چپتر 1337: بیادبانه
0لکس بندِ انگشتانش را شکست و خودش را برای کارِ پیشِ رو آماده کرد. منافعِ زیادی بودمیزبانِ که میخواست از ریپلی، آن تایتانِ بسیار متعهد و آشکارا گیج، به دست بیاورد. هیچ ایدهای نداشت کهکرده او قرار است چه نوع حسابرسیای انجام دهد، اما همراهی کردنش در این کار بهخودیِخود بسیار روشنگر میشد.
علاوه بر این، لکس در جایگاهِ خودش میتوانست سؤالاتی بپرسد که مهمانخانهدار نمیتوانست، و همین به اووجود اجازه میداد درکِ عمیقتری از نیروهای جهان پیدا کند و بفهمد بانک کجای این میان قرار میگیرد. میتوانستمهمانِ سؤالاتی بپرسد، مثلِ آنهایی که به دوزخ و بهشت، جنگهای قلمروها و چیزهایی از این دست مربوط میشد.
بماند که در میانِ انواعِ نیروهای جهان، بانک موردی بود که میتوانست با آن رابطهٔ مستقیم برقرار کند. البته نه در جایگاهِ مهمانخانهدار. در نقشِمهمانی مهمانخانهدار، هرچه مرموزتر و معماییتر میماند، بهتر بود. به همین دلیل، هرچه مهمانخانهدار کمتر آفتابی میشد و شخصاً واردِ عمل میشد، بهتر بود. اما درقوانین نقشِ لکس، انسانی آیندهدار که به دنبالِ پیشرفتِ خودش بود و در آینده چهبسا به قلمروهای متعددی سفر میکرد، یک بانکِ جهانی چیزِ چندان بدی نبود.
در نهایت، و این کمی مهمتر از بقیه بود، لکس باید مطمئن میشد کهدور ریپلی از معدود چیزهایی که ترجیح میداد مخفی بمانند دور میمانَد؛ چیزهایی مثلِ مون،شکستنِ الیزا، فرمانروا، خزانهٔ خودش که حاویِ رزینِ آشوبِ کهربایی بود، و چند موردِ دیگر.
یک دلیلِ دیگر هم برای شکستنِ بندِ انگشتانش وجود داشت. مدتها از آخرین باری که شخصاً میزبانِ مهمانی شده بود میگذشت و میخواست با یک شروعِ پرقدرتنظر دوباره روی غلتک بیفتد. با در نظر گرفتنِ همهچیز، ریپلی مهمانِ مهمی بود و مری حتی تأیید کرده بود که اگر سیستم با فکر کردن به اجبارداده برای زیر پا گذاشتنِ قوانین، دچارِ چیزی معادلِ حملهٔ عصبی در سیستمها نمیشد، تا الان حتماً یک مأموریتِ مربوط به ریپلی یا بانک به او داده بود.
اما لکس روی تغییراتش پافشاری میکرد. چه خوب چه بد، سیستمش بهشکلی باورنکردنی قدرتمند و به همان اندازهداشت پرنقص بود. بهعنوانِ کسی که داشت کنترلِ سرنوشتش را به دست میگرفت، دیگر نمیتوانست اجازه دهد سیستمی که مأموریتهاییمری نامتناسب با سطحش میداد، برایش تعیینتکلیف کند. در عوض، میخواست خودش مسیرِ رشدِ مهمانخانهاش و سیستم را دیکته کند.
این کار با تغییرِ قوانینِ سیستم شروع میشد. اما اطمینان از اینکه بهخوبی با ریپلی برخورد میکند نیز تأثیرِ زیادی روی آیندهاش میگذاشت، بنابراین دیگر درنگ نکرد. لکسشروعِ آنی منتقل شد و جلوی ریپلیِ خندان که کنارِ بخشی از رودخانهٔ آرام چمباتمه زده بود و دستش را داخلش فرو میبرد، ظاهر گشت. درونِ این رودخانهٔ آرامِسیستمها خاص، آب هوشیار بود. وقتی قلمروی نیمهشب با مهمانخانهٔ نیمهشب ادغام شد، این آب جان گرفته بود و زمانِ زیادی طول کشیده بود تا به زنده بودن عادت کند.
با این حال، رودخانه چندان از حضورِ موجوداتِ زندهٔ دیگر درونِترجیح خودش خوشش نمیآمد، بنابراین این رودخانهٔ آرامِ خاص منحصربهفرد شد. بهجایآشوبِ اینکه مردم سوارش شوند، میتوانستند اجازه دهند وسایلشان در رودخانه سواری کنند.
این بهخودیِخود ایدهای بینهایت احمقانه به نظر میرسید. سواری کردنِ یک شیءِ بیجان در رودخانه چه فایدهای داشت؟ نکته این بود که رودخانه میتوانست تمامِ اشیا را کاملاً به حالتِ اولیهشان برگرداند، به این شرطکرده که شیء متعلق به عالمی مشابهِ خودِ رودخانه باشد، که در عالمِ هستهٔ زرین قرار داشت. با چند دور سواری، آن گرامافونِ قدیمی میتوانست مثلِ روزِ اولش نو شود، یا آن ماشینِ قدیمی، یا آنسیستمی ساعتِ قدیمی، یا شاید هم آن شمشیرِ قدیمی. با وجودِ سطحِ نسبتاً پایینش، رودخانه یکی از محبوبترین جاذبههای مهمانخانه هم برای جاودانهها و هم برای فانیها بود. هرچه باشد، هر کسی میتوانست قربانیِ احساسات شود.
اینکه رودخانه دستِ ریپلی را پسفرمانروا نمیزد، مسئلهٔ بسیار مهمی بود. شایدچند داشتند با هم ارتباط برقرار میکردند.
لکس بهسمتِ تایتانی که خودش را بهشکلِ یکفرمانروا انسان درآورده بود رفت و گفت: «آقای ریپلی،دیگر شنیدم دنبالِ من میگشتید. چه کمکی از دستم برمیاد؟»
ریپلی برگشت و در نهایت به لکس نگاه کرد ومعدود یک ابرویش را بالا داد. در همین حین، لکس ناگهانحاویِ حس کرد اسکن شده است، که کمی بیادبانه به نظر میرسید.
ریپلی ایستاد و گفت: «بیادبیِ من رو ببخشید. راستش، تو قلمروی خاستگاه چیزهای زیادی دربارهٔآخرین شما شنیدهام. بهعنوانِ شریکِ نزدیکِ هنالی، نمیتونستم دربارهٔ مردی که اینقدر به قلمرو کمک کرده کنجکاومهمی نباشم. همونطور که توصیف میکردند، کاملاً تأثیرگذار هستید. لطفاً این رو بهعنوانِ نشانهٔ عذرخواهیِ من بپذیرید.»
حسابرس مشخصاً این کار را عمداً کرده بود تا فقط به لکس هدیهای بدهد. مرد کاملاً زیرک بود، هرچند به اینباری معنا نبود که واقعاً دربارهٔ لکس کنجکاو نیست. لکس زیاد به دل نگرفت، بهخصوص چون میدانست رازهای واقعیاش به این راحتیسیستم برملا نمیشوند. در عوض، به تایتان نگاه کرد و با خود فکر کرد که آیا او هم باید اسکنش کند یا نه.
ریپلی جعبهٔ هدیهٔ کوچکی را بهسمت لکس دراز کرد و در کمالِ تعجبِکهربایی لکس، خودش نمیتوانست ببیند داخلش چیست. با دیدنِ اینکه حسابرس منتظر است تاشده او جعبه را بررسی کند، آن را باز کرد و توکنی نقرهای دید.
ریپلی گفت: «شنیدهام که سفینهٔ فضاییِ شخصی دارید که خیلی چشمگیره. اگهمخفی این توکن رو با سفینهتون ادغام کنید، جنسِ سفینه رو خودبهخود ارتقا میده،موردِ خیلی مقاومترش میکنه و حتی سفر در خلأ رو هم براش ممکن میکنه.»
لکس بیاختیار با تعجب به ریپلی نگاه کرد. یکی از اهدافش برای آواتارش، جک، این بود که جالی رنچرشده را تا سطحی ارتقا دهد که حتی بتواند در خلأ سفر کند. در واقع، آواتارش به تکمیلِ مأموریتی که ازکردن برج مشیت گرفته بود نزدیک بود و ارتقای سفینهاش اولین کاری بود که باید بعد از تکمیلِ آن انجام میداد.
اما بدیهی بودمیمانَد که لکس برای ارتقایخزانهٔ سرگردان خاموش تردید نمیکرد.
لکس توکن را گرفت ومیمانَد کنار گذاشت و گفت: «هاها،حاویِ لطفاً بازم از این بیادبیها بکنید.»
ریپلی لبخند زد،نبود اما بعد رفتمهمتر سرِ اصلِ مطلب.
«نمیدونم بهتون دربارهم اطلاع دادن یا نه، پس اجازه بدید خودم رو معرفی کنم. اسممآخرین ریپلیه و حسابرسِ بانک ورسالیس هستم. معمولاً سرم با کارهای بانک شلوغه، اما برای یهمهمانِ مرخصیِ ویژه تأییدیه گرفتم تا به مهمانخانهدار کمک کنم مهمانخانهش رو برای بررسیِ پیشرفتها حسابرسی کنه.
«البته این موضوع اول به تأییدِ مهمانخانهدار رسید و تازه بعد از اون بود که پیشقدمشکستنِ شدم و درخواستِ مرخصی کردم. مهمانخانهدار درخواست کرد که در طولِ این حسابرسی از نزدیک بانظر شما کار کنم. حدس میزنم معنیش اینه که در این مسیر شما راهنمای من خواهید بود.»
لکس تأیید کرد: «بله، از قبل در موردتون بهم اطلاع دادن. هرچند اعترافکهربایی میکنم نمیدونم این حسابرسی رو چطور انجام میدید یا به چی نیاز دارید.شده اگه بتونید یهکم بیشتر در این باره توضیح بدید، شاید بتونم بهتر کمکتون کنم.»
ریپلی سر تکان داد. تا اینجای کار، غرورِ کسی را که بسیار قویتر از او بود نشان نداده بودخزانهٔ و لکس بابتِ این موضوع سپاسگزار بود. اما از طرفی، لکس مطمئن بود که ریپلی، بهعنوانِ یک جاودانِ کیهانی کهپرقدرت مدام با سرورانِ دائو سروکار دارد، میداند ضعیفتر بودن در یک گفتگو چه حسی دارد و برای همین مراعات میکند.
«طبیعتاً این حسابرسی مالی نیست، هرچند ممکنه نگاهی هم به اون بخش بندازم تا فقط ببینم روندِ کار چقدر بهینهست. همهچیز بستگی به این داره که اجازه دارم چه چیزهایی رومهمی ببینم. در عوض، این یه حسابرسیِ همهجانبهست؛ یعنی بهجای اینکه فقط مهمانخانه رو بررسی کنم، کلِ قلمرو رو زیرِ نظر میگیرم تا نقصها، ناکارآمدیها، دوبارهکاریها و در کل هر چیزی روهمان که مانع از رسیدنِ قلمرو به حداکثرِ پتانسیلش میشه، مشخص کنم. بهم بگید لکس، آیا شما یا یکی از همکارانتون موضوعاتی مثلِ پرورشِ قلمرو، قلمروهای بونسای و هرسِ قلمرو رو مطالعه کردید؟»
با وجودِ سالها مطالعه در دورانی که خودش دوست داشت آن را «پرشِ زمانی» بنامد،دلیلِ هرگز به چنین موضوعاتی برنخورده بود. احتمالاً به این دلیل که در قلمروی خاستگاه، هیچکسغلتک نیازی به یادگیریِ چنین چیزهایی نداشت و آنهایی هم که نیاز داشتند، احتمالاً از قبل میدانستند.
حالا که حرف از قلمروی خاستگاه شد، برای لکس عجیب نبود که ریپلی و در واقع بقیهٔ افراد آن را به این نام صدا میزنند. روزی روزگاری، وقتی لکس داشت دربارهٔ قلمروهاغلتک یاد میگرفت، مری آنجا را قلمروی خاستگاه نامیده بود، چون خاستگاهِ خودِ لکس آنجا بود. بعد از آن، لکس دیگر هرگز به خودش زحمت نداد نامِ واقعیاش را یاد بگیرد و مترجمِخوب جهانیاش هم کاری میکرد که او همیشه «قلمروی خاستگاه» بشنود و بقیه هم هر اسمی که خودشان روی آن گذاشته بودند را بشنوند؛ و به این ترتیب راهحلی بیدردسر شکل گرفته بود.
مترجمِ جهانیاش از این نظر در خیلی چیزها کمک میکرد و به همین دلیل وقتی ریپلی نامِ آن دورههاخزانهٔ را به زبان آورد، لکس توانست حدس بزند دربارهٔ چه هستند، اما واقعاً محتوای اصلیشان را نمیدانست. با اینشروعِ حال، فقط برای اطمینان با بخشِ برنامهریزی تماس گرفت تا ببیند کسی در این زمینهها دانشی دارد یا نه.
لکس بهجای دریافتِ پاسخی درستوحسابی، با منظرهٔچند بیش از صد کارمند روبهرو شد که باآخرین ولعی در چشمانشان درست کنارش آنی منتقل شدند.
یکی از آنها پرسید: «داریدالیزا میگید راهی برای برنامهریزیِ رشدآشوبِ و توسعهٔ خودِ قلمرو وجود داره؟»