چپتر 1011: ناهارِ مجانی
0لکس در حالی که زمین را از نظر میگذراند، پرسید: «پل، چطور بایدکنترل دنبالِ رزین بگردم؟» بازخوردی که از گلیف میگرفت عظیم بود، و تبدیلِ آنافزایش به اطلاعاتِ قابلِ استفاده داشت بهسرعت به بارِ سنگینی روی دوشِ لکس تبدیل میشد.
تا وقتی متوجهش نشده بود مشکلی نداشت، اما حالا که فهمیده بود، انگار تکتکِمیگذاری دانههای خاک، هر سنگ، هر حشره و حیوانی در آن حوالی داشتند بازخوردِ جداگانهای بهافزایش او میدادند. اگر راهی برای فیلتر کردنِ اینهمه اطلاعات پیدا نمیکرد، بهزودی از پا درمیآمد.
پل در حالی که دادههای مربوطه را به لکس منتقل میکرد، به او اطلاع داد: «تو باردی استفاده از چیرگی روی گلیف اثر میگذاری. وقتی بتوانی فن را کنترل کنی، باید سطح را فقطتوجه تا حدی بالا ببری که دیگر هیچ بازخوردی از اطرافت نگیری، و همزمان حساسیتت را افزایش بدهی.
«نکتهٔ هوشمندانه در موردِ این گلیف این است که طوری طراحی شده تا از میانِ مُهرهایی که برای پنهان کردنِ گنجینهها ساخته شدهاند، سرک بکشد. هر چه باشد، با اینکه هالهٔ گنجینه قابلِ سرکوب است، اما نحوهٔ تعاملش با قوانین را نمیتوانفنش سرکوب کرد. مُهرها در واقع فقط هرگونه تعاملی را که گنجینه میتوانست داشته باشد جبران میکنند، و به این ترتیب جلوی نمایان شدنِ هرگونه ردی را در فضای باز میگیرند. اما گلیفِ وایرم اصلاً دنبالِ رد و نشانهها نمیگردد. بلکه در عوض،روحیاش مقدار و ظرفیتِ تعامل با قوانین را اندازه میگیرد. ارباب، با توجه به وضعیتِ ضعیفشدهٔ چیرگیات، بُردِ تو چندان زیاد نخواهد بود، برای همین مجبوری خودت بگردی. اما وقتی در حوالیِ رزین باشی، باید بتوانی آن را حس کنی... البته در تئوری.»
لکس تصمیم گرفت روی کلمهٔ آخرِ پل تمرکز نکند و شروع کرد به تنظیمِکنی فنش تا جایی که درست بالاتر از سطحی قرار گرفت که از اطرافش بازخوردنکتهٔ میگرفت. هرچقدر هم که دلش یک راهحلِ آسان میخواست، باز هم مجبور بود بگردد.
جستوجوی اولیهاش از روی سطحِ زمین بود. امیدوار بود بُردِ گلیفش آنقدرچیرگی زیاد باشد که بتواند رزین را از روی زمین پیدا کند، چونهیچ اگر مجبور میشد زمین را بکَند، مانعِ بزرگِ دیگری سرِ راهش سبز میشد.
فقط برای اینکه مطمئن شود دارد تمامِ تلاشش را میکند، پیش از اینکه با سرعتی سرسامآور درست ازفضای روی زمین شروع به پرواز کند، حسِّ روحیاش را هم تا آخرین حد گسترش داد. میتوانست بدود، بله،ضعیفشدهٔ و سرعتش هم خیلی کمتر نمیشد. اما وقتی میتوانست راحت پرواز کند، چرا اینهمه به خودش زحمت بدهد؟
هر از گاهی، متوجهِ برخی گنجینهها و اشیای قیمتیِ دفنشدهبلکه یا پنهان میشد. بیش از یک بار، موجوداتی را دید کهچیرگیات در نگاهش درخشانتر از هر چیزِ دیگری در آن منطقه بودند.
لکس با خود فکر کرد که آیا آنچه میبیند جایگاهِاثر آنها در طیفِ عروجِ هستی است، یا اینکه فقط تنشان بسیارهیچ ارزشمند است. برای یک بار هم که شده، حدسِ روشنی نداشت.
زمان مثلِ باد میگذشت، اما لکس به خودش اجازه نداداطلاع روی این موضوع تمرکز کند. اگر ذرهای به آن فکر میکرد،بالا بیحوصله میشد و این میتوانست حواسش را از کارش پرت کند.
با اینکه تا مدتها رزین را پیدا نکرد، اما چون حسِّ روحیاش گسترش یافته بود، زمین را با دقتی بسیار بیشتر از حالتِاصلاً عادیاش بررسی میکرد. در ابتدا فکر میکرد این مکان بایر است، اما این موضوع با حقیقت فاصلهٔ زیادی داشت. فقط مسئله این بودحوالیِ که زندگی در اینجا خودش را با محیط سازگار کرده و برای هر کسی که تنها از چشمانش استفاده میکرد، کاملاً استتار شده بود.
سنگها پوشیده از خزههای خاکستری و قهوهای بودند که بهخوبی در انحناها و فرورفتگیهای سطحشان پنهان شده بودند. سپس این خزهها به زیستگاهی پنهان براینخواهد بیشمار حشرهٔ کوچک تبدیل میشدند که خودشان شبیه به سنگریزه یا خردهسنگ بودند. مارها، عقربها، مارمولکها و موجوداتِ دیگر آنجا را خانهٔ خود کرده بودندهرچقدر و ظاهرِ طبیعیشان چنان آنها را پنهان میکرد که لکس حتی بهعنوانِ یک تزکیهگرِ نوزادِ روح نیز تنها با تکیه بر بینایی متوجهشان نشده بود.
بعد نوبت به مورچهها میرسید. لکس بیش از هر موجودِ دیگری در آنجا، به مورچهها توجه نشان داد. چهار یا پنج گونهٔ مختلف از مورچهها راافزایش در این منطقه دیده بود که تعدادِ زیادی به حساب نمیآمد. اما چیزی که حیرتانگیز بود، اندازهٔ کلنیهایشان بود. در امتدادِ صدها مایل، هر گونه ازنمیتوان مورچهها منطقهای را بهعنوانِ محدودهٔ خود در اختیار گرفته بود و در مرزها با کلنیهای رقیب میجنگید و درست زیرِ چشمانِ او جنگی به راه انداخته بود.
شاید اگر لکس روندِ توسعهٔ قلمرو را از زاویهای درست بالای آن ندیده بود، احساسِ متفاوتی پیدا میکرد، اما در این لحظه حسدیگر میکرد نوعی ایزد است که از بالا به مخلوقاتش نگاه میکند. تقلاها و مشکلاتشان در نظرش بسیار بیدلیل و پیشپاافتاده میآمد. میتوانست خیلی راحتباشد تکهگوشتی در محدودهٔ آنها بیندازد و همان برای سیر کردنِ هر کلنی تا نسلها کافی بود و به نیازشان برای چنین جنگهایی پایان میداد.
اما برای آنها، چیزی که او میتوانستهرگونه با تکان دادنِ یک دست حل کند، آنقدرنمایان مهم بود که جانشان را بر سرش بگذارند.
این... مشاهدهای بود که او را به تواضع وامیداشت.نمیگردد با قویتر شدنش و ارتقای جایگاهش در جهان، مهمتوجه بود که به معنای قدرتش برای دنیای اطرافش بیندیشد.
روزهایش روی زمین را به یاد آورد، زمانی در دانشگاه در درسی افتاده بود و بهخاطرش بورسیهٔ تحصیلیاش را از دست داد. آن زمانهمزمان چقدر احساسِ بدبختی میکرد. آرزو داشت موجودی قادر و مطلق بیاید و زمان را به عقب برگرداند تا فرصتِ دیگری به او بدهد و بتواندنحوهٔ کارها را جورِ دیگری پیش ببرد. از تهِ دل قسم خورده بود که اگر فقط یک فرصتِ دیگر داشته باشد، همهچیز را متفاوت انجام میدهد.
بعداً معلوم شد که برای حلِ مشکلش نیازی به یک ایزد نداشته است. با استادش صحبت کرد و استاد به او فرصت داد تاهیچ با انجامِ دوبارهٔ یک تکلیفِ مهم، نمرهاش را جبران کند. اما وسوسهٔ اینکه یک موجودِ قادرِ مطلق بیاید و مشکلش را حل کند، دراینکه آن زمان که بهشدت احساسِ درماندگی میکرد، او را سخت درگیر کرده بود - با اینکه آن زمان اصلاً به وجودِ چنین چیزهایی اعتقاد نداشت.
حالا خودش یک موجودِ قادرِ مطلق بود. مهمتر از آن، با خود فکر کرد که آیا مشکلاتِ او نیز در چشمِ بیشمار موجودیاصلاً که از او قویتر بودند همینطور به نظر میرسید؟ آن مردِ مرموز که یک روز ناگهان در اتاقش در مهمانخانه ظاهر شد، وقتیحوالیِ به لکس نگاه میکرد چه فکری پیشِ خودش میکرد؟ شاید برای او، راهنمایی کردنِ لکس زحمتی بیشتر از انداختنِ یک تکهگوشت برای مورچهها نداشت.
لکس برای لحظهای بسیار کوتاه مکث کرد. نگاهی به درونِ النگوی فضاییاش انداخت و مقدارِ زیادی غذا پیداتوجه کرد که حالا با ارتقای عالمش، دیگر برای او چندان مغذی نبودند. در حینِ پرواز بر فرازِ زمین،کلمهٔ تکههایی از آن غذاها را اینجا و آنجا برای حیواناتی که میدید در حالِ تقلا هستند پایین انداخت.
با اینکه خودِ لکس چندان اهلِ کارهای خیریه نبود، اما کمک کردنبتوانی به دیگران هر از گاهی ضرری نداشت، بهخصوص اگر برای خودش زحمتِهمزمان خاصی نداشت. هر چه باشد، خودش هم از کمکِ دیگران بهرهمند شده بود.
به نظر میرسید کهبهزودی گاهی در زندگی، ناهارِمنتقل مجانی هم پیدا میشود.