چپتر 737: عقبنشینی
0با وجودِ تردیدِ لکس نسبت به... درمانِ پزشک، همچنان به تماشایش ادامه داد، چرا کهداشته او هنوز مشغولِ کار بود. روشِ درمان همچنان بهشدت غیرمعمول بود، زیرا به نظر میرسید پزشکناپدید از هرگونه داروی فرآوریشده بیزار است و ترجیح میدهد از مواد در طبیعیترین شکلشان استفاده کند.
برخلافِ انتظار، درمان نه زیاد طول کشید و نه چندان پیچیده بود.جاودانهٔ در عرضِ چند دقیقه، زالوها از روی سینهٔ مرد افتادند و هالهایمیپوشاندند سبزرنگ به خود گرفتند، در حالی که وضعیتِ سرباز تقریباً بیدرنگ بهبود یافت.
با توجه به وضعیتِ فعلیاش، لکس البته نمیتوانست قضاوتِ دقیقی دربارهٔ میزانِ اثربخشیِ درمان داشته باشد، اما ازباشد چیزی که دیده بود بهاندازهٔ کافی رضایت داشت. لکس فنریر را احضار کرد و بهسرعت از جایی کهروندِ دراز کشیده بود ناپدید شد. هرچند از اینکه در روندِ بهبودیاش وقفه بیندازد متنفر بود، اما کار داشت.
کتوشلوارش را پوشید کهبهتر بهطورِ خودکار... کفی را کهارتشِ روی سینهاش بود، تمیز کرد.
به فنریر گفت: «الکساندر رو پیدا کن.» و او را برایدقیقی توله توصیف کرد. لکس مسلماً چیزی همراه نداشت که بوی الکساندررضایت را بدهد، بنابراین در عوض باید به گشتنِ میدانِ نبرد تکیه میکرد.
آن دو بهسرعت به میدانِ نبرد برگشتند و لکس بیدرنگ فهمید چرا اوضاع بهجای بهتر شدن، دارد بدتریکی میشود. هرچند ارتشِ اولیهٔ حشرات توسطِ جاودانهٔ فرشتهمانند بهشدت کاهش یافته بود، اما شکافهای بیشتری یکی پس از دیگریشاید باز میشدند و زمین را با حشراتِ بیشتری میپوشاندند. فقط مسئلهٔ زمان بود تا جاودانههای بیشتری هم پیدایشان شود.
هرچند انتظار داشت ارتشِ یوتون منابعِ لازمیافت برای مقابله با این وضعیت را داشتهدربارهٔ باشد، اما شاید از کلِ ماجرا خبر نداشت.
طولی نکشید که الکساندر را پیدا کردند؛ تا حدی به این دلیلتوسطِ که پیدا کردنِ شش تیغهٔ پرندهاش کاملاً آسان بود، و تا حدیحشراتِ بهخاطرِ اینکه آنها با حسِّ روحیشان چقدر آشکارا میدانِ نبرد را میگشتند.
گذشته از این، درست در آخرین لحظه پیدایش کردند، چرا که به نظر میرسید او نیز بهشدت از اثراتِ سم رنج میبرد. از چشمها واحضار بینیاش خون میآمد و یکزانو روی زمین افتاده بود، در حالی که شمشیرهایش هر حشرهای را که به او نزدیک میشد از پای درمیآوردند. بهسختیتوله نفس میکشید و با خودش فکر میکرد که آیا اگر درست در همان لحظه به مهمانخانه فرار کند، به ترکِ پست متهم میشود یا نه.
صدایی بهطرزِ عجیبی آشنا پرسید: «کمک میخوای؟» هرچند در وضعیتِ فعلیاش نمیتوانست دقیقاً به یاد بیاورد که این صدا متعلقباز به کیست. حس کرد نیرویی او را به بالا کشید و تا به خودش بیاید، روی پشتِ فنریر بود و تمامِطولی حشرات شروع به نادیده گرفتنش کردند. چهره را دید و فوراً بخشی از ذهنِ خوابآلودش همهچیز را به هم ربط داد.
با صدایی گرفته گفت: «براتبیدرنگ پیام گذاشته بودم که از پولبیتوینمیتوانست دوری کنی. خوشحالم که نادیدهاش گرفتی.»
«من اصلاً پیامت رو نگرفتم، از همون اولش اینجا بودم. به کمکت نیاز دارم. اوضاعِ اینجا خرابه و ثانیهبهثانیه دارهدیگری بدتر میشه. زیرِ چنین حملهٔ سنگینی امیدِ چندانی به تخلیه نیست و چشمم آب نمیخوره نیروی کمکی اونقدر سریع برسهماجرا که بتونه اوضاع رو عوض کنه. همه باید به مهمانخانه فرار کنن، این تنها امیدتون برای جلوگیری از نابودیِ کامله.»
افکارِ الکساندر کند بود، هرچند معلوم نبود این کندینمیتوانست بهدلیلِ سم است یا در طولِ نبرد دچارِ ضربهمغزیچیزی شده. با این حال، سرانجام منظورِ لکس را فهمید.
گفت: «این تصمیم رو فقط فرماندهِ فعلی میتونه بگیره. اگه فرماندهِتوسطِ جوخهٔ خودم بود، میتونستم راضیش کنم. ولی همونطور که احتمالاً دیدی،زمین والکری بعد از یه حملهٔ ویرانگر رفت. احتمالاً مأموریتِ دیگهای داره.»
لکس پرسید:وضعیتِ «میدونی فرماندهِتقریباً فعلی کیه؟»
«آره، همون جاودانهایه کهبهتر داره با آرایشِ جنگیمیشود با حشراتِ جاودانهٔ دیگه میجنگه.»
هر دو گفتوگو را متوقف کردند و بهالبته آسمان چشم دوختند، جایی که نبرد میانِ جاودانههایباشد باقیمانده همچنان ادامه داشت، هرچند نه بهشدتِ قبل.
«کسی هستبهجای که واقعاً بتونیمدارد باهاش حرف بزنیم؟»
الکساندر سعی کردسرباز راهحلی پیدا کند، امایافت حالوروزِ ذهنیِ مناسبی نداشت.
«فقط یکی دیگه توبهتر جوخهٔ خودم به ذهنممیشود میرسه. شاید اون بدونه.»
«راه بیفت،تقریباً وقت برایبهبود تلف کردن نداریم.»
از آنجا که دوباره در حالِ جستوجو بودند، الکساندر ظاهرِ مافوقهایشتوسطِ را توصیف کرد تا بتوانند دنبالشان بگردند. طولی نکشید که اولینزمین عضوِ جوخهٔ الکساندر را پیدا کردند، اما او جان باخته بود.
پیدا کردنِ نفرِ دوم کمی طول کشید،یافت اما خوشبختانه این یکی زنده بود ودربارهٔ حتی وضعیتِ بهتری نسبت به الکساندر داشت.
هرچند با داشتنِ تزکیهای درشدن عالمِ نوزادِ روح، کاملاً منطقیاولیهٔ بود که بیشتر دوام آورده باشد.
الکساندر در حالی که سعی میکرد توجهِ مرد را جلب کند، فریاددربارهٔ زد: «کاپیتان رادامی!» لکس نمیخواست همه از تواناییِ فنریر باخبر شوند، بنابراین پیادهاحضار شدند و دو مردِ مجروح با جنگودرگیری راهشان را بهسوی کاپیتان باز کردند.
«نمیتونیم اینطوری ادامه بدیم،شدن اوضاع اصلاً بهتر نمیشه! بایداولیهٔ به مهمانخانهٔ نیمهشب عقبنشینی کنیم!»
کاپیتان در جواب فریاد زد: «حرفت حرفِیافت دلِ منه پسر، ولی اگه از نبرددربارهٔ عقبنشینی کنیم، والکری پوست از سرمون میکنه!»
«اون پوستِ ما رو بکنه بهتردارد از این حشراته. باید فرماندهی رو راضیجاودانهٔ کنیم عقبنشینی کنن، هیچ راهِ دیگهای نیست.»
مردِ تنومند در حالی که حشرهٔتوجه دیگری را تکهتکه میکرد، پرسید: «حتیدربارهٔ اگه راضیشون کنیم، چهجوری میتونیم فرار کنیم؟»
پیش از آنکه الکساندر بتوانددارد جواب بدهد، لکس کیسهای پرحشرات از صدها کلید ظاهر کرد.
لکس کیسه را بهتقریباً دستِ الکساندر داد و گفت:فعلیاش «میتونید از اینا استفاده کنید.»
«با کاپیتان حالت خوبه، یاشدن میخوای با من بیای؟ بایداولیهٔ به یه کارِ دیگه برسم.»
«با کاپیتان خوبم. نگران نباش، فرار ازفعلیاش خدمت باشه یا نه، قصد ندارم امروزاثربخشیِ اینجا بمیرم. اگه اوضاع بدتر بشه میرم مهمانخانه.»
لکس سر تکان داد و از آن دو جدا شد.حشرات فقط میتوانست امیدوار باشد هر کس که مسئول است موافقتباز کند، چرا که اکنون حسِ خطر داشت واقعاً نگرانکننده میشد.
بیآنکه ثانیهای تلف کند، بهسرعت سوارِبهبود فنریر شد و بهسوی دکترِ خوب، یادقیقی بهتر است بگوییم... دکتر چارلز بِست شتافت.