه دیده. بیدلیل نیستلاکپشت که اینقدر بیقراره. ولی آسیبدیدگی بهونهٔ خوبی برایحتی رژیمِ غذاییِ بد نیست. بذار باهاش حرف بزنم.»
لاکپشت چند پیچکِ سبز را که از لاکش بیرون زده بودند، بهاکثراً سمتِ آسمان دراز کرد. اما همینکه پیچکها در هوا بالا رفتند، از همنیاز پاشیدند و به خردههای جرقهزنی تبدیل شدند که به سمتِ جهانخوار پرواز کردند.
«ای وای،پانزده این اصلاًگذشته خوب نیست.»