چپتر 1243: ریسکِ حسابشده
0لکس حس کرد غریزهاش هشدار میدهد و مو بر تنش سیختواناییهای شد. سه مصیبتِ اول برای لکس چندان مشکلی نبودند. بهجز آخریناست حملات که به توجهش نیاز داشتند، تا حدِ زیادی میتوانست نادیدهشان بگیرد.
با این حال، حتی پیش از اولین ضربهاش، لکس از مصیبتِ چهارم احساسِقوانین خطر کرد. این هم چیزی بود که از آن خبر داشت. در حالیچیزهایی که عوالمِ جاودان به لایههایی تقسیم میشدند، هر مجموعهٔ سهتایی گروهِ کوچکی تشکیل میداد.
از لایهٔ ۱ تا ۳، یک جاودانه در مرحلهٔ اولیهٔ عالمش در نظر گرفته میشد.مطمئن ۴ تا ۶ بخشِ میانیِ عالم بود، در حالی که ۷ تا ۹ اوجِ عالمجهشهای محسوب میشد. در عینِ حال، دشواریِ مصیبت برای هر مرحله به همان نسبت افزایش مییافت.
حالا که با مصیبتِ چهارم روبهرو بود، لکس واقعاً احساسِ خطر میکرد. دلیلش این نبود که لکس برای تحملِ آنواقعاً بهاندازهٔ کافی قوی نیست. اصلاً اینطور نبود. به این دلیل بود که پس از جاودانهشدن، فرصتی نداشت تا تنش شفا یابدخطری و به اوجِ جدیدش برگردد. با وجود اینکه در خطری نبود، مصیبتِ آتش او را بهشدت ضعیف و خسته کرده بود.
همچنین کمی بیانصافی بود که از کسیمؤثرِ که تازه واردِ عالمِ جاودان شده بود،کاملاً بخواهند با مصیبتِ لایهٔ چهارم روبهرو شود.
لکس گذشته از یادگیریِ نحوهٔ دستکاریِ مؤثرِ قوانین، هنوز حتی محدودیتها و تواناییهای تنش را درک نکرده بود. کاملاً مطمئن بودکارهایی کارهایی که میتواند بکند، بسیار بیشتر از چیزهایی است که تا به حال کشف کرده است. هرچه باشد، مادهای در سطحِبیشتری دائو جذب کرده بود. مطمئن بود جهشهای چشمانش ربطی به این موضوع دارد. کاوشِ بیشتر، نتایجِ بسیار بیشتری به همراه میداشت.
اما منصفانه بودن یا نبودنش چندان اهمیتی نداشت.قوانین از آنجا که مصیبت فرا رسیده بود، با آنمیتواند روبهرو میشد. در واقع، ناگهان چیزی به یاد آورد.
او در مهمانخانهاش اتاقهای مصیبت داشت، اما برای ارتقای بیشترِ آنهادشواریِ باید خودش انواعِ مختلفِ آذرخش و آتش را جمعآوری میکرد. بادلیلش خود فکر کرد آیا میتواند آذرخشِ مصیبتِ واقعی را به چنگ بیاورد.
لکس به انگشترِ فضاییاش دسترسی پیدا کرد، یک اسپریِ تنفسی بیرون آورد و آن را در دهانش پاشید. این یکی ازچیزهایی اقلامِ فراوانی بود که از قبل برای این مبارزه آماده کرده بود. لکس آنقدر مغرور نبود که باور کند میتواند بدونِ کمکنبودنش به مصافِ چنین سازمانِ عظیمی برود، بنابراین بهترین و مؤثرترین داروهای موجود برای جاودانههای زمینی را از فروشگاهِ بینهایت تهیه کرده بود.
بیدرنگ هجومی از انرژی وجودش را پر کرد و شروعنحوهٔ به شفای او کرد. حرف از شفا شد، آیا شفای خودشکارهایی نباید حتی بهتر از قبل میبود؟ برای فهمیدنش باید آزمایش میکرد.
نگاهش را به سمتِ جفری که فرار کرده بود چرخاند. اما فاصله برای لکس معنایی نداشت. آنیمیتواند به کنارِ جفری منتقل شد، در حالی که شمشیرش کاملاً پوشیده از نیتِ شمشیر و چیرگی بود،دارد و با همان قدرت و شدتی که در برابرِ جانورِ آذرخش به کار برده بود، ضربه زد.
میخواست وایورن فکر کند لکسبخشِ بهخاطرِ مصیبت تحتِ فشار است، بنابرایندشواریِ برای از میان برداشتنش عجله دارد.
با این حال، در کمالِ تعجبِ لکس، این بار شمشیرش باتواناییهای وجودِ اینکه از تمامِ حملاتِ قبلیاش قویتر بود، وایورن را نشکافت.است سپری خاکستری جلوی جفری ظاهر شد و از او محافظت کرد.
وایورنِ سوخته با صدایی گرفتهشده و سنگین، در حالی که چشمانشدستکاریِ کاملاً سرخ بود، گفت: «گیرت آوردم!»
سیزده هیکلِ دیگر دورِ لکس ظاهر شدند، که هر کدام درتواناییهای مرحلهٔ میانیِ عالمِ جاودانِ زمینی بودند و هالهای قدرتمند از خوداست ساطع میکردند، گویی حملاتی قدرتمند را در آستین نگه داشته بودند.
هیچ مکثی در کار نبود و لکس زمانی برای واکنش نداشت. پیش از آنکه حملاتشان راافزایش رها کنند، قفسی دورِ همهٔ آنها شکل گرفت و لکس را به دام انداخت. همزمان، گویی خودِفرصتی ابرها با مهاجمان هماهنگ بودند، اولین ضربه از ۳۶ ضربهٔ آذرخشِ او برای مصیبتِ چهارم فرود آمد.
جفری که در خفا ترسیده بود لکس درقوانین تلهشان نیفتد، غرررشی سر داد و با رهاکارهایی کردنِ حملاتِ خودش، تمامِ احساساتش را بیرون ریخت.
لکس از طریقِ حسِّ روحیاش گفت وشود مطمئن شد همهٔ مهاجمان صدایش را میشنوند:هنوز «این قفس یهکم کوچیکه. بیایید بزرگترش کنیم.»
هیکلش زیرِ رگبارِ شعلهها، ضرباتِ شمشیر، موشکها،مؤثرِ مجازاتِ ایزدی و ضرباتِ آذرخش قابلِ رؤیت نبود،مطمئن اما صدایش واضح و آسوده به گوش میرسید.
صدایش در میانِ آن هیاهو طنیناندازمیانیِ شد: «کورهٔ آسمان.» و مانع همهٔ آنهامرحله را در درونِ خود به دام انداخت.
بقیه چیزی حس نکردند، اما جفری ناگهان حسقوانین کرد شکارچیِ درندهای به او چشم دوخته است. اینمیتواند حسی بود که در تمامِ عمرش تجربه نکرده بود!
در حالی که لکس در برابرِ جفری خودداری میکرد، دلیلی نداشت با بقیه هم همین کار را بکند.نکرده این میتوانست تمرینِ خوبی برای عادت کردن به کشتنِ جاودانهها باشد. با وجودِ اینکه جفری را دست انداختهچشمانش بود، اما سؤالاتش واقعی بودند. کشتنِ جاودانهها اصلاً آسان نبود و او هنوز قلقش را به دست نیاورده بود.
دقیقاً چه چیزی زندگیِ آنها را نگه میداشت؟ در فانیها میشد به تن، ذهن و روح حمله کرد و از آنها برای کشتنشان بهره برد، اما حس میکرد برایجذب جاودانهها ماجرا پیچیدهتر است. نحوهٔ استفادهشان از قوانین غیرقابلپیشبینی بود و هیچ راهی نبود که بداند آیا جایی برای خودشان نسخهٔ پشتیبان آماده کردهاند یا نه. هرچه باشد، حتیخودش لکس هم پیش از اینکه جاودانه شود یک کلون داشت، پس امکاناتِ یک جاودانه باید خیلی بیشتر میبود. خوشحال بود که کسی را برای آزمایش کردن گیر آورده است.
به هیکلی که درست کنارِ جفری بود چشم دوخت. هر سیزده جاودانه ظاهرشان را پوشانده بودند، انگار میخواستند هویتشانروبهرو را مخفی کنند، اما بعضی چیزها را نمیشد پنهان کرد. کسی که لکس هدف گرفته بود پالتویی سیاه بهبرگردد تن داشت، با این حال دُمِ بلند و براقی از پشتِ پالتویش بیرون زده بود و در هوا تاب میخورد.
تصمیم گرفت حد و مرزِ دوزخِ طلایی را رویهنوز او امتحان کند. به کنارش تلهپورت کرد و حملاتِبکند بیشماری را که روی سپرهای دورِ خودش میبارید، پشتسر گذاشت.
نه تکجملهٔ خفنی در کار بود، نه تکگویی و نه هیچچیزِ دیگری از این دست. لکس بیدرنگ دوزخِنکرده طلایی را بیرون داد و تمامِ تنِ هدفش را نشانه گرفت، با این حال سپرِ خاکستریِ آشنایی جلویشچشمانش ظاهر شد و با وجودِ اینکه شعلهها خودِ سپر را در بر گرفتند، جلوی آتش را سد کرد.
جفری با پیروزمندی غرید: «بیفایدهست! فکر میکنیمؤثرِ درافتادن با ما آسونه؟ این سپرها رو یهمطمئن جاودانهٔ آسمانی ساخته! هرچقدر هم قوی باشی، نمیتونی...»
لکس به او امان نداد حرفش را تمام کند. از آنجا کهمصیبت این سپرها را یک جاودانهٔ آسمانی ساخته بود، در حالِ حاضر واقعاًتحملِ فراتر از توانِ لکس برای درهمشکستن بودند. اما لکس هم دستِ خالی نبود.
موشکِ غولآسایی را بالای سرش احضار کرد؛ یکی از همان موشکهای متعددی که ازکاملاً پلوایلین دزدیده بود، و آن را بهسمتِ یکی دیگر از آنها پرتاب کرد. همزمان، بهجذب بیرون از کورهٔ آسمان تلهپورت کرد، درست بهموقع تا یک آذرخش مستقیم توی صورتش بخورد!
لکس نالهای کرد، اما از فرار دستشود نکشید! اصلاً دلش نمیخواست خودش را درهنوز برابرِ حملهای در سطحِ جاودانهٔ آسمانی محک بزند!
ناگهان لکس متوقف شد. یا دقیقتر بگوییم، با لرزیدنِ فضای درونِ آن منطقه، تواناییِ تلهپورتِمطمئن او بهزور متوقف شد. حتی به نظر میرسید ابرِ مصیبت هم کمی تحتتأثیرِ این تغییرجهشهای قرار گرفته است، هرچند مصیبت آنقدر قویتر شد تا توانست این نفوذِ خارجی را نادیده بگیرد.
درست در لحظهای که حس کرد کورهٔعالم آسمان فروریخته است، به پشتِ سرش نگاههمان کرد و مردمکهایش تنگ شد! او... هیچچیز ندید!
چیزی برای دیدن نبود، چرا که سیاهچالهٔمؤثرِ کوچکی پدیدار شده بود و داشت حتیکاملاً نور را هم به درونِ خودش میکشید!
لکس در دم به فرمِ روحیاش تغییرِ شکل داد و سعی کرد از طریقِ سطحِ روح فراردرک کند، اما بیفایده بود. سیاهچاله درونِ سطحِ روح هم حضور داشت و لکس آرامآرام حس کرد دارد بهسمتِجهشهای سیاهچاله کشیده میشود. همان لحظه با خودش فکر کرد که شاید استفاده از موشک کمی زیادهروی بوده است.
اما ریسکِ حسابشدهای کرده بود و اطمینان داشت که جفری راهی برای متوقف کردنِ این وضعیتکارهایی دارد. هرچه باشد، جفری خیلی بیشتر از لکس به سیاهچاله نزدیک بود. اگر تا الان نمردهربطی بود، جلوی سیاهچاله را میگرفت. اگر هم مرده بود... خب، لکس بیدرنگ به مهمانخانهٔ نیمهشب برمیگشت!
آذرخشی به لکس برخورد کرد که بهنحوی در برابرِ کششِ سیاهچاله مقاومت میکرد، با این حالافزایش این تنها چیزی بود که توانِ مقاومت در برابرِ آن کشش را داشت و تازه آن همفرصتی به این دلیل بود که کششِ گرانشیِ این سیاهچالهٔ کوچک کمتر از ۱٪ِ یک سیاهچالهٔ واقعی بود.
اقیانوسِ گدازهای که خشکیِ عظیم را پوشاندهمؤثرِ بود ناگهان یکپارچه بالا آمد و خودِکاملاً خشکی هم شروع به تغییرِ شکل کرد.
وقتی دید حتی قوانینِ این مکان هم دارند به درونِ سیاهچاله کشیده میشوندقوانین تا بخشی از آن شوند و قویترش کنند، نمیدانست باید بترسد یا تحتتأثیر قراراست بگیرد. با این حال، پیش از آنکه سیاهچاله واقعاً جان بگیرد، ناگهان متوقف شد.
ناپدید شد، انگارگذشته که از اولدستکاریِ هم آنجا نبود!
با تلهپورت به مکانِ اولیهاش و دیدنِ آن ویرانی، چشمانِ لکس برق زد.مرحله در کمالِ تعجب، از سیزده نفر، یازده نفر هنوز آنجا بودند. سپرهای خاکستریکافی و استتارشان از بین رفته بود، اما دستکم به نظر میرسید آسیبی ندیدهاند.
برای یک بار هم که شده، لکس تحتتأثیر قرار گرفت.محدودیتها اما قصد نداشت از آنها بپرسد چطور این کار رابیشتر کردهاند. در عوض، یک بارِ دیگر دوزخِ طلایی را رها کرد.