چپتر 1378: فقط یککمی
0«پس داری بهم میگی الان یه روانیِ بیشازحد قوی میخواد بیفته دنبالم تا شکارم کنه؟بدم میتونی بگی کیه؟» لکس این را پرسید؛ نگران بود، اما نه آنقدرها. عادت داشت دشمنانِانجامش بیشازحد قوی دنبالش بیفتند. از همین حالا به این فکر میکرد که چطور واکنش نشان دهد.
«متأسفانه، من از به اشتراک گذاشتنِ هرگونه اطلاعات دربارهٔ مشتریِ برترمان منع شدهام، هرچندصرفاً میتونم بهتون بگم که فروشگاه از رفتارِ اخیرش راضی نیست. اما کاری از دستمونکار برنمیاد. تا وقتی اون مشتری قانونی از فروشگاه رو زیر پا نذاره، نمیتونیم تلافی کنیم.»
«صرفاً میخواستم این اطلاعات رو باهاتون در میون بذارم تا بهتونکسی هشدار بدم، برای این حالت که شاید بخواید... دست از خرید بکشید.چون این کار خلافِ سیاستِ شرکته، برای همین مجبور شدم مخفیانه انجامش بدم.»
لکس گفت: «خب، من به این راحتیها نمیترسم. اما نمیتونم کورکورانهقصدِ عمل کنم، اونهم وقتی نمیدونم با کی طرفم. چیزی هست که بتونینظر دربارهٔ این شخص بهم بگی؟ یا راهی هست که بتونم بفهمم کیه؟»
پاول سر تکان داد.
«بههیچوجه نمیتونم اطلاعاتی دربارهٔ هویتِ مشتریِ مذکور به اشتراک بذارم. فقط میتونم پیشنهاد کنم دنبالِ تجهیزاتِ محافظتیای بگردید که بهتونبدم اجازه میده هویتِ هر کسی رو که قصدِ آسیب زدن بهتون داره، از طریقِ غیبگویی بفهمید. متأسفانه، چنین تجهیزاتی کمیابکورکورانه شدهاند، چون به نظر میرسه چند سال پیش، تعدادِ بیشماری از غیبگوهای قدرتمند و بانفوذ از قلمروی آغاز ناپدید شدهاند.»
لکس اخم کرد و سعی کرد به راهحلی فکر کند. نباید خیلی سخت میبود؛ هرچهداره نباشد، لکس حالا مردی با روابطِ گسترده بود. درونِ قلمروی آغاز، دوستانی در مقاماتِ بالابیشماری داشت. اما بیشک، هر کسی که داشت از فروشگاه سوءاستفاده میکرد هم آدمِ پیشپاافتادهای نبود.
پاول با لبخند گفت: «چیزِ جالبِ دیگهای هم هست که میتونم بهتون بگم، برای زمانی که به مشتریِچنین برتر تبدیل بشید. داخلِ فروشگاه، هر پاول بر اساسِ عملکردش رتبهبندی میشه. اگه شما به بهترین مشتری تبدیل بشید،کرد من هم خودبهخود میشم پاولِ اصلی، و مسئولیتِ همهٔ پاولهای دیگه و همینطور خودِ فروشگاه رو بر عهده میگیرم.»
لکس ابروهایش را بالا داد، چرا که پاول بهطورِ غیرمستقیممیخواستم اشارهٔ بزرگی کرده بود: مشتریِ برتر هر کسی که بود،دست پاولِ اصلی داشت به کارهایش رسیدگی میکرد. اما مهمتر از آن...
«صبر کن، یعنی تو جاش رو میگیری؟ این چهجوریزیر کار میکنه؟ این یعنی اون یکی پاول نباید برات خرابکاریهشدار کنه؟ مگه شماها خاطراتتون رو با هم به اشتراک نمیذارید؟»
پاول بامذکور لبخند سرپیشنهاد تکان داد.
«اینطور کار نمیکنه. همهٔ ما یکی هستیم و فرقی با هم نداریم. مهم نیست کدوممون مسئولغیبگویی باشه. تنها چیزی که عوض میشه اینه که مشتری با هر پاولی که اختیاراتِ بیشتری تو فروشگاهقلمروی داشته باشه، سروکار پیدا میکنه. اوه، و آره، اگه من پاولِ اصلی بشم، یهجورایی فوقالعاده قدرتمند میشم.»
لکس گفت: «چقدر جالب. راستی، اگه یهتلافی زمانی میخواستم پاولِ اصلی رو ببینم، میدونی،هشدار بیرون از فروشگاه، کجا میتونم پیداش کنم؟»
«سخت میشه گفت. فروشگاه چند سیاره داره که برای تولید، برداشت وتلافی انبارداری ازشون استفاده میکنه. میتونی شانس خودت رو اونجا امتحان کنی، امابخواید پاولِ اصلی معمولاً خیلی سرش شلوغه و وقتِ زیادی بیرون از فروشگاه نمیگذرونه.»
«فکر کنم یه راهی پیدا کنم. فکر کنم اصلِ قضیه دستم اومد. یه آدمبدهٔ کلهگنده افتادهطریقِ دنبالم، خرجکردنِ پولِ بیشتر ممکنه باعث بشه اون آدمبده علیهم واردِ عمل بشه، و از این حرفها،بانفوذ تبدیل شدن به مشتریِ برتر یه مزایایی داره و غیره و غیره. چیزی رو که جا ننداختم؟»
پاول لحظهای به لکسدنبالِ نگاه کرد؛ مبهوت مانده بودمیده و نمیدانست چه جوابی بدهد.
با لحنی که کمی درماندهنذاره به نظر میرسید گفت: «نه،میخواستم فکر کنم اصلِ قضیه همینه.»
«غصه نخور. نمیگم هشداری که دادی به دردم نخورد، اتفاقاً مفید بود. فقط مسئله اینه که من زیادی به سروکله زدن با دشمنهای ناشناس و قدرتمند عادت کردم.کار چه یه محفلِ سرّی باشه، چه یه سازمانِ تروریستی، چه یه امپراتوریِ قدرتمند، چه یه خاندانِ قوی، یا یه فرقهٔ بزرگ، کموبیش میتونم از پسِ همهشون بربیام. گمانم مشتریِاطلاعاتی برتر کسی از هنالی نیست، درسته؟ اگه کارِ اونا بود، نیازی نداشتن برای ترسوندنِ بقیه راه بیفتن و آدم بکشن. تا وقتی طرف یه سرورِ دائو نباشه، خیالم راحته.»
پاول با لحنی جدی گفت: «سرورانِ دائو از فروشگاه خرید نمیکنن. فروشگاه سیاستِ سفتوسختی دارهداره که هر چیزی رو یه سرورِ دائو نیاز داشته باشه، مجانی بهش بده. ما هرگز ازغیبگوهای هیچ سرورِ دائویی پولی قبول نکردیم، با اینکه در گذشته یک بار به یکیشون خدمات دادیم.»
«بفرما، پس چیزی نیست که نتونم از پسش بربیام. تا وقتی بتونم بفهمم دشمن کیه، نباید مشکلی پیش بیاد.تجهیزاتی بههرحال پاول، گفتگوی عالیای بود و واقعاً ممنونم که بهم خبر دادی، اما همین الانشم یه دوازده ثانیهای میشهسعی که توی این گردابم و واقعاً برام مقدور نیست زیاد از جهان قطع باشم. اگه کارِ دیگهای نیست، میخوام برم.»
پاول که متوجهِ عجلهٔ لکس شده بود، سریع گفت: «آه، یه چیزیمیون هست. اون جعبهای رو که بهت دادم هنوز همراهت داری؟ اگه آره،خلافِ میتونی یه کلید از مهمانخانهٔ نیمهشب توش بذاری و بهم پسش بدی؟»
لکس ابرویی بالا انداخت، اما چیزی نپرسید. جعبه را ظاهرنذاره کرد، یک کلیدِ طلایی داخلش گذاشت و آن را بهبدم پاول داد. دیگر اینطور نبود که کلیدهای مهمانخانه چیزِ کمیابی باشند.
فروشنده با لبخندی ملایم گفت: «عالیه. میتونی بابگردید رد شدن از دیوار، از گرداب خارج بشی.طریقِ من هنوز نمیتونم برم، پس تو اول برو.»
لکس با گرفتنِ تأیید از پاول، ناگهان مستقیماجازه به داخلِ دیوار قدم گذاشت، سرانجام گرداب راغیبگویی ترک کرد و اتصالش با جهان دوباره برقرار شد.
تمامِ چیزهایی که ارتباطش با آنها قطع شده بود سرانجام برگشتند. لکس احساسبذارم کرد انگار از زیرِ آب بیرون آمده و بالاخره میتواند دوباره نفس بکشد.شرکته قطع شدن از سرنوشتِ نژادِ انسان، در سطحی که اصلاً پیشبینی نمیکرد، دلهرهآور بود.
اما لبخندش زیاد دوام نیاورد. لحظهایاون که برگشت، دوباره به جک نیز متصلکنیم شد و خاطراتشان با هم همگام شد.
مسئله این بود که جک، بیخبر ازمحافظتیای اتفاقی که برای لکس افتاده بود، شاید فقطداره کمی بیش از حد واکنش نشان داده بود.